لوییز امور Louise Amour
شاهکار کریستین بوبن
ترجمه سید حبیب گوهری راد
انتشارات راد مهر ۱۳۸۶
در همین حال که سانتال تصمیم داشت خود را به داخل سبد پرتاب کند٬ مادر کمرش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و موهای شان به هم برخورد کرد. همین لطفات و زیبایی کوتاه مدت٬ پایان بخش همیشگی آن دورانی شد که من تنها به آسمان و فرشتگان و گنجشکان می اندیشیدم. من پیش از آشنایی با الفبای نوشتاری که سبب می شد صفحات سفید بسیاری به سیاهی بگرایند٬ با الفبای حرکتی آشنا شده بودم که در برابر الفبای نوشتاری٬ حروفی بس بی نهایت دارد و این امکان را به انسان میدهد تا بدون هیچ گونه اشتباه و خطایی٬ همان گونه رفتار کند که دوست دارد و از تنهایی خود عذابی نکشد. ص ۶۳
شهرها نیز مانند انسان ها هنگامی که به شوکت و منزلتی دست می یابند٬ میتوانند قابلیت اجتماعی بودن شان را از دست بدهند. خوشبختی و کامیابی به راحتی میتواند آن را فاسد و سنگدل سازد. انسانی که از اندوه ورشکستگی قوایش را از دست داده٬ / تلالوی درخشنده ترحم را در اطراف قلبش که اکنون با آتش شکست پاک و مطهر شده است٬ حس میکند. در شهری این چنین نیز فقر و شکست همانند فرشته ای زیبا وارد شده٬ درهای تمام خیابان ها را متبرک ساخته و مانع ورود تکبر و خودخواهی دنیای امروز به آنجا میگردد. من نیز در شوکت و جلال فقر و بی بضاعتی رشد کرده بودم و اینک خد را برای خروج از این محدوده آماده می ساختم. ص ۸۱ / ۸۲
آنچه در رزها عجیب می نماید این است که تا هر زمان که زنده اند٬ قلب شان را به هیچ کس نمایان نمیکنند. زنی که این جمله را بیان کرد٬ از پشت گل های آتشین ظاهر شد و انگار مرکز آن آتش بود. ص ۱۱۴
من به مردگان حسادت میکردم٬ چرا که آنها به درون کتاب بی انتهای تصاویر حقیقی و درخشنده کشیده شده بودند و هیچ نیازی نداشتند تا برای گشایش رمز زندگی تلاش کنند٬ زیرا با متن زندگی عجین شده اند. برای من٬ مرگ به مفهوم پیوستن به حقیقت بود. ص ۱۳۴
من تصور م میکردم به لوییز عشق می ورزم و او نیز بی شک چنین تصوری داشت٬ اما اینک٬ به تدریج به این نتیجه می رسیدم که تنها تصویرهای ذهنی ما با هم پیش رفته بودند٬ نه وجود حقیقی ما ... من دستخوش یک عشق هیجانی و داغ و پرشور گشته بودم. خود نمایشنامه ای از آن ساخته و خود بیننده ی هیجان زده ی آن شده بودم. ص ۱۳۶
همواره باید چیزهایی را از دست داد تا بتوان چیزهایی را آموخت و من نیز چیزهای / بسیاری می آموختم. ص ۱۳۶ / ۱۳۷
لوییز با مرگ خود٬ عالم ملکوتی را با خود برده بود٬ همانند کسی که هنگام سقوط٬ علق های اطرافش را چنگ زده و با خود ببرد. اینک پروردگاری که در ذهن و تصورات من تجلی می یافت٬ همانند بت هایی نبود که عرفا یا قدیسان با جملات زرین و زیبا تراشیده بودند. به خداوند عاشقان نیز کوچک ترین شباهتی نداشت. پروردگار من اینک٬ همانند حقیقت موجود٬ غیرقابل دسترس و پیوندی از معنویت و دنیای جاودان بود. قانونش٬ رویدادهای غیرمنتظره و رخداد آنها٬ اسلحه ی تیز او بود. اسلحه ای که او از میان ما و این دنیا می گذراند ... او بهانه های مختلفی را برای ایجاد رابطه با ما بر سر راهمان قرار میداد. ص ۱۴۲
تنها پروردگار تعیین کننده و تصمیم گیرنده ی همه چیز است ....
