در داستان سلطان و شبان
شبانی سالم به داد مردم می رسد
بی آنکه بداند و بخواهد در مسیری می رود
و سلطانی که اسیر خرافات و نقشه هایش برای شبان می شود
ولی داستانی فراگیر تر از این سلطان و شبان
داستان شبان هایی است که با گذشت زمان
سلطان گرگ صفت شدند
در داستان سلطان و شبان
شبانی سالم به داد مردم می رسد
بی آنکه بداند و بخواهد در مسیری می رود
و سلطانی که اسیر خرافات و نقشه هایش برای شبان می شود
ولی داستانی فراگیر تر از این سلطان و شبان
داستان شبان هایی است که با گذشت زمان
سلطان گرگ صفت شدند
حضور ناپیدا
غیبت
رجعت
در چارچوب فهم علمی آیندگان
تجربه زندگی
برای رمان نویسی
شرط مهمی است که معمولا یادآور می شوند
پلیس ها نگران اثر انگشت و حرکت آشکار و علنی و خیلی چیزهای دیگر
نیستند
چون قدرت دارند و سالها همین کاری را میکنند که سنت و عادت شده
در اینترنت هم همینطوره
این پلیس ها هستند که دنبال نشانه گذاری و حفظ آنها هستند و این
دزدها هستند که در فرارند
حالا تصور کنید که شرایط تغییر کند و برعکس شود
همین مسیر تعقیب به مسیر تعقیب برعکس بدل می شود
یعنی توازن تغییر کند و زور دزدها به پلیس ها برسه
اون موقع از همین مسیر که اینها دنبال اونها بودند
اونها دنبال اینها خواهند بود
چیزی که شاید پلیس ها و دزدها اصلا بهش فکر نمیکنند
جای انتشار داستان های دیجیتالی تخیلی با تم های اجتماعی خالی است. به خصوص با قریحه ی طنز ایرانیان، اگر حال و روز خوبی در پیش باشد، میتوان گفت:
داستان نویسی حق مسلم ماست
انسان ها از گذشته تا حال، از داستان برای آموختن استفاده کرده اند. قدرت ذهن انسان در تصویر داستان گونه جهان درون و پیرامون اش، ستودنی است.
سروش صحت
گوینده رادیو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت می کرد؛ «اقرار و اعتراف یک نوع شجاعت است. مثلاً زمانی که خطایی مرتکب می شویم اگر به خطای خود اعتراف کنیم، این نشان دهنده شجاعت ماست یا اگر وظیفه یی بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشیم بهترین کار این است که شجاعانه از قبول آن وظیفه امتناع کنیم.» گفتم؛ «این هم دلش خوش ً ها... اگر این جور شجاعت ها تو آدما پیدا می شد که وضعمون بهتر از این بود.» راننده تاکسی نگاهی به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مایه یی از تمسخر بود. پرسیدم؛ «به من خندیدید؟» راننده گفت؛ «تقریباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چی؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودی نصف پنجشنبه ها به جای این چیزایی که تو روزنامه می نویسی باید هیچی نمی نوشتی.» گفتم؛ «شما این یادداشت ها رو دوست ندارید؟» گفت؛ «بیشترش را نه. شجاعت شما هم اینه که وقتی حرف حساب نداری بیخود وقت ما رو نگیری.» گفتم؛ «یعنی گاهی ستون را تعطیلش کنم؟» گفت؛ «آی بارک الله پسر شجاع.» مردی پهلویم نشسته بود و به رو به رو نگاه می کرد. از مرد پرسیدم «شما تا حالا این یادداشت های پنجشنبه ها را خوانده اید؟» مرد گفت؛ «بعضی هایش را.» گفتم؛ «نظرتون چیه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
سروش صحت
گوینده رادیو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت می کرد؛ «اقرار و اعتراف یک نوع شجاعت است. مثلاً زمانی که خطایی مرتکب می شویم اگر به خطای خود اعتراف کنیم، این نشان دهنده شجاعت ماست یا اگر وظیفه یی بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشیم بهترین کار این است که شجاعانه از قبول آن وظیفه امتناع کنیم.» گفتم؛ «این هم دلش خوش ً ها... اگر این جور شجاعت ها تو آدما پیدا می شد که وضعمون بهتر از این بود.» راننده تاکسی نگاهی به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مایه یی از تمسخر بود. پرسیدم؛ «به من خندیدید؟» راننده گفت؛ «تقریباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چی؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودی نصف پنجشنبه ها به جای این چیزایی که تو روزنامه می نویسی باید هیچی نمی نوشتی.» گفتم؛ «شما این یادداشت ها رو دوست ندارید؟» گفت؛ «بیشترش را نه. شجاعت شما هم اینه که وقتی حرف حساب نداری بیخود وقت ما رو نگیری.» گفتم؛ «یعنی گاهی ستون را تعطیلش کنم؟» گفت؛ «آی بارک الله پسر شجاع.» مردی پهلویم نشسته بود و به رو به رو نگاه می کرد. از مرد پرسیدم «شما تا حالا این یادداشت های پنجشنبه ها را خوانده اید؟» مرد گفت؛ «بعضی هایش را.» گفتم؛ «نظرتون چیه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
زندگی رانندگان سوژه خوبی است. نه مسائل خانه آنها که گاهی در سریال ها می بینیم. زندگی روزمره آنان در خیابان. روزها و شب ها. تنوع رانندگان و دیدگاههایشان. اخلاقیات و رفتارهایشان. خوب و بدشان. موضوع جالبی برای داستان و سناریو است.
لینک مطلب از وبلاگستان:
طیب صالح داستاننویس بزرگ سودانی به سودان بازگشت. پیکر او را که چند ماهی بود در بستر بیماری خاموش مانده بود به سودان بردند تا در همان سرزمین گرمی که تکهای از آفتابش را همیشه در دل داشت بیارامد... او نخست خاموش شد... چند ماهی خاموش بود. برق نگاهی مات و سپس درگذشت.
با سخن ویلیام فالکنر میتوان موافق بود که نبوغ چیزی جز عرقریزان روح نیست. اما طیب صالح فراتر از نبوغ بود. لبخند میزد و با همان صدای پرطنین که گویی پولاد صیقل خورده بود میگفت: خدا را سپاس... مثل صدای خوش یا روی زیبا توانایی تعبیر هم خداداد است! تکیه کلامش همین بود. همیشه: احمدالله! اگر کسی بتواند داستانی بنویسد که دقتهای تماشایی خیام در انتخاب واژگان با سوز و گرمی نثر بیهقی و لایههای پیچ در پیچ روایت شهرزاد در همآمیخته شده باشد، گمان میکنید چه داستانی خواهد شد؟ چنین اتفاقی در رمان <موسم هجرت به شمال> طیب صالح افتاده است. برای همین میگویم که او توانی فراتر از نبوغ در معنای مرسومش داشت.
اولیس جیمزجویس به کنار، به تعبیر مولوی:
تا بداند مومن و گبر و یهود/ کاندران صندوق جز لعنت نبود!
موسم هجرت به شمال طیب صالح را تنها میتوان با رمان <مرشد و مارگریتا> بولگاکف مقایسه کرد. حق با آکادمی ادبیات سوریه بود که چند سال پیش موسم هجرت به شمال را بهعنوان مهمترین رمان قرن بیستم ادبیات عرب انتخاب کرد. یک بار هم همان رمان بهعنوان یکی از صد رمان برجسته جهان انتخاب شد.
موسم هجرت رمانی است که زنده است؛ به بیش از 56 زبان ترجمه شده است...
بگذارید به نشانهای از مهرورزی دولت مهرورز اشاره کنم. این رمان را چهار سال پیش ترجمه کردم. چند ماهی با طیب صالح درباره برخی عبارتها و واژهها بحث کردم. باور داشتم و دارم که ترجمه این رمان میتواند افق تازهای را در پیش پای ادبیات ما بگشاید. بیش از دو سال پیش رمان را برای اجازه به وزارت ارشاد تحویل دادیم. ماهها گذشت. گفتند متن گم شده است. انتشارات امید ایرانیان پیگیری کرد. پیدا شد. تا هنوز هیچ جوابی به ما ندادهاند... دوست داشتم روزی این رمان را که به فارسی منتشر شده، به طیب صالح نشان بدهم؛ ظاهرا در دولتی که خداوند تمامی برکتها را در آن جمع کرده است جایی برای رمان طیب صالح نبود.
در مقدمهای که طیب صالح بر ترجمه انگلیسی رمان نوشته، به ترجمه روسی رمان اشاره میکند. چاپ اول ترجمه روسی در یک میلیون نسخه منتشر شده است. بر ترجمه فرانسهاش فرانسوا موریاک مقدمه شگفتانگیزی نوشته است.
در گوشه رستورانی نشسته بودیم. در اجوررود، که به عربرود معروف است؛ آکنده از رستورانها و قهوهخانهها، انگار گوشهای از سرزمینی دیگر. عبدالکریم نجم دعوت کرده بود. ریاض الریس ناشر معروف لبنانی هم بود. طیب صالح رو به خیابان نشست. بگذار در عمرم انسانهای بیشتری را دیده باشم... در بحبوحه یورش اسرائیل به لبنان و مقاومت حزبالله، سخن به همین داستان کشیده شد و ریاض الریس از لبنان میگفت و پدیده تازهای که دارد آفریده میشود. طیب صالح ناگاه چشمانش برق زد و با صدای آرام و شمرده و پولادین گفت: <کاش جوان بودم، میرفتم تفنگ دستم میگرفتم و همراه با حزبالله میجنگیدم.>
لبخند زدم. پرسید: <هان لبخند میزنی>!
