چنین است رسم سرای سپنج   گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
سرانجام نیک و بدش بگذرد   شکارست مرگش همی بشکرد
شکست آمد از ترک بر تازیان   ز بهر فزونی سرآمد زیان
سپاه اندر ایران پراگنده شد   زن و مرد و کودک همه بنده شد
همه در گرفتند ز ایران پناه   به ایرانیان گشت گیتی سیاه
دو بهره سوی زاولستان شدند   به خواهش بر پور دستان شدند
که ما را ز بدها تو باشی پناه   چو گم شد سر تاج کاووس شاه
دریغ‌ست ایران که ویران شود   کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی   نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست   نشستنگه تیزچنگ اژدهاست
کسی کز پلنگان بخوردست شیر   بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چاره‌ای باید انداختن   دل خویش ازین رنج پرداختن
ببارید رستم ز چشم آب زرد   دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنین داد پاسخ که من با سپاه   میان بسته‌ام جنگ را کینه خواه
چو یابم ز کاووس شاه آگهی   کنم شهر ایران ز ترکان تهی