سال گذشته در چنین روزی یعنی هجدهم اردیبهشت ۸۶ کمی از ساعت ده صبح گذشته در دفتر پرشین بلاگ واقع در خیابان دکتر بهشتی شماره ۳۰۰ با ارائه ی حکمی به امضای دادستان محترم تهران آقای سعید مرتضوی بازداشت شدم. یکسال از آغاز بازداشت ۵۱ روزه گذشت.
===================
پس از بهت چند ثانیه ای به خودم آمدم و سعی کردم آرامش درونم را حفظ کنم و دوباره پشت میز قشنگم روی صندلی نشستم و نفس عمیق کشیدم.
ظرف چند ثانیه موبایل و نوت بوک را خاموش و آماده تحویل کردم. شرایط سختی بود٬ خیلی سخت.
حدس میزدم که موضوع پیگیری چیست٬ ولی باورش برایم دشوار بود که روش پیگیری چنین باشد. از یک سو انتظار پیگیری موضوع ربوده شدن دوست عزیزم را داشتم و از سویی باورش مشکل بود که به این روش عمل شود.
==================
گریزی نبود باید میرفتم. ادب ماموران تا حدی دلگرم کننده بود ولی اصل قضیه از همه چیز جز امید به مرگ مهمتر می نمود. رنج بازداشتی به اصطلاح اهل وب خفن.
==============
معاون اداری مالی شرکت را صدا زدم و ماجرا را به وی گفتم و خداحافظی کردیم و برای ۵۱ روز رفتیم که رفتیم. ۵۱ روزی که همه ی لحظاتش ابدی بود.
===================
الان که این یادداشت را مینویسم تصور میکنم که آیا نمیشد بصورت قانونی و مکتوب چند روز قبل احضاریه میفرستادند و یا مثلا روز قبلش زنگ میزدند و برای هجدهم اردیبهشت ساعت ۱۰ صبح در فلان جا احضار میکردند. اگر هم قرار به بازداشت و زندان بود، همانجا بازداشتم میکردند. تازه به اصل موضوع اتهام کاری ندارم.
==========
عقربه ساعت به نه و ده نزدیک میشود. باید رفت.
امروز راهی نزدیک و فردا راهی طولانی تر.
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند
والعاقبه للمتقین
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
اندیشه ای دلنوشته از ایران زمین و ایرانی به یاد ایرانشهر و اهل قلم : سرشت و سرگذشت و سرنوشت
نویسنده: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
نویسنده: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi - سهشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
سال گذشته همین موسم بود که یک قرار وبلاگی تنظیم کردیم برای پنج شنبه که به تقدیر الهی سه شنبه هیجدهم اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و شش ساعت ده صبح برای پنجاه و یک روز مهمان زندانبان و بازداشت شدیم.
امسال به دوستان گفتم قرار وبلاگی دیگری تنظیم کنند که نکردند.
به هر حال اون قرار وبلاگی ربطی به بازداشت بنده نداشت. از من گفتن.