گفتم: <برای همین است نوبل ادبیات نصیبت نمیشود>!
گفت: <نوبل یا نصیب است>!
یا نصیب یعنی نوعی لاتاری!
دو هفته پیش میهمان یک خانواده ایرانی لبنانی بودیم. دکتر باسم فتوح استاد اقتصاد دانشگاه آکسفورد و همسرش خانم فتوح که ایرانی است و چشمپزشک. سخنمان به طیب صالح رسید. باسم گفت من تا به حال پنجاه بار موسم هجرت به شمال را خواندهام! گفت: تو!
گفتم: من رمان را به فارسی ترجمه کردهام. واژهها و جملههایاش را هضم کردهام اما هنوز هم نمیدانم به ژرفای راز رمان راه یافتهام یا نه! حس غریبی دارم. رمان مثل یک راز بر دلم نشسته است؛ یک موسیقی این رمان دارد که از جای دیگری میآید...
به طیب صالح گفتم: <موسیقی واژهها در موسم هجرت موسیقی قرآنی است! همان که طهحسین درباره موسیقی قرآنی گفت، قرآن نه نثر است و نه شعر است؛ قرآن است.> سکوت کرده بود. سکوتش به درازا انجامید. گفت: <من در روستایی به دنیا آمدم و بالیدم که دهها نفر حافظ کل قرآن بودند. آیات قرآنی با زندگی روزمره و زبان مردم آمیخته بود. داستان آن دختر عشیره را شنیدهای که هر پرسش معمول را هم با آیهای یا واژهای قرآنی پاسخ میداد؟ این موسیقی از کودکی در گوش من مانده است...> هیچکس مثل طیب صالح متنبی را نمیشناخت. تابستانها که مرحوم تویجری برای مداوا به لندن میآمد. دیدار او فرصتی بود برای دیدار طیب صالح هم. هر دو دیوانه متنبی بودند...
دیشب با یاد او باری دیگر موسم هجرت را خواندم و گلگشتی در دیوان متنبی... به این بیت رسیدم:
ان کان قد ملک القوب فانه/ ملک الزمان بارضه و سمائه!
دیروز در خرطوم و پورت سعید، قیامتی برپا بود. هیچ کس مثل طیب صالح ژرفای فرهنگ و اندیشه سودان را نشان نداده است. سخن بر سر رنگها بود. ناگاه پرسید بین سیاه و سفید کدام رنگ را بیشتر دوست داری!
پرسش رندانهای بود. طیب صالح هم سیاه بود. نه سیاه شکلاتی مثل اوباما؛ سیاه سیاه مثل پدر اوباما!
گفتم: سیاه!
<چرا؟>
<برای اینکه سپید زیبا است؛ اما سیاه هم زیباست و هم با شکوه. بیت شبستری را برایش ترجمه کردم:
چه میگویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک!
غزل غزلهای سلیمان هم همین را میگوید. بی درنگ طیب صالح خواند:
<ای دختران اورشلیم من سیهفام و زیبایم... مثل خیمههای قیدار و پردههای سلیمان...>
آن صدای پولادین مخملین خاموش شده است. آن چشمان فراخ سیاه سیاه فرو نهاده شده. اما تا همیشه تاریخ وقتی از هجرت انسان، هجرت در درون و برون، شرق و غرب، شمال و جنوب، سخن به میان آید. نگاه و کلمه طیب صالح درخشانترین تعبیر خواهد بود. من هم به قول طیب صالح احمدالله! که بخت یارم شد و دراین روزگار با او آشنا شدم. و:
این زمان بگذار تا وقت دگر
*******************
اعتماد ملی
لینک مطلب از وبلاگستان:
عصر دیروز دوستی که در دانشگاه تهران دانشجوست ماجرای خودسوزی فردی در این دانشگاه رابرای من تعریف کرد که بیشتر به یک فیلم هولناک می ماند تا یک واقعیت سوزناک.فردی که خود تحصیل کرده است آنگونه که به دانشچویان گفته است در شهرستان کنگاور کرمانشاه به او ستم شده است٬ستمی که اگر راست باشد تا مرز جنایت پیش رفته است.وقتی همه ماجرا را از او شنیدم بر خود لرزیدم.سقوط اخلاقی جامعه و بی پناهی مردم را مدتهاست با تمام هستی ام حس می کنم.انحطاطی که روح اجتماع را زخم می زند و خیلی زود هستی جامعه را به یغما می برد.نمی خواهم همه ماجرا را که دوستم برایم گفت شرح دهم که بیان آنرا چون به همه ابعاد آن وقوف ندارم کار غیر اخلاقی می دانم
لینک مطلب:
دیرم شده بود ولی تاکسی توی ترافیک گیر کرده بود و جلو نمی رفت. از مردی که پهلویم نشسته بود، پرسیدم؛ «ببخشید ساعت چنده؟» مرد گفت؛ «ساعت ندارم.» از خانمی که آن طرف مرد نشسته بود، پرسیدم؛ «عذر می خوام، شما ساعت دارید؟» زن گفت؛ «ساعتم کار نمی کنه.» از پسر جوانی که جلو نشسته بود ساعت را پرسیدم، ساعت پسر جوان هم کار نمی کرد. راننده هم ساعت نداشت. به راننده گفتم؛ «می شه رادیوی ماشین تون رو روشن کنید؟» راننده رادیو را روشن کرد. گوینده داشت حرف می زد ولی ساعت را اعلام نمی کرد. پرسیدم؛ «هیچ کدوم موبایل هم ندارید؟» دو نفر موبایل داشتند ولی ساعت موبایل شان کار نمی کرد. از پسر جوان خواهش کردم شماره ساعت گویا را بگیرد. پسر جوان گرفت و گفت؛ «جواب نمی ده.» عصبانی شدم، گفتم؛ «یعنی چی، من چه جوری بفهمم ساعت چنده؟» راننده گفت؛ «چرا عصبانی هستید؟» گفتم؛ «برای اینکه قرار داشتم ولی دیرم شده.» راننده گفت؛ «دیر نشده.» گفتم؛ «یعنی چی؟» گفت؛ «از امروز صبح تمام ساعت های دنیا از کار افتاده. هیچ کس تو دنیا نمی دونه ساعت چنده.» از مرد کناری ام پرسیدم؛ «راست می گن؟» مرد گفت؛ «بله» گفتم؛ «یعنی زمان از دست رفته؟» راننده گفت؛ «بله.»
لینک مطلب:
عبدالکریم سروش در مصاحبهای که در آخرین سفر خود به ایران انجام داده بود، در پاسخ به این سوال که "چرا شما به جای مسافرت گاه به گاه به خارج از کشور، گاه به گاه مسافرتی به داخل کشور دارید؟" گفته بود که «رفتن من به خارج از کشور علل بسیار داشت. یکی از آنها همین بود که من حقیقتا در داخل کشور احساس می کردم منشاء اثر مفیدی نیستم. من سالها بود که دستم از تدریس و خطابه بسته بود و نمی توانستم با دانشجویان و مستمعان خودم ارتباطی مستقیم برقرار کنم. به همین دلیل هم وقتی دعوتی از دانشگاه هاروارد و جایی دیگر به دستم رسید، در پذیرفتن آن تردید نکردم. اما در کنار این، میدانستم که پارهای از افراد هم از نبودن من در اینجا خشنودند... رفتن من به امر کسی یا به تشویق کسی نبود»»
سروش در آن گفتگو با اشاره به اینکه مشکل او در دوران حضور اصلاحطلبان در قدرت نیز حل نشده باقی ماند، در شرح داستان رابطه خود و اصلاح طلبان نیز با اعلام اینکه «پدرخوانده اصلاحطلبان نبودم»، به کنایه تصریح کرده بود که «بنده یکی از سرنشینان کشتی اصلاح بودم و نه ناخدای این کشتی بودم و نه راننده و نه شاگرد راننده آن.»
مطلب کامل را در ادامه ببینید
دیشب خیلی زود خوابیدم
خسته بودم
صبح با صدایی شبیه گلوله هفت تیر
از خواب بیدار شدم
نه ناگهانی
اندک اندک
پنج یا شش تیر شلیک شد
فاصله ی تیرها کمتر میشد
و به صدای دیگری پیوند میخورد
وقتی که کاملا بیدار شدم
صدای تیک تیک ساعت را میشنیدم
لینک مطلب از وبلاگستان:
از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون تاسفی بپذیر ،
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
کوچک باش و عاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ تر کردنت را
بگذار این عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ... زلال که باشی ، آسمان در توست.
نلسون ماندلا
داستانی زیبا که از طریق ایمیل به دستم رسید. با تشکر از ارسال کننده:
سارای هشت ساله شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت..
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار
به نام آنکه هر چه داریم و هر چه هستیم از اوست
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت:
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم .
از خودم : واقعا تو هر چیزی مغزمون کار میکنه
، خوشم اومد. البته باید قیافه مسئولین بانک رو آدم میدید زمانی که این ایرانی این مسئله رو برای اونها روشن کرد.
نظر شما چیه؟؟
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
لینک مطلب از وبلاگستان:
هنگامی که مارچلو دورتا Marcello D'Orta معلم مدرسه ی ابتدائی شهر آرتزانو در حوالی ناپل، انشای شصت دانش آموز خود را بدون ویرایش ادبی و با همان اشتباهات نگارشی گردآوری کرد و به چاپ رساند، هرگز گمان نمی کرد که این کتاب یک میلیون نسخه فروش داشته باشد و عنوان پرفروش ترین کتاب سال ایتالیا را از آن خود کند و در بسیاری از روزنامه های جهان مطرح شود. این کتاب که در قالب یک روایت ساده از شصت انشای کودکانه به فقر، بی سوادی، کامورا، قاچاق، فحشا، مواد مخدر و موضوعات دیگری که کودکان ناپولیتانی در زندگی روزمره ی خود با آن ها مواجهند می پردازد، نشان دهنده ی موقعیت پیچیده ی ایالت کامپانیاست و دلایل پا گرفتن گروه های مافیائی در این ایالت را آشکار می سازد. مارچلو بعد از انتشار این کتاب در نتیجه ی فشار خانواده ی مافیا بر دولت ایتالیا از مدرسه اخراج می شود. این کتاب در ایران با نام در آفریقا همیشه مرداد است منتشر شده است.
لینک مطلب:
دکتر برغوثی وزیر دولت هنیه می گفت:" انقلاب فلسطین با غزه شروع شده است."
انتفاضه مقدمه چنین انقلابی بود. آن چه در غزه اتفاق افتاده است. مختصات یک انقلاب کامل را داراست.
نکته ای که می خواهم امروز به آن اشاره کنم. ثبت هنرمندانه انقلاب غزه است. تبدیل غزه به یک فرهنگ است. تردیدی نیست تا یک اتفاق مهم، زبان ماندگار هنری و فرهنگی ناب برای بقای خویش پیدا نکند، از خاطره ها محو می شود. بد نیست به نمونه ای اشاره کنم. هر وقت می خواهم یاد مبارزه تاریخی حزب الله با ارتش اسراییل در تابستان 1385 را در ذهنم و زندگیم زنده کنم. به سرودی که جولیا پطرس خواننده مسیحی لبنانی با عنوان" احبایی" خوانده است گوش می کنم. دیگر موثر تر و نزدیک تر از آن سرود نمی توان آن مبارزه و شکوه و ژرفای آن را دریافت و شناخت.
پیش از این هم اشاره کردم که پیکاسو با ترسیم بمباران " گئورنیکا" به آن حادثه نقشی ماندگار زد. همان تابلویی که شبیه آن را در سازمان ملل و کنار اتاق شورای امنیت نصب کرده اند.
همین روزها کتابچه ای به دستم رسید. عمیق و موثر. یادداشت های روتکا. روتکا دختر نوجوان لهستانی است که در اردوگاه آشویتس کشته شده است. دفترچه خاطرات او سه سال پیش منتشر شد. این کتاب در بسیاری از کشورهای اروپایی و امریکا کتاب درسی شده است. نثر روشن، جذاب و صمیمانه کتاب مظلومیت او و یهودیان در کشتار فجیع –هولوکاست- را به خوبی نشان داده است... ساده ترین جمله ها امروزه ارزش سندی و تاریخی درجه اولی را داراست. بگذریک که بازماندگان همان اردوگاه ها خود تبدیل به همان جنایت کارانی شده اند که خود قربانی اش بودند...
خاطرات دختران و پسران و مجاهدان و مادران و پدران غزه ای و لبنانی کجاست؟
خبر ها و تصویر ها پس از مدتی از یاد می روند. آن چه می ماند، تبدیل یک واقعه غریب به یک فرهنگ و ادبیات است.
دیر یاسین و کفر قاسم در نهضت فلسطین تبدیل به نشانه و نماد شدند. تا حدی هم به ادبیات راه یافتند. شعر فلسطینی، به ویژه شعر محمود درویش و سمیح القاسم تاثیر درجه اولی در زنده نگاهداشتن شعله یاد فلسطین داشته است... مثل شعر شگفت انگیز:" پدر من یوسفم"
که برادر کشی فلسطینی ها را تصویر کرده است...
مردم غزه گوهر ایمان و استقامت خود را عرضه کرده اند. نبردی طاقت سوز و نفس گیر. چه کسی این لحظه ها را ثبت می کند. با کلمه یا با رنگ و یا با آهنگ؟ و حتی با سنگ.
ارواح را میدید
با آنها حرف میزد
ولی از دیوارها عبور نمیکرد
غذا میخورد
مردم او را روح میدانستند
او روح نبود
ولی نمیدانست
فقط کمی با بقیه فرق داشت
وقتی دانست
...
زن میانسال سوار میشود از نحوه سوار شدن میشه فهمید چقدر عصبانیه
: امان از دست ...
: خیره ان شاء الله
: چه خیری ... دیگی هیچی نمونده ... به هیچکس هم رحم نمیکنند ... جای بچمه
: بله خب همه جور آدمی پیدا میشه
: همشون اینجوری اند ... ببخشید بلا نسبت
: بله بلا نسبت ... البته معمولا بی دلیل هم گیر نمیدهند
: یعنی چی آقا؟
: یعنی جوونند ... حالشون تغییر میکنه ... طبیعیه
: پیراشون هم همینند ... شعور ندارند
: بله شما درست میفرمایید
: شما شغلتون چیه؟
: مسافرکشی
: به تیپ شما نمیاد
: می بینید شما هم فوری آدم ها رو میشناسید مثل بقیه
: خب طبیعیه ... هر روز سوار ماشین میشیم
: پس منم باید خوب بشناسم ... چون همیشه سوار میکنم
...
لینک مطلب:
طنز در لغت به معنای «طعنه زدن» و «مسخره کردن» است و در ادبیات به نوعی شیوة بیان انبساطی و غیرجدی اطلاق میشود. گسترش این نوع شیوة بیان، بخشی از آثار ادبی را به خود اختصاص داده است. در ظاهرِ «طنز» خنده و در باطن آن نوعی تنبیه خفیف و آگاهی نهفته است. طنزپرداز با بزرگنمایی یک عیب یا نقیصه قصد دارد صاحب آن عیب را متوجه نکتهای کند. در واقع یکی از روشهای متوجه کردن دیگران به نکتههایی که از آن غافل ماندهاند، «طنز» است
بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
لینک مطلب از وبلاگ لحظاتی که میگذرند اقلیما پولادزاده:
بی شک اتفاق غزه مرا به یاد قانا و کودکان سوخته اش می اندازد و حتی تصاویر مبهمی از کودکی ام و سردشت و حلبچه .........
قانا، روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، تعدادی از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!
چهره ی قانا ( تراژدی قانا)
پریده رنگ، همچون سیمای عیسی
و هوای دریا در ماه آوریل...
باران های خون و اشک...
٭
بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازیان را
بر فراز سرزمین جنوب بر افراشتند
و ایّام آدمسوزی را باز گردانیدند...
هیتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشید
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند
هیتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمین خودمان راندند
هیتلر
زمان نیافت تا ریشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ریشه کن کنند!
٭
مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسیح
آتش بیافروزند
و بر جامه ی حسین
و بر خاک عزیز جنوب
لگد بکوبند
٭
گندمزاران را
و درختان زیتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبیدند.
و آوای بلبلان را...
کنفسیوس را
در مرکبش در هم کوبیدند
دریا را درهم کوبیدند
و افواج مرغان دریایی را.
حتّی بیمارستان ها را هم در هم کوبیدند
حتّی مادران شیرده را
و کودکان مدرسه یی را.
زیبایی زنان جنوبی را در هم کوبیدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند
٭
و ما اشک را
در چشمان علی دیدیم
و صدایش را شنیدیم
وقتی که در زیر باران های آسمان خونین
نماز می خواند...
٭
چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
این، کربلای دوّم بود...
٭
قانا
راز های نهان را
آشکار کرد
و دیدیم آمریکا را
که لباس کهنه ی حاخامی یهودی را بر تن کرده است
و این قصّابی را راهبری می کند
و بر روی کودکان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی اندیشه های ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی...
آیا در قانون اساسی آمریکا
ـ این سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که باید اعراب را به خاک ذلّت نشانید ؟
٭
آیا هر فرمانروایی در آمریکا
که رؤیای شیرین ریاست جمهوری را به سر دارد
باید ما عرب ها را
کشتار کند؟
٭
منتظر آمدن یک عرب ـ عربی واحد ـ بودیم
تا خنجر را از گردنمان بردارد
منتظر یک بنی هاشمی بودیم
منتظر یک بنی قریشی بودیم
منتظر یک دن کیشوت بودیم
منظر یک پهلوان ملّی بودیم
که سبیل اورا نتراشیده باشند
منتظر خالدی بودیم
یا طارقی
یا عنتره یی...
