
چه خوب است که موزه حافظی داشته باشیم برای ملموس کردن معانی اشعار او که با نشان دادن نمونه لباس و ابزارهای دوران حافظ ممکن است
همین موضوع برای بقیه میراث معنوی کشور لازم است. آموزش این چنینی موجب تقویت حس خودی در فرزندان این سرزمین است
در دوران دفاع مقدس اشعار زیبایی سروده شد. شاید این هم از جمله ی آنان باشد که موجب تقویت روح سلحشوری و باور به خود و دریا دلی می شد:
عنوان اثر:سازش موج و ساحل محال است
شاعر:حمید سبزواری
زبان نگارش:فارسی
محتوا:
خوش نشینان ساحل بدانند
موج این بحر را رامشی نیست
دل به امید رامش نبندند
بحر را ذوق آسایشی نیست
تا که دریاست ، دریا بجوش است
شورش و موج و گرداب دارد
هرگز از بحر جوشان مجویید
آن زبونی که مرداب دارد
ما نهنگیم و خیل نهنگان
بستر از موج توفنده دارند
این سرود نهنگان دریاست
بحر را موجها زنده دارند
ما نهنگیم و هر جا نهنگ است
طعمه از کام غرقاب جوید
چشم سازش ز دریا ندارند
سازش موج و ساحل محال است
نزد دریادلان مرده بهتر
زآنکه آرامش و خواب جوید
خوش نشینان ساحل بدانند
تا که دریاست، این شور و حال است
http://www.hemaseh.com/texts/text.asp?code=40040
گر شدى عطشان بحر معنوى فرجهاى کن در جزیرهء مثنوى
فرجه کن چندان که اندر هر نفس مثنوى را معنوى بینى و بس
هر دکانى راست سودایى دگر مثنوى دکان فقر است اى پسر
مثنوى ما دکان وحدت است غیر واحد هر چه بینى آن بت است
تشنه مینالد که "کو آب گوار؟" آب هم نالد که "کو آن آب خوار؟"
بانگ آبم من به گوش تشنگان همچو باران میرسم از آسمان
برجه اى عاشق بر آور اضطراب بانگ آب و تشنه و آن گاه خواب؟!
هم تو خود را بربکن از بیخ خواب همچو تشنه که شنود او بانگ آب
آبحیوان خوان، مخوان این را سخن روح نو بین در تن حرف کهن
قابل این گفته ها شو گوشوار تا که از زر سازمت من گوشوار
ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم
این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حال است و حضور یار غار
این چه میگویم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آب است و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب از او
شاخه هاى تازهء مرجان ببین میوه هاى رسته ز آب جان ببین
این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمیگردد روان
مستمع چون تشنه و جوینده شد هاتف ار مرده بود گوینده شد
مستمع چون تازه آمد با ملال صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
چون که نامحرم در آید از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم
ور در آید محرمى دور از گزند برگشایند آن ستیران رویبند
هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند از براى دیدهء بینا کنند
کى بود آواز چنگ و زیر و بم از براى گوش بیحس اصم
گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن
ور سخن کش یابم آن دم زنبمزد میگریزد نکته ها از دل چو دزد
ترانهی محبوب و معروف سفر برای وطن
با صدای استاد مرحوم نوری
و با شعر مرحوم نادر ابراهیمی
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها کردهایم
چه سفرها کردهایم
ما برای بوسیدن خاک سر قلهها
چه خطرها کردهایم
چه خطرها کردهایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران بردهایم
رنج دوران بردهایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دلها خوردهایم
خون دلها خوردهایم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفرها کردهایم
چه سفرها کردهایم
ما برای نوشیدن شورابههای کویر
چه خطرها کردهایم
چه خطرها کردهایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران بردهایم
رنج دوران بردهایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دلها خوردهایم
خون دلها خوردهایم
اون که میاد اگه بگم یک گل سرخ بهار میشی
یه قطره خون رو آینه
یه چشمه انتظار میشی
یه قطره خون رو آینه است
یه چشم سرخ انتظار
یه روز دوباره سبز میشه
وقتی که بر گرده بهار
هر کی با آینه روبروست
رو هست و نیست پل می زنه
یه چشم سرخ آتشین
توی چشاش زل می زنه
توی چشاش زل می زنه
میگن فرشته روزشو با گریه افطار می کنه
فرشته می دونه که نور ظلمتو بیدار می کنه ظلمتو بیدار می کنه
برق یه تیغ اشک دریغ رعد صدای مرتضی
رستم از این بند و بلا علی رضا شد به قضا
آی غنچه های گل سرخ از نسیم وزون بگین
بوی خدا تو کوچه هاست سحر شده اذون بگین
ما گم شدیم باید بیاد اونی که چشم ما میشه
نماز حاجت بخونین
حاجتتون روا میشه
ما گم شدیم باید بیاد اونی که چشم ما میشه
نماز حاجت بخونین
حاجتتون روا میشه
نماز حاجت بخونین
حاجتتون روا میشه
پاره هایی از یک منظومه از شعرهای سبز "آینه های ناگهان" قیصر امین پور:
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
ادامه مطلب ...
