موضوع جانشینی رهبران سیاسی موضوعی است که از ابتدای شکل گیری حکومت در تاریخ، از اهم موضوعات سیاسی حکومت ها محسوب می شده تا آنجا که نابودی بسیاری از حکومت ها از مسیر همین بحران جانشینی صورت گرفته است.
در تاریخ ایران ماجرای قتل خسرو پرویز به دست شیرویه فرزندش و قتل فرزندان و نوه ها به دلیل خواب نما شدن و یا مشاوره و عزم جریان حامی جانشینان دیگر، موضوعی متعارف است که مکرر توسط تاریخ نویسان ثبت و نشر شده است و این ماجرا آنقدر پیش رفت که در سالهای پایانی حکومت ساسانی، از فرزندان شاهان اثری باقی نماند.
ماجرای پدریان و پسریان که در دولت غزنوی و در جریان رقابت بین محمود غزنوی و پسر ارشدش مسعود شکل گرفت نیز از آن جمله است.
رقابت های دربارهای سلطنتی تا همین آخرین سلطنت ایران یعنی دوران پهلوی در جریان بود و کشته شدن برادر محمدرضا شاه آخرین شاه ایران نیز موضوع شایعات رقابت های سلطنتی برای جانشینی بود.
سنت های پادشاهی مشکل کمتری در جانشینی فرزند به جای پدر دارند ولی در دوران جدید که سنت های شاهی خود را در برابر افکار عمومی و اخیرا افکار عموم می بینند، راه حل گماشتن فرزند به جای پدر، راه حلی به دور از ساز و کار دمکراتیک و غیرقابل قبول است. حتی اگر فرزند رهبر یک جامعه فرد شایسته ای باشد، ذهنیت جوامع مردم سالار حاضر به قبول سجایای برتر او نیستند و از ترس استبداد حاضر نیستند فرصتی به بروز این شایستگی در مقام رهبری جامعه بدهند.
البته حکومت های دیکتاتوری جمهوری مانند سوریه و مصر عصر حسنی مبارک و یا حکومت های ایدئولوژیک دیکتاتور چون کره شمالی، این سنت جانشینی فرزند را با زور اعمال می کنند و به نظر می رسد که علیرغم اعمال به ظاهر موفق آن در بعضی موارد، چالش های پیش روی جانشین آنقدر عظیم است که نمی گذارد آب خوش از گلوی فرزند جانشین پایین رود.
بحران های جانشینی که پیش از مرگ رهبر آغاز می شود، آنقدر سهمگین و متاثر از شهوت قدرت است که همه منافع و مصالح کشور را تحت الشعاع می دهد به طوری که تصور عقلانیت از بازیگران اصلی آن داشتن نیز حماقت است. شاید روند سقوط حسنی مبارک از زمانی شدت گرفت که مشخص شد وی به دنبال جانشینی فرزندش است!