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سر و ته خوردیم
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سرو ته نوشیدیم
برایمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقدیم مراتب تأثّر و همدردى
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسیده بود !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از فریاد های ما ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از "فاکس بازی ها"ی ما ؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترین جهادهاست:
متن واحدی می نویسیم
برای همه ی شهیدانی که رفته اند
و همه ی شهیدانی که خواهند آمد !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از ابن مقفّع ؟
از جرید؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از لاستیک آتش زدن ها ؟
و امضای بیانیّه ها ؟
و ویران کردن مغازه ها ؟
او می داند که ما امیران نبرد نبوده ایم
بلکه امیران جفنگ و یاوه ی بی سر و ته بافی بوده ایم...
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از بر طبل کوبیدن ها ؟
و از پیراهن، چاک کردن ها ؟
و از خراش دادن گونه ها ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از اخبار عاد و ثمود ؟
ما
در تاریکی ملّی فرو رفته ایم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی یک نامه هم دیگر
به ما نرسیده است
٭
ما
ملّتی هستیم ساخته شده از خمیر.
هرچه اسراییل بر تروریسمش و بر کشتارش بیافزاید
ما بر سستی و بی خیالی و خونسردیمان می افزاییم
٭
یک وطن ِ خفه شده
یک لهجه ی محلّی
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جوید.
یک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق یافتن خود را انتظار دارد.
درختی که در تابستان
عقیم و بی ثمر
در خود خمیده است.
و مرز هایی که هر وقت هوس کردند
مرز های دیگر را پاک می کنند !
٭
چرا اسراییل، ما را ذبح نکند ؟
چرا هشام و زیاد و رشید را محو نسازد ؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم
سرگرم مغازله اند
چرا باید اسراییل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
یهودا شده اند ؟
نزار قبانی در شعری بلند تراژدی قانا را توصیف کرد و آن را در تاریخ قانا کربلای دوم دانست . شاید بتوان سراینده این شعر را یکی از چهار راس شعر مقاومت عرب در عصری که گذشت ، دانست . محمود درویش ، انسی الحاج ، آدونیس وقبانی که کلمات را به زیباترین شکل در کنار هم قرار دادند و بیش از هر پیامی اشعارشان نماینده عشق به بشریت و نوع دوستی و حتی گاهی با دیدی بسیار ظریف و عاشقانه تصویر سازی از وقایعی که سالها در فلسطین ، لبنان و سوریه اتفاق افتاده است . شاید به همین دلیل مرز بین شعر سیاسی ، شعر عاشقانه و شعر حماسی در ادبیات مدرن عرب کم رنگ تر شده و گاهی در یک اتفاق مشترک تمام خصایص جامعه انسانی را به شورانگیز ترین شکل عرضه داشتند . نزار قبانی را مردی از تبار کلمه می دانم که هیچ گاه حتی لحظات سخت مبارزه ( نظامی بود) عشق را فراموش نمیکرد و اصرار داشت همه این جانفشانی ها برای رسیدن به آزادی ، و آزاداندیشی است . شاید اگر وسوسه کلامش نبود امروز سراغ بازخوانی سرنوشت تلخ قانا ، نمی رفتم .
شعر دربطن شاعر وقتی نطفه می بندد که حقایق را عریان تر از پیش با خود واگویه می کند و آنچه ظلم است ، آنچه انسانی نیست را در درونیش سانسور نمی کند .
شعرای مقاومت عرب در این سالها نشان دادند که مقاومت از زندگی جدا نیست و رسیدن به مرز آزادی بخشی از زندگی است .
لینک مطلب:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
مطلب کامل را در ادامه ببینید
حدود پانزده سال پیش بود
تلفن زنگ زد ... مامور اومده ... زود بیایید
ظرف ده دقیقه به فروشگاه صوتی تصویری رسیدم ... وارد مغازه فروش فیلم ویدئویی میشوم ... جو ملتهب است ... فردی که ظاهرا بازرس وزارت ارشاد است هی راه میرود و با چشمان اش مواخذه میکند ... یک مشتری داخل مغازه مشغول خرید است
فروشنده جواب مشتری را میدهد
می پرسم ایشان بازرس ارشاد هستند
فروشنده: بله
سلام میکنم
جواب سلام نمیدهد
انگشتر طلا را در انگشتش می بینم ... پس ... و متاهل هم هست ...
تعجب میکنم ... بازرس .. ارشاد ...
خب بفرمایید در خدمتم
: با فریاد میگوید که آقا اینجا فیلم غیر مجاز دارید
: کدوم فیلم غیر مجاز؟!
:با صدای بلند اونجاست
آن طرف تر در دهنه دوم مغازه که هیچ فیلم ویدئویی و مسیری برای ارائه خدمت به مشتریان ندارد، یک کامپیوتر و تعدادی دیسکت و یک حلقه فیلم کنار کامپیوتر با برچسب "گرافیک کامپیوتری" به چشم میخورد. یکی از دانشجویان مهندسی طراحی صنعتی مشغول طراحی و تولید انیمیشن است و میگوید به فیلم من گیر داده است.
تازه متوجه شدم ... بازرس فکر کرده که این فیلم یواشکی به مشتری داده میشود و یا فکر نکرده، بهانه کرده و به اصطلاح گیر داده ... فیلم انیمیشن آموزشی عبور یک ببر از یک محوطه بزرگ شبیه معبد یا آثار تاریخی ...
با آرامش میگویم: اگر ممکن است یه کم آرامتر من در خدمت شما هستم بفرمایید بنشینید تا موضوع را حل کنیم
: فریاد میزند نخیر همینجا ایستاده ام
: پس لطفا آرام صحبت کنید اینجا مشتری هست خوب نیست
: نخیر شما تخلف کرده اید
نگاهی به نگاه پر سوال مشتری و چهره ی نگران فروشنده و طراح گرافیک شرمنده انداختم و فکر کردم که نکند مشغول قاچاق مواد مخدر در مغازه هستند که این بازرس اینکارها را میکند ... بعد خطاب به بازرس محترم وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی گفتم: برو بیرون تا ننداختمت بیرون
بازرس که گویا شوکه شده پرسید: چی؟
گفتم : شنیدی. برو بیرون
گفت: به بازرس ارشاد میگی برو بیرون. پدرت رو در می آورم. الان مامور میارم مغازه رو می بندم
گفتم: برو بیرون هر غلطی میخواهی بکن. هر موقع یاد گرفتی جواب سلام واجب است و مودب شدی و احترام محیط کسب و کار مردم را داشته باشی حرف بزن. برو بیرون.
تا بیرون فروشگاه مشایعتش کردم. البته بدون تماس فیزیکی ولی از فاصله ای نزدیک.
====================
از وزارت ارشاد زنگ زدند: فلانی؟
: بله
:زود بیا ارشاد.
: کجای ارشاد
: ارشاد دیگه
: دفتر وزیر؟ معاونت مطبوعاتی؟ معاونت فرهنگی؟ اداره کل استان؟ موسسه رسانه های تصویری؟ کجا؟
: معلومه همانجا که مجوز گرفته اید
: موسسه فرهنگی حنفا چند مجوز دارد از کدام قسمت تماس میگیرید
خودش را جمع و جور میکند و صدایش آرامتر میشود و میگوید: اداره کل نظارت و ارزشیابی ...
وقتی مدیرکل نظارت و ارزشیابی را دیدم، یاد دراویش افتادم. سبیل های روی لب و موهای ژولیده و هیکلی عظیم شبیه هیکل امروزی خودم. خدا رحمت کند دایی پدرم را.
با تعجب گفت: شما هم؟!
گفتم: بله ما هم
: ما مجوز فروشگاه را داده ایم و شما مامور ما را بیرون میکنید.
گفتم: بازرس بی ادبی که حتی جواب سلام نمیدهد و داد و فریاد میکند پاسخ نمیخواهد. بعلاوه در متن قرارداد وزارت ارشاد تصریح شده که شما یا هیچ قسمت دیگر در وزارت ارشاد حق ندارد مراجعه کند و پاسخ بخواهد.
وقتی قرارداد را دید ... منفجر شد ...
بد و بیراهی بود که نثار همکاران وزارت ارشادی اش میکرد
پسر عصبانی : الان از روت با ماشین رد میشم. دیه ات رو هم میدم. مگه دیه ات چنده؟
نگهبان درب ورودی مجتمع ورزشی : غلط میکنی بچه قرتی. بیا ببینم چه جوری زیرم میگیری!
به پسر گفتم بیا برو بابا. این حرفها چیه میزنی؟! برو.
پسر عصبانی که اندکی آرامتر شده بود: مگه دیه اش چنده ... میدم!
=======================
پسر: فقط خودم رو دوست دارم
بوبو : روزی میرسه که دیگری رو بیشتر دوست داشته باشی
پسر: نه نمیرسه
بوبو : خدا کنه برسه
پسر: اونجوری که بلاتکلیف میشم. همینجوری خیلی بهتره
بوبو : موقعی که عاشق بشی ... عزیزتر از خودت هم پیدا میکنی
پسر: اینها قصه است
بوبو : وقتی پدر شدی هم همینطور
پسر: باور نمیکنم. مگه من برای بابام چکار کردم که بچه ام برام بکنه تا از خودم بیشتر دوستش داشته باشم؟!
بوبو : حالا زیاد دیر نشده ... موقعش میرسه
=================
: ما برای شهادت آماده ایم ...
: خوبه ولی مگه عاشق شدید ؟!