قیصر امین پور زمانی رفت که انتظار روزهای خوب را می کشید
و هر روز که بگذرد ما نیز چون او منتظریم
نگاهی به شعرهای سبز "آینه های ناگهان" داشته باشیم:
روز ناگزیر ... آن روز پرواز دست های صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود ... روزی که سبز، زرد نباشد گل ها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند دل ها اجازه داشته باشند هرجا نیاز داشته باشند بکشنند آیینه حق نداشته باشد با چشم ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید ... روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا روزی که مشق آب، عمومی است دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد ای روز های خوب که در راهید! ای جاده های گمشده در مه! ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظه ها به در آیید! ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی! ای روز آمدن! ای مثل روز، آمدنت روشن! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟ قیصر امین پور / آینه های ناگها / انتشارات افق / چاپ هشتم / 1385
در هر کشوری که ملت خانه نشین شود
دولتش وابسته میشود به
نخست : زور گفتن
و سپس: زور شنیدن
و این آغاز وابستگی هاست
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه های کنگره
عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
ما عزاداریم
عزادار قطرات خون شهدایمان
عزادار لحظات اسارت اسرایمان
عزادار غربت هایمان
عزادار اعتمادی که کردیم
عزادار خیانتی که دیدیم
عزادار ظلمی که می بینیم
ولی سکوت نخواهیم کرد
که قلب هایمان
همه فریادند
تصنیفی زیبا و شنیدنی از استاد شجریان
تفنگت را زمین بگذار
زبان آتش
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ،
تو ای با دوستی دشمن !
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
… و حق با توست ،
ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست !
… اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار . . . !!
تصنیف محمد رضا شجریان با آهنگسازی مجید درخشانی و شعر فریدون مشیری
حکیم فرزانه اى را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند ، هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد . درین چه حکمت است ؟ گتف : هردرختی ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ ازین نیست و همه وقتی خوش است و این صفت آزادگان است .
به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد
حق با صدای توست از عبدالجبار کاکایی
هرچند سهم ما
آمیزه ای ز سرزنش و ریشخند بود
حق با صدای توست
باید بلند بود .
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق امد قلم بر خود شگافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه گوی این
بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من
من نخسپم با صنم در پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
راه جان مر جسم را ویران کند
بعد ویرانیش آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وزهمان گنجش کند معمور تر
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست
پیش قدرت ذره یی می دان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست
هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بی حد است
نقش و صورت پیش آن معنی سد است
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نبشته بود:
جهان اى برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک
خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند
============================
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالى
شاید که پلنگ خفته باشد
پدرم وقتی مرد، پاسبانان همه شاعر بودند(سهراب سپهری)
خوش به حالت سهراب
پدرت وقتی مرد
پاسبانان ،
همه شاعر بودند
پدرم وقتی رفت
شاعران ،
همه ساکت بودند
نه صدایی
نه ندایی
نه نوایی
هیچ کس حرف می زند
منو خواهر
تنها
مویه می کردیم و
جز برادر
هیچ کس یار نبود
پشت و پناه همگی
مادر بود
پدرم تنها رفت
گر چه او درمانده است
شیر ، شیر است
گر چه در بند بود
88/4/7
زهرا خزعلی
<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"B Nazanin"; mso-font-alt:"Courier New"; mso-font-charset:178; mso-generic-font-family:auto; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;} @font-face {font-family:Calibri; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:Arial; mso-fareast-font-family:Calibri;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->
چون تو در قرآن حق بگریختی
با روان انبیا آمیختی
هست قرآن حالهای انبیا
ماهیان بحر پاک کبری
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ
هر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند
رایت عین الیقین افراشتند
========================
بعضی به واقع
بعضی غیر واقع
چنین اند
لینک مطلب:
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر
چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت
جهاندار بیدار بیمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدانست کامد به نزدیک مرگ
