حکومت ها به هر ترتیب دارای قوای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و امنیتی و نظامی هستند  و در واقع تمشیت و تدبیر امور جامعه را در وجوه مختلف بر عهده دارند. معمر قذافی رهبر پیشین لیبی نیز در زمان حکومت اش چنین امکانات و ابزارهایی را در دست داشت. وی از جمله رهبران نظامی بود که با زور به قدرت رسید و در اداره کشور نیز به نظامیان و زور تکیه کرد و کارکردهای امنیتی نظامی را مورد توجه خاص خود قرار داد

وی پس از تسلط بر قدرت دو راه را می توانست دنبال کند که البته قابل جمع نیز هست. نخست توسعه ارضی و تقویت نقش ارتش یا حداقل حفظ سایه جنگ و در صحنه نگهداشتن نیروی نظامی و دیگر تقویت هویت امنیتی دستگاه نظامی و استفاده از تجربه و قدرت آن در عرصه داخلی. قذافی و تقریبا همه دولتهای مشابه، همین راه را برگزیدند چرا که دوران جنگهای مرزی محدود پایان یافته است و ریسک چنین جنگهایی بسیار شده است. قدرتهای جهانی اعم از دولت ها یا افکار عمومی، بر خلاف گذشته خیلی زود به نتیجه می رسند و در منازعات دخالت میکنند و نتیجه بازی را به سود خود به هم میزنند و چنین است که دولت های ضعیف تر چنین ریسکی را نمیکنند

در شرایطی که جنگی برای توسعه نیروی نظامی وجود ندارد، سایه جنگ نیز میتواند موجب حفظ اقتدار نیروهای نظامی شود ولی در واقع عناصر پشت صحنه نظامی و امنیتی به اداره جامعه و تقسیم ثروت و قدرت جامعه رو می کنند و امور کشور را با رویکردی زور محور برعهده می گیرند

جامعه لیبی در دوران دیکتاتوری قذافی، همچنان رشد می کرد ولی این رشد عمیقا به درآمد نفتی و ساختارهای تحت تسلط نگاه امنیتی وابسته بود و بخش خصوصی محلی از اعراب نداشت و شاید بتوان این نوع رشد اجتماعی را نوعی رشد مصنوعی نامید. در واقع با گسترش فضای امنیتی، شرایط مصنوعی برای رشد اجتماعی فراهم میشود و ارتباط عناصر بالادستی جامعه با عناصر مولد قدرت در جامعه کمتر می شود و همین امر در میان مدت یا دراز مدت به گسست میان حاکمیت و مردم و سقوط بی بازگشت می انجامد

حکومت قذافی در سالهای پایانی خود، یک حکومت نظامی به معنای اولیه آن نبود. قذافی هیچ سیاست توسعه طلبانه میلیتاریستی را در کشورهای همسایه دنبال نکرد و نیروی نظامی آن کاربردی امنیتی و آن هم عمدتا در سطح داخل داشت و در خارج از کشور نیز اگر اقدامات خاصی انجام داد، در سطح فعالیت های امنیتی فرامرزی تعریف می شود و نه نظامی گری

وضعیت پاکستان و ترکیه نیز شاید به همین شکل باشد یعنی نیروی نظامی آنها که روزگاری موجب حفظ تمامیت ارضی کشورشان بود، با کاهش نقش نظامیان در تغییر مرزهای جهان، به عناصری امنیتی تبدیل می شوند. نقش اطلاعات ارتش پاکستان در شکل گیری و بقای طالبان و همکاری با القاعده، زبانزد رسانه های جهان است و شاید این موضوع نیز از مظاهر طبیعی استفاده از قدرت نیروهای نظامی در عرصه داخلی است که عملا کارکردهای امنیتی و یا فرامرزی پیدا میکنند و حتی قلمرو دستگاههای سنتی موازی  چون وزارت کشورشان را نیز تحت تاثیر قرار میدهند

در پرده آخر، به دلیل ظهور طبقه نظامیان درجه دو و سه(در مقایسه با دوران طلایی نظامیان) و تقویت رویکرد امنیتی، نیروهای نظامی بی سابقه موثر نظامی یا به اصطلاح نظام ندیده یا جنگ ندیده، متکی به درجه های سیاسی روی دوش خود، مانند محمد رضا پهلوی آخرین شاه ایران، امور را قبضه می کنند. نسل جدید فاقد عصبیت نسل پیشین است و شاید به روایتی ابن خلدونی بتوان گفت با گذشت زمان نیروهای امنیتی بدون سابقه نظامی عهده دار امور شدند و این گروه که دوران امنیتی و رفاه ناشی از آن را تجربه کرده اند، توانایی و تدبیر مواجهه با بحران ها را ندارند.

اگر در لیبی همچنان شاهد مقاومت عناصر پیشین هستیم به دلیل علقه های رهبری بجا مانده از دوران اول یعنی شخص قذافی است. اگر چنین وضعی برای بشار اسد پیش می آمد یا بیاید، امکان مقابله ای نداشت و خیلی زود کنار میرفت. در مورد لیبی مداخله خارجی نیز مزیت علت شد و توازن قوا را در غیاب عناصر طبیعی مولد قدرت یعنی مردم، بر هم زد

اینکه وزیر دادگستری قذافی که خود در حلقه امنیتی و قضایی سیستم نقش داشته، در سقوط قذافی نقش جدی بازی میکند نشان دیگری بر پوسیدگی حلقه نظامی سابق و امنیتی - قضائی جدید و گواه نقش احتمالی بخشی از عناصر آن در روند انتقالی است

در عصری که دیگر جنگ های بین کشورهای هم طراز معنی ندارد، تعریف نقش جدید برای نیروهای نظامی کشورهایی چون سوریه و عربستان یک مساله است