: عشق دیگه چیه؟
: هیچی به کارهات برس
: واسا بینم ... مگه نمیدونی ... ما همیشه عاشقیم
: از چند سالگی و عاشق چی و کی؟!
: برو بابا
: باشه باباش
============
وقتی زورمون زیاده : های و هوی
وقتی زورمون کمه : آخ و اوخ
بی حقیقت و پر سخن
خانم مسنی روی صندلی جلو چرت می زد. من و دختر جوانی عقب تاکسی نشسته بودیم و منتظر بودیم یک نفر دیگر سوار شود تا تاکسی راه بیفتد. پسر جوانی آمد و کنار دختر نشست. دختر با دیدن پسر جوان عصبانی شد و گفت؛ «اینجا چی کار می کنی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟» پسر گفت؛ «می خوام باهات حرف بزنم.» دختر گفت؛ «من هیچ حرفی با تو ندارم، دیگه تموم شد. آقای راننده اینو بندازین پایین.» پسر گفت؛ « فقط دو دقیقه.» دختر گفت؛ «نیم دقیقه هم حرف نمی زنم.» پسر گفت؛ «مثل اینکه زبون خوش حالیت نمی شه.» تفنگی از جیبش درآورد و به طرف دختر نشانه گرفت. دختر گفت؛ «برای من تفنگ درمیاری؟» و بلافاصله از کیفش تفنگی درآورد و به طرف پسر شلیک کرد. پیرزن که از صدای تیراندازی بیدار شده بود، عصبانی شد کلتش را درآورد و شروع به تیراندازی کرد. راننده تاکسی فریاد زد؛ «تو تاکسی من؟» و خودش هم اسلحه اش را درآورد و تند تند شروع به چکاندن کرد. دیدم اوضاع خیلی ناجور است، مجبور شدم مسلسلم را بیرون بکشم. آنقدر تیراندازی کردیم تا همه تیرهایمان تمام شد. شانس آوردیم که گلوله یی به کسی نخورد. پسر گفت؛ «به جای این کارها بذار دو دقیقه باهات حرف بزنم. » دختر چیزی نگفت. پسر گفت؛ «خواهش می کنم.» دختر گفت؛ «حیف که دوستت دارم. آقای راننده ما پیاده می شیم.» راننده ایستاد و آنها پیاده شدند. پیرزن لبخندی زد و گفت؛ «جوونیه دیگه.» به تاکسی نگاه کردم، تمام بدنه اش سوراخ سوراخ شده بود. دختر و پسر جوان قدم زنان دور می شدند.لینک مطلب از وبلاگستان:
اکنون بدانید، که اعتقاد به توحید پذیرفته نیست مگر با اعتراف به نبوت محمد (ص). و هیچ اعتقادی و عملی قبول نیست مگر با قبول ولایت و سرپرستی آن کس که خداوند خود او را ولی و سرپرست قرار داده است
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
لینک مطلب:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«
مطلب کامل را در ادامه ببینید
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاف است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی بسازد
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت:لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
==========
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمی سوزاند.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
=================
قصه نبود، راه بود، خار بود و خون.
لیلی، قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود، گوی بود. لیلی، گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود.
****
لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت: قصه نیست. راز است. این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ. لیلی! تو مرده ای.
لیلی مرده بود.
گزیده از:
لیلی نام تمام دختران زمین است
اثر عرفان نظر آهاری
کتابهای دانه / انتشارات صابرین / چاپ هفتم 1387
مصاحبه ی فرضی:
دختری دانشجو از وسط بزرگراه قدم زنان میگذرد ... مشهد ... جاده فرودگاه ... جمعه 24 آبان روبرو مرکز تربیت معلم
سرعت اتومبیل ها حدود یکصد کیلومتر
سلام خانم
سلام
ظاهرا دانشجو هستید؟
بله
ببخشید وقت شما را میگیرم اجازه میدهید چند سوال از شما داشته باشم؟
خواهش میکنم
شاهد عبور شما از وسط اتوبان بودم. الان چه احساسی دارید؟
خب ... یه کمی خجالت میکشم
چرا؟
نمیدانم
چند درصد احتمال میدادید که موجب تصادف شوید. مثلا: اتومبیل ها برای پرهیز از برخورد با شما به یکدیگر برخورد کنند یا اتومبیلی با شما برخورد کند
نمیدانم
اگر اتومبیلی با شما برخورد میکرد کدام احتمال را بیشتر میدادید:
1. فوت فوری
2. فلج شدن
3. مصدومیت شدید
4. هیچی
نمیدانم
احساس شما در هر یک از این حالات چیست؟
نمیدانم
احساس راننده ای که با شما تصادف کند چه خواهد بود؟
نمیدانم
آخرین سوال و متشکرم:
فکر میکنید بار دیگر هم از این مسیر حرکت کنید؟
شاید ... نمیدانم
منم از شما سوال دارم:
شما خبرنگارید؟
نه
چرا این سوالات را از من پرسیدید؟
شما که نمیدانید و خب منم مثل شما نمیدانم!
لینک مطلب از وبلاگ سید عطاء الله مهاجرانی:
سرفه کردم. باز هم پک بزن. زدم. سرفه کردم. دهانم تلخ شده بود. پک بزن! نمی توانم. باید بکشی پک بزن! سرم داشت گیج می رفت. سرفه می کردم. پک بزن!
مطلب کامل را در ادامه بخوانید

شهریار کوچولو با دلِگرفته آخرین نهالهای بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نماندهبود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هیچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

******
سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
گلها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.»
رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
******
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
...
شهریار کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانشآموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیستهای دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آنها در رشت، که تحت کنترل روسها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه میرفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کلهشقیهایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید میشد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه اینجا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکراتها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبهروی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیکهای ناگهانی نمیآمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرتانگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل میکردند، چرا کار را تمام نمیکردند؟
دو ساعت جلو جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرماندة پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرماندهاش مشورت کند. فرماندة او پدرم را خوب میشناخت و پادرمیانیاش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچگاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بیاعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیمتر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آنها ارجی نمیداشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترسهایی که از جسم زاده میشود. 
دفاع مقدس مردم ایران در برابر متجاوزین محدود به ارتش عراق نبود. تقریبا همه ی قدرتهای عربی منطقه و حتی از آنسوی آفریقا به صدام حسین خدمت و بر علیه ایران اقدام کردند.
نیروی انسانی مشترک عربی / مطرودین ایرانی با ثروت نفت عرب و حمایت اطلاعاتی آمریکا و حمایت تسلیحاتی گسترده شوروی و فرانسه٬ چنان فاجعه و مصیبتی را برای مردم ایران رقم زد. ٬در مقابل ملت ایران عملکردی شجاعانه و قهرمانانه داشت. مقاومتی مقدس و تاریخی از میهن.
سالروز آغاز دفاع مقدس٬ یادآور همه ی آن دشمنی ها و همه ی این دوستی هاست.
==============
جنگ را معمولا بد و موجب نابسامانی ها میشمارند. بد بودن جنگ را با بد بودن جراحی های خطرناک مقایسه میکنند که تا انسان مجبور نیست نباید به آن بیندیشد. حتی بعضی از مکاتب بشری هستند که هر گونه جنگ ولو دفاعی را ممنوع میشمرند و به این جهت بسیار مورد استقبال جنگ طلبان بزرگ عالم هستند!
نشان دادن عوارض منفی جنگها کار سختی نیست. نتیجه منفی گرفتن از این عوارض نیز کار سختی نیست. به سادگی می پذیریم که جنگ بد است ولی آنانکه عمیق تر می اندیشند، میدانند که گاهی چاره ای جز جنگ برایمان نمیگذارند.
وقتی عراق با دهها لشکر و تیپ زرهی و پیاده به خاک ایران حمله کرد، تصوری جز پیروزی سریع و آتش بس فوری نداشت ولی این اتفاق نیفتاد که اگر افتاده بود، تا امروز درگیر مساله ای بنام متجاوزین عراقی بودیم.
================
گرایش ضد جنگ در حوزه نخبگی و بالتبع آن وبلاگستان طبیعی و افتخارآمیز است. اما نباید از تلاش جنگ افروزان برای ترویج روحیه تسلیم نیز غافل بود. عدم صداقت کسانی که در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران٬ در کنار صدام٬ با قلم و عمل٬ خدمت میکردند٬ اظهر من الشمس است. وقتی این دسته یا گروههای همراه شان مطلب ضد جنگ مینویسند٬ باید بیشتر اندیشه کرد. روشن است که متکی به امکانات اطلاع رسانی امروز و به منظور ثبت تحریف گذشته و امید به آینده چنین میکنند.
=====================
که به مخالفت با جنگ تلاش به ظاهر صلح طلبانه و اطلاع رسانی کسانی که در بخش مهمی از جنایات صدام مشارکت داشته اند، .
در همین رابطه چند نکته منتخب از جورج اورول George Orwell را تقدیم میکنم:
لینک مطلب:
“War is evil, but it is often the lesser evil”
“We sleep safe in our beds because rough men stand ready in the night to visit violence on those who would do us harm.”
“He who controls the present, controls the past. He who controls the past, controls the future.”
“The object of war is not to die for your country but to make the other bastard die for his.