همی زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت کاین عهد من یاددار
همه گفت بدگوی را باددار
سخنهای من چون شنودی بورز
مگر بازدانی ز ناارز ارز
جهان راست کردم به شمشیر داد
نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو کار جهان مر مرا گشت راست
فزون شد زمین زندگانی بکاست
ازان پس که بسیار بردیم رنج
به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز
زمانی نشیب و زمانی فراز
چنین است کردار گردان سپهر
گهی درد پیش آردت گاه مهر
گهی بخت گردد چو اسپی شموس
به نعم اندرون زفتی آردت و بوس
زمانی یکی بارهیی ساخته
ز فرهختگی سر برافراخته
بدان ای پسر کاین سرای فریب
ندارد ترا شادمان بینهیب
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهی که روزت به بد نگذرد
چو بر دین کند شهریار آفرین
برادر شود شهریاری و دین
نه بیتخت شاهیست دینی به پای
نه بیدین بود شهریاری به جای
دو دیباست یک در دگر بافته
برآورده پیش خرد تافته
نه از پادشا بینیازست دین
نه بیدین بود شاه را آفرین
چنین پاسبانان یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
نه آن زین نه این زان بود بینیاز
دو انباز دیدیمشان نیکساز
چو باشد خداوند رای و خرد
دو گیتی همی مرد دینی برد
چو دین را بود پادشا پاسبان
تو این هر دو را جز برادر مخوان
چو دیندار کین دارد از پادشا
مخوان تا توانی ورا پارسا
هرانکس که بر دادگر شهریار
گشاید زبان مرد دینش مدار
چه گفت آن سخنگوی با آفرین
که چون بنگری مغز دادست دین
سر تخت شاهی بپیچد سه کار
نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آنک بیسود را برکشد
ز مرد هنرمند سر درکشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند
به بخشندگی یاز و دین و خرد
دروغ ایچ تا با تو برنگذرد
رخ پادشا تیره دارد دروغ
بلندیش هرگز نگیرد فروغ
نگر تا نباشی نگهبان گنج
که مردم ز دینار یازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد
تن زیردستان به رنج آورد
کجا گنج دهقان بود گنج اوست
وگر چند بر کوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه گنج ورا
به بار آورد شاخ رنج ورا
بدان کوش تا دور باشی ز خشم
به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبان درمان شوی
هرانگه که خشم آورد پادشا
سبکمایه خواند ورا پارسا
چو بر شاه زشتست بد خواستن
بباید به خوبی دل آراستن
وگر بیم داری به دل یک زمان
شود خیره رای از بد بدگمان
ز بخشش منه بر دل اندوه نیز
بدان تا توان ای پسر ارج چیز
چنان دان که شاهی بدان پادشاست
که دور فلک را ببخشید راست
زمانی غم پادشاهی برد
رد و موبدش رای پیش آورد
بپرسد هم از کار بیداد و داد
کند این سخن بر دل شاه یاد
به روزی که رای شکار آیدت
چو یوز درنده به کار آیدت
دو بازی بهم در نباید زدن
می و بزم و نخچیر و بیرون شدن
که تن گردد از جستن می گران
نگه داشتند این سخن مهتران
وگر دشمن آید به جایی پدید
ازین کارها دل بباید برید
درم دادن و تیغ پیراستن
ز هر پادشاهی سپه خواستن
به فردا ممان کار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی
که از جستوجو آیدت کاستی
وزیشان ترا گر بد آید خبر
تو مشنو ز بدگوی و انده مخور
نه خسروپرست و نه یزدانپرست
اگر پای گیری سر آید به دست
چنین باشد اندازهی عام شهر
ترا جاودان از خرد باد بهر
بترس از بد مردم بدنهان
که بر بدنهان تنگ گردد جهان
سخن هیچ مگشای با رازدار
که او را بود نیز انباز و یار
سخن را تو آگنده دانی همی
ز گیتی پراگنده خوانی همی
چو رازت به شهر آشکارا شود
دل بخردان بیمدرا شود
برآشوبی و سر سبک خواندت
خردمند گر پیش بنشاندت
تو عیب کسان هیچگونه مجوی
که عیب آورد بر تو بر عیبجوی
وگر چیره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند باید جهاندار شاه
کجا هرکسی را بود نیکخواه
کسی کو بود تیز و برترمنش
بپیچد ز پیغاره و سرزنش
مبادا که گیرد به نزد تو جای
چنین مرد گر باشدت رهنمای
چو خواهی که بستایدت پارسا
بنه خشم و کین چون شوی پادشا
هوا چونک بر تخت حشمت نشست
نباشی خردمند و یزدانپرست
نباید که باشی فراوان سخن
به روی کسان پارسایی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر
نگر تا کدام آیدت دلپذیر
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی
گه می نوازنده و تازهروی
مکن خوار خواهنده درویش را
بر تخت منشان بداندیش را
هرانکس که پوزش کند بر گناه
تو بپذیر و کین گذشته مخواه
همه داده ده باش و پروردگار
خنک مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشکر بیارای و بربند کوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ
بپرهیزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتی جوید و راستی
نبینی به دلش اندرون کاستی
ازو باژ بستان و کینه مجوی
چنین دار نزدیک او آبروی
بیارای دل را به دانش که ارز
به دانش بود تا توانی بورز
چو بخشنده باشی گرامی شوی
ز دانایی و داد نامی شوی
تو عهد پدر با روانت بدار
به فرزندمان همچنین یادگار
چو من حق فرزند بگزاردم
کسی را ز گیتی نیازاردم
شما هم ازین عهد من مگذرید
نفس داستان را به بد مشمرید
تو پند پدر همچنین یاددار
به نیکی گرای و بدی باد دار
به خیره مرنجان روان مرا
به آتش تن ناتوان مرا
به بد کردن خویش و آزار کس
مجوی ای پسر درد و تیمار کس
برین بگذرد سالیان پانصد