قدیم ندیما، برای من یعنی حدود سی و چند سال پیش، داستانهای طنز نویس ترک، عزیز نسین، در بین نوجوانان محبوبیت داشت. طنز او به نوعی با فرهنگ آن روز ما عجین بود. قطع کتابها جیبی و بعضی از آنها نسبتا حجیم بود.
یکی از داستانهای عزیز نسین را در وبلاگی دیدم. گفتم شما نیز شریک لذت خواندن شوید:
قلعه یا مزرعه حیوانات Animal Farm اثر نویسنده انگلیسی جورج اورول George Orwell (متولد 1903 درگذشته 1950 از جراحات جنگ و بیماری سل) شاهکاری سیاسی است که به خوبی روابط انسانی در نظامهای سرمایه داری و کمونیستی را به چالش میکشد و بصورت مبنایی به نقد الگوی حکومت کمونیستی می پردازد.
نگارش اثر از نوامبر 1943 تا فوریه 1944 به طول انجامید. اثر دیگر وی با عنوان 1984 که در سال 1949 منتشر شد با اقبال زیادی مواجه گردید.![]()
گزیده ی مشهور از قلعه حیوانات:
همه حیوانات برابرند ولی بعضی برابرترند
... کسانی که انتظارشان را میکشی، در اعماق وجودت گمگشته اند: تو این را خوب می دانی. آن ها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را باز یابند، مسیری را که از جهنم به روز روشن میرسد، به خود امروز، ایزابل. جانت را بیافروز. بنویس. ص 112 آخرین کلمات کتاب ایزابل بروژ
... گردش کردن یک هنر عاشقانه است، هنر بافندگی. حرکت بدن ها و حرکت اندیشه ها. قهقهه ی خنده ی جویبار، وحشت جانوران زیر گیاهان جنگلی، همه با هم در تناسب اند، همه با هم به پارچه ای یکدست تبدیل میشوند، و هو و رویا، محسوس و نامحسوس را به هم می بافند .... ص 96 ایزابل بروژ
... مسئله ی عشق، پاسخی ندارد. نه این که مسئله ی پیچیده ای باشد: نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خط آبی رنگ است روی پلک ها، لرزش لبخندی است روی لب ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخی بدهیم. نگاهش می کنیم، تمایش می کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می کنیم، ترجیحا در سکوت. ص ٨۵ ایزابل بروژ
عکس از اینترنت
هرگز نباید بر خلاف میل قلبی تان عمل کنید، هرگز ص 45 ایزابل بروژ
==========
میتوان میل هایمان را
اگر به بی راهه رفته اند
به راه آوریم
با میل هستی
و زیبایی و قدرت آن
همراه شویم
لینک مطلب از وبلاگ سید عطاء الله مهاجرانی:
در باره ترجمه فارسی کتاب" عیسی پسر انسان" نوشته جبران خلیل جبران پیش از این یادداشتی نوشتم. دوستی گفت نمی شود خودت ترجمه کنی؟ گفتم چرا نمی شود! مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که بر کتاب نوشته ام. کتاب هم فعلا در دست ویراستاری جمیله ست
برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد.
ه.ا.سایه
جبران خلیل جبران(1883/-1931)پدیده ی غریبی ست. صبح سرخ را لاجرعه سرکشید! نوشته های او به تعبیر بیهقی از لونی دیگر است. طنین آوای آیات قدسی ، صدای زنگ مزامیر و غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنای عاشق، از نثر او به گوش می رسد و نیز در نثر عربی اش موسیقی درونی آیات قرآن مجید آشکارست.
نثر او شاعرانه است. نمایشگاه نقاشی ست. کارگاه موسیقی کلام. بی دلیل نیست که نخستین نوشته اش در باره ی موسیقی و نسبت آن با روح انسان بود.
در مجموعه نوشته های او" مسیح" به سان ستاره راهنماست. داستایوسکی گقته بود که
دو عکس زیبا از موطن نویسنده ی فرهیخته جبران خلیل جبران:
روستای «بشری Besherri»، زادگاه جبران خلیل جبران


فرد، حتی در دوره های عظیم ترین غمها، بدون آنکه متوجه باشد، زندگی خود را مطابق با قوانین زیبایی می سازد.
ص ١٠۴
میلان کوندرا جسم و جان ترجمه احمد میر علایی / اصفهان / نشر فردا 1380
لینک مطلب از وبلاگستان:
نمای بیرونی محل کارم (بانک) از همین شیشه های جیوه است که از بیرون مثل آینه عمل می کند . چند روز پیش با همکاران مشغول بستن کارهای آخر وقت بودیم که متوجه شدم کسی پشت یکی از همین شیشه ها ایستاده نگاه که کردم دیدم یکی از همین کودکان دوره گردی است که فال می فروشد او ما را از داخل شعبه نمی دید اما بنا به اقتضای شرایط شیشه ها من بخوبی می توانستم حرکاتش را ببینم شاید هفت ساله بود .
اول زل زد به شیشه و کلاهی که سرش بود را بالا و پائین کرد بعد دور خودش چندباری چرخید و شروع کرد به رقصیدن و تمام مدت هم به شیشه که حکم آینه را داشت نگاه می کرد و کودکانه قهقهه می زد .
اینقدر دیدن شادی معصومانه این طفلک خردسال روی من تاثیر گذاشته یود که ساعت ها یادش بودم و چندباری هم از تصور رقصیدنش گریه کردم .
شاید سهم او هم از آن روز زندگی رقصیدن در آینه ای بود که ......
کاش نگذاریم سهمشان همین باشد و بس . تا همیشه غریبه بمانند و میهمان نگاه سرد ما !
اشک سردشان را و خنده دردشان راببینیم .
رسیدم به ترانه ای که مرحوم ناصر عبدالهی با عنوان کودکان خیابانی در آلبوم هوای حوا با ترانه سرایی ابراهیم اسماعیلی و آهنگسازی فرزاد فرومند ، خوانده بود ..
متن ترانه کودکان خیابانی خیلی زیباست و البته آهنگ و صدای دلنشین ناصر عبدالهی
دو تا چشم بی تکلّف
یه صدای خشک زخمی
یه نگاه بی ستاره
دو تا دست پینه بسته
دو تا پای خرد و خسته
که دیگه رمق نداره
از سر صبح تا دل شب
میپیچه صدای گاری
تو گوش کر خیابون
توی گرما زیر آفتاب
توی سرما زیر بارون
سر چهارراه دور میدون
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...
پیشتون مثل یه برّه ست
سر به زیر و رام و آروم
دنیا با این همه گرگیش
توی این معرکه میدون
کوچیکه قد یه کوچه
با نهایت بزرگیش
توی مشتاتون اسیره
مثل بازیچهء کوکی
که تو دست این و اونه
اگه مردی مونده باشه
توی بازوی شماهاست
جون هرچی پهلوونه
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...
کوچیکین امّا بزرگین
هرچی سختیا زیاده
همّت شما بلنده
توی این دوره زمونه
خیلی حرفه که یه بچه
کمر مردی ببنده
دل آسمون میریزه
وقتی لبهاتون میلرزه
امّا گریه رو میخندین
کوچیکین امّا بزرگین
به خود خدا قسم که
شماها یه پارچه مردیـــــــــن
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
تاریخچهای از نگارش و خط
۰۴ خرداد ۱۳۸۷
بشر زمانی که خواست آنچه را می اندیشد نقش کند، در حقیقت قدم به دنیای نگارش گذاشت . در مرحله نخست تصویرهای واقعی را برای ارتباط کتبی ترسیم کردوبا این کار خط تصویری آغاز شد.
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بروی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
لوییز امور Louise Amour
شاهکار کریستین بوبن
ترجمه سید حبیب گوهری راد
انتشارات راد مهر ۱۳۸۶
در همین حال که سانتال تصمیم داشت خود را به داخل سبد پرتاب کند٬ مادر کمرش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و موهای شان به هم برخورد کرد. همین لطفات و زیبایی کوتاه مدت٬ پایان بخش همیشگی آن دورانی شد که من تنها به آسمان و فرشتگان و گنجشکان می اندیشیدم. من پیش از آشنایی با الفبای نوشتاری که سبب می شد صفحات سفید بسیاری به سیاهی بگرایند٬ با الفبای حرکتی آشنا شده بودم که در برابر الفبای نوشتاری٬ حروفی بس بی نهایت دارد و این امکان را به انسان میدهد تا بدون هیچ گونه اشتباه و خطایی٬ همان گونه رفتار کند که دوست دارد و از تنهایی خود عذابی نکشد. ص ۶۳
شهرها نیز مانند انسان ها هنگامی که به شوکت و منزلتی دست می یابند٬ میتوانند قابلیت اجتماعی بودن شان را از دست بدهند. خوشبختی و کامیابی به راحتی میتواند آن را فاسد و سنگدل سازد. انسانی که از اندوه ورشکستگی قوایش را از دست داده٬ / تلالوی درخشنده ترحم را در اطراف قلبش که اکنون با آتش شکست پاک و مطهر شده است٬ حس میکند. در شهری این چنین نیز فقر و شکست همانند فرشته ای زیبا وارد شده٬ درهای تمام خیابان ها را متبرک ساخته و مانع ورود تکبر و خودخواهی دنیای امروز به آنجا میگردد. من نیز در شوکت و جلال فقر و بی بضاعتی رشد کرده بودم و اینک خد را برای خروج از این محدوده آماده می ساختم. ص ۸۱ / ۸۲
آنچه در رزها عجیب می نماید این است که تا هر زمان که زنده اند٬ قلب شان را به هیچ کس نمایان نمیکنند. زنی که این جمله را بیان کرد٬ از پشت گل های آتشین ظاهر شد و انگار مرکز آن آتش بود. ص ۱۱۴
من به مردگان حسادت میکردم٬ چرا که آنها به درون کتاب بی انتهای تصاویر حقیقی و درخشنده کشیده شده بودند و هیچ نیازی نداشتند تا برای گشایش رمز زندگی تلاش کنند٬ زیرا با متن زندگی عجین شده اند. برای من٬ مرگ به مفهوم پیوستن به حقیقت بود. ص ۱۳۴
من تصور م میکردم به لوییز عشق می ورزم و او نیز بی شک چنین تصوری داشت٬ اما اینک٬ به تدریج به این نتیجه می رسیدم که تنها تصویرهای ذهنی ما با هم پیش رفته بودند٬ نه وجود حقیقی ما ... من دستخوش یک عشق هیجانی و داغ و پرشور گشته بودم. خود نمایشنامه ای از آن ساخته و خود بیننده ی هیجان زده ی آن شده بودم. ص ۱۳۶
همواره باید چیزهایی را از دست داد تا بتوان چیزهایی را آموخت و من نیز چیزهای / بسیاری می آموختم. ص ۱۳۶ / ۱۳۷
لوییز با مرگ خود٬ عالم ملکوتی را با خود برده بود٬ همانند کسی که هنگام سقوط٬ علق های اطرافش را چنگ زده و با خود ببرد. اینک پروردگاری که در ذهن و تصورات من تجلی می یافت٬ همانند بت هایی نبود که عرفا یا قدیسان با جملات زرین و زیبا تراشیده بودند. به خداوند عاشقان نیز کوچک ترین شباهتی نداشت. پروردگار من اینک٬ همانند حقیقت موجود٬ غیرقابل دسترس و پیوندی از معنویت و دنیای جاودان بود. قانونش٬ رویدادهای غیرمنتظره و رخداد آنها٬ اسلحه ی تیز او بود. اسلحه ای که او از میان ما و این دنیا می گذراند ... او بهانه های مختلفی را برای ایجاد رابطه با ما بر سر راهمان قرار میداد. ص ۱۴۲
تنها پروردگار تعیین کننده و تصمیم گیرنده ی همه چیز است .... ص ۱۴۴
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
کریستیان بوبن / مسیح در شقایق / برگردان: نگار صدقی / نشر مشکی / چاپ دوم / 1383
روزی از بهشت بیرون می آییم و ماهیت دنیا را می بینیم. قصری برای دروغ گویان و کویری برای پاک دامنان.
در شگفتم که کودکان چه گونه از غصه هاشان جان زنده به در می برند. ص 11
تو قلبم را شکستی. تو زمرد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی / و هیچ عشق ات را چایگزین اش کردی ... ص 12 / 13 آنان که نمی اندیشند، اندیش مندان را بی وقفه می کشند. نمی توانستند پاسخ ات گویند، پس تو را کشتند. ص 13 با تو، تنها در بهشت می توان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا. ص 14 اندیشه ی تو خردمندان را چون چوب های بازی کودکان واژگون می کند. آن چه را از آنان دریغ می کنی بی وقفه به کم رویان می بخشی. به خردمندان حقیقی ات. ص 14
لطافت زنان در برابر لطفات تو هیچ است. قلب شان به آبی آسمان می ماند، اما تا در دست می گیریم، بی درنگ دست مان به سیاهی آغشته می گردد. ص 18
همه می میریم، چرا که روزی کودک بوده ایم. دل ام میخواهد با همه گان خوب باشم. ص 19
دل ام میخواهد همان توجهی را به همه گان داشته باشم که هوا به رزها دارد. اما اگر برای رسیدن به تو مرده ای را باید کشت، این کار را خواهم کرد. ص 19
کسانی که به یک نظر خلوص ات را می بینند، ضعف ات را در نمی یابند. از خود می پرسند که چرا خالصترین؛ فانی ترین است. ص 21
مردن به عاشق شدن می ماند. آدم ناپدید می شود و دیگر خبری از خود نمی دهند. ص 22
وقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک هم حساس تر است. وقتی به تو اعتماد می کنم، قلب ام از الماس هم سخت تر است. ص 22
حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیسم تسلیم یاس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند. ص 22
من هر روز انتظار هر چیزی را دارم. ص 22
مرگ ما را تطهیر میکند. وقتی می میریم تمام بدی های مان / چون بخار به هوا می رود. ص 23 / 24
از تو تصویری ساخته اند. از تو قهرمانی ساخته اند. از تو کلیسایی ساخته اند. من اما از تو شقایقی می سازم، درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیرمنتظره. ص 26
شکر خدا هر از گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را به هم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. ص 42
من همیشه با حس مرگ آینده ام زندگی کرده ام. احساسی شادی بخش. حسی که ساده می کند و رها. ص 43
برای پذیرا شدن چیزی، نیازی به درک کامل اش نیست. ص 44
سرژ کارل: بوبن: ما از لابه لای زندگی روزمره می توانیم زندگی آن سو را ببینیم. در واقع جز یک الفبا چیزی در اختیار نداریم. الفبای زنان و مردانی که میخورند، حرف میزنند و احساس شادی میکنند. با این الفباست که میتوانیم زندگی آن سو را ببینیم. کافی ست روی نگاه مان کار کنیم. ص 46
در نوشته های بوبن نسیمی است که کم تر درادبیات یافت می شود، نسیم رستاخیز. سرژ کارل ص 47
آنتوان دو سنت - اگزوپری نامه به یک گروگان ترچمه کاوه نقوی چاپ دوم کتاب روشن 1385
از مرده ها باید مرده ساخت. در این صورت آنها، در نقش مرده ی خود، حضور دیگری خواهند یافت. ص 26
از آنجا که بیابان هیچ گونه غنای ملموسی را ارائه نمی دهد و در صحرا چیزی شنیده و دیده نمیشود، و از / آنجا که زندگی درونی انسان نه تنها به خواب نمی رود، بلکه تقویت نیز میشود، ناچار باید اعتراف کنیم که روح انسان بدوا به وسیله نیازهایی نامرئی به جنب و جوش در می آید. انسان را ذهنش اداره میکند. در بیابان، من همان قدر می ارزم که خدایانم ارزش دارند.
ص 38 / 39
سن انسان موضوع قابل توجهی است. تمام زندگی او را خلاصه میکند. پختگی یک انسان به آهستگی به دست می آید. این پختگی در زندگی موانع بسیاری را مغلوب میکند. از جندین بیماری سخت شفا می یابد، دردهای بسیاری را آرام میکند، بر ناامیدی چیره میشود، و خطرکردنهایی را می پذیرد که اغلب حتی آگاهانه نیست. این پختگی از درون امیال، امیدها، تاسفها، فراموشیها، و عشقها سامان می یابد. سن انسان محموله زیبایی از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دامها، آزمونها، و دست اندازها مانند یک ارابه خوب در ورای مکان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده ایم. حالا به لطف همسویی نیک بختیها به اینجا رسیده ایم. من سی و هفت سال دارم، و اگر خدا بخواهد این ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نیز خواهد برد. ص ۵۳
... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من .... ص ۵۶
آیا این کیفیت شادی با ارزشترین میوه تمدن ما نیست؟ یک حکومت جبار تمامیت خواه نیز میتواند نیازهای مادی ما را تامین کند. ولی ما احشام پرواری نیستیم که وفور نعمت و آسایش تنها برای سعادت ما کافی باشد. برای ما، که در آیین احترام به انسان پرورش یافته ایم، برخوردهای ساده ای که گاه به جشنهای خارق العاده تبدیل میشوند، اهمیت بسیار دارند. حرمت انسان! حرمت انسان!... این سنگ محک است! وقتی یک هوادار نازیسم فقط به کسانی احترام می گذارد که شبیه خودش باشند٬ فقط به خودش احترام میگذارد. او تضادهای خلاق را نفی میکند، امید به هر گونه تعالی را / تخریب میکند، و برای هزار سال یک لانه موریانه ماشینی را جایگزین بشریت میکند. نظم برای نظم، قدرت ذاتی انسان را برای تغییر خود و جهان اخته میکند. زندگی، نظم را می آفریند ولی نظم، زندگی را خلق نمیکند. ص ۵۷ / ۵۸
... اختلاف در روشهایمان باعث میشود تا متوجه نشویم که همگی به سمت مقصد مشترکی می شتابیم. ص ۵۹
در عرصه تفکر باید به انسانی که در جهت ستاره من گام بر میدارد احترام بگذارم. ص ۶۰
تمدن، ابتدا بر محتوا بنا میشود. این تمدن در انسان، به صورت تمایلی کورکورانه نسبت به نوعی مهر و محبت است. بعدا انسان پس از اشتباه پشت اشتباه راهی می یابد که به آتش منتهی میشود. ص ۶۰
از تو سپاسگزارم که مرا چنانکه هستم پذیرا میشوی. دوستی که مرا داوری کند به چه کارم می آید؟ اگر دوستی را که می لنگد سر سفره ام دعوت کنم، تقاضا میکنم که بنشیند، از او نمیخواهم که برقصد. ص ۶۲
((نامه به یک گروگان پنجاه ساله یهودی در فرانسه اشغال شده توسط آلمانی ها))

... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من ... ص ۵۶ نامه به یک گروگان
لینک خلاصه کتاب در صفحه مستقل
مرحوم کیومرث صابری یا گل آقا ستونی در روزنامه ی اطلاعات داشت بنام : دو کلمه حرف حساب.
این ستون در شرایطی که سایه ی جنگ و مشکلات گسترده داخلی و خارجی بر کشور افتاده بود یعنی سالهای دهه ی ۱۳۶۰ رویکردی انتقادی و متفاوت داشت. مرور طنز های قدیمی آقای صابری یا دیگر طنزپردازان در شرایط متفاوت نتیجه ی متفاوت خواهد داشت ولی یاد مفاخر همیشه لذت بخش است.
===============
یک پی ام جالب پریشب بدستم رسید:
شب دوشنبه ست.............. برای غافلگیری اموات صلوااااااااات !
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴
خوندن وبلاگ دیگران شده عادتم. عین یه گنجشک کوچولو
از این شاخه به اون شاخه .... و در حین بازیگوشی که مقتضای سن ام حساب میشه! یهو می رسم به یه دره و بهت ام میزنه. پست آخرش رو بخونید ولی من یادداشت ماقبل آخرش رو اینجا میارم٬ آخه طاقت کپی پیست کردن مطلب آخریش رو نداشتم....
http://moalem5.persianblog.ir/
سخنانی از مشاهیر دنیا
شیخ شیرازی سعدی می فر ماید:صاحبدلی به مدرسه آمدزخانقاه بشکست عهد صحبت طریق راگفتم میان علم وعابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آنٍ ،این فریق راگفت: آن گلیم خویش می برد زموج وین سعی می کند که بگیرد غریق را ادموند بورک:راه درمان هرج ومرج ،آزادی است نه بردگی؛ همانطور که راه از بین بردن خرافات مذ هب است نه انکار خدا. ویکتور هوگو:در مقابل یک ارتش می توان ایستاد؛ اما در مقابل یک عقیده نمی توان ایستادگی کرد. امام رضا (ع) می فرماید:امین به تو خیانت نمی کند ؛تویی که به خائن امانت سپرده ای. امام خمینی (ره):معلم امانت داری است که انسان امانت اوست.
از قدیم از خواندن بین خطوط بعنوان یک ویژگی و خاصیت اختصاصی بعضی افراد سخن میگفتند ولی حالا اگر همین موضوع را تعمیم بدیم و بتوانیم بخش های گزارش نشده فیلم ها را بخوانیم بخش عظیمی از ادبیات ناب تولید خواهد شد.
مثلا در داستان کنت مونت کریستو در اصل داستان و همه فیلمهایی که در باره این اثر ادبی مهم ساخته شده سخن زیادی از دورانی که از زندانی فراری کنت ساخته شده وجود نداره. چون داستان هدف دیگری را دنبال میکرده. حالا میشه داستان را به صورت دیگری تمام کرد. فیلمهای زیادی نیز بر این اساس ساخت.
مثال دیگه رابینسون کروزوئه. داستان پس از بازگشت نیز جذاب است.
در این باره فکر کنید و نظرتون رو بدید. شاد باشید.
تکمله:
آخرین سریال های محبوب همراه با گزارش داستان در یک نوبت پخس شود.
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
آنگاه میترا گفت : با ما از عشق بگو و او سر بر آورد و به مردم نگریست و سکوتی سخت در میانه افتاد . پس به آوازی عظیم لب به سخن گشود : چون عشق اشارت فرماید ، قدم به راه نهید ، گرچه دشواریست و بی زنهار این طریق . . . عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد . جبران خلیل جبران(به نقل از وبلاگ آیسودا)
------------------
Anonymous: All human beings are born free and equal in dignity and rights. (Universal Declaration of Human Rights (1948) article 1 Work makes free. Careless talk costs lives Happy is that city which in time of peace thinks of war. He who writes the minutes rules the roost. They shall not pass. Slogan used by French army defense at Verdun in 1916 گاهی تشکر از این و آن برای کسب حمایت و در کنار دیگران قرار گرفتن است.
Woody Allen
I believe there is something out there watching over us. Unfortunately, it’s the government. (1993)
============================
Lord Acton (1834 – 1902) British historian
Power tends to corrupt and absolute power corrupts absolutely. (3 April 1887)
قدرت به نابودی میل میکند و قدرت مطلقه بطور مطلق نابود میشود.
Great men are almost always bad men, even when they exercise influence and not authority. مردان بزرگ تقریبا همیشه مردانی بد هستند حتی زمانی که از نفوذ و تاثیر(کلام و شخصیت خود) به جای قدرت استفاده میکنند
کلیله و دمنه
میراث ادبی ایرانی اگر نگوییم که همه حافظه تاریخی ایرانیان رو به همراه دارد لااقل بخش عمده و قابل استناد آن به شمار میرود.نسبت کلیله و دمنه با وبلاگ نویسی چیست؟ این را به علاقمندان وا میگذریم و خودمان بعنوان حضرت سلطانی رو به سرای نگارش می آوریم تا توانیم دلی بدست آریم. امید آنکه دل ما را نشکنید. سرگذشت کلیله و دمنه پادشاه ایران خسرو انوشیروان (کسری) با فرستادن برزویه طبیب به میان هندوان از کتب آنان نسخه برداری کرد. کلیله و دمنه ی عزیز که موافق طبع شاهان و وسیله تحکیم دانش حکومت بود بدینسان به ایران راه یافت. ایرانیان بر ده باب آن شش باب افزودند.بزرگمهرحکیم نیز بر آن مقدمه نوشت و در دوره اسلامی به همت ابن مقفع به عربی ترجمه شد و به خواست نصر بن احمد امیر سامانی رودکی به نظم درآورد و نهایت ابوالمعالی نصرالله منشی به فارسی برگرداند ولی چه برگردانی که هندی – پهلوی – عربی بودن آن یکسره پشتوانه محتوای غنی اثر فارسی شد.همینکه بزرگانی چون برزویه و بزرگمهر و ابن مقفع و نصرالله منشی واسطه این انتقال بودند اشارتی است به عظمت اثر. گزیده میخواهم برای شما خواننده احتمالی وبلاگم به سلیقه خودم گزینشی کنم از این مخزن ارزشند به قصد فایدت. پس بسم الله .... ابوالمعالی: سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است وانوار حکمت او در دل شب تاری درخشان و بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کاینات بوزیر و مشیر و بمعاونت و مظاهرت محتاج نگشت و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد و آدمیان را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید و برای ارشاد و هدایت ایشان رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت جهل و ضلالت نفس برهانیدند و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند و .... درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی(ص) و اهل بیت و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد. درودی که امداد آن بر امتداد روزگار متصل باشد و نسیم آن گرد ازکلبه ی عطار بر آرد.... چه تنفیذ شرایع دین و اظهار طرایق و شعایر حق بی سیاست پادشاه دیندار صورت نبندد و اشارت حضرت نبوت بدین معنی وارد است که: الدین و الملک توامان. و بحقیقت بباید شناخت که پادشاهان اسلام سایه آفریگارند عز اسمه که روز زمین بنو عدل ایشان جمال گیرد و بهیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان.... در ترجمه سخنان اردشیر بابک آورده اند که ... چنین باشد که ملک بی مرد مضبوط نشود و مرد بی مال قایم نگردد و مال بی عمارت بدست نیاید و عمارت بی عدل و سیاست ممکن نگردد و برحسب این سخن میتوان شناخت که آلت جهانگیری مال است و کیمیای مال عدل و سیاست است و فایده در تخصیص عدل ئوسیاست و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک آنست که .... مقدمه بزرگمهر:این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده علما و براهمه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ... بر این جمله وضعی دست داد که سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند و چند فایده ایشان را اندران حاصل آمد. اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند تا هر باب که افتتاح کردند بتمامت اشباع برسانیدند و دیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند تا حکما آن را برای استفادت مطالعه کنند و نادانان برای افسانه بخوانند و احدات متعلمان(مبتدیان دانشجویان) بطریق تحصیل و موعظت نگرند و ضبط آن بر ایشان سبک خیزد و چون در کهولت و موسم عقل و تجربت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحیفه دل را پر فواید بینند و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنجهای شایگانی مظفر شوند و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد و در باقی عمر از کسب فارغ آید.... به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ ....و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد و پیش از آنکه قدم در راه نهد مقصود معین گرداند و الا واسطه ی آن بحیرت کشد و خاتمت به هلاک و ندامت انجامد و بحال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرترا بر دنیا مقدم دارد .... در هر زیانی زیرکی است لیکن از وجه قیاس آن نیکوتر که زیان دیگرانرا دیده باشد و سود تجگارب ایشان برداشته چه اگر از این طریق عدول افتد هر روز مکروهی یابد .... بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و بدان ایمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد و در عموم احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسد و هر کار که مانند آن بر خویشتن نه پسندد در حق دیگران روا ندارد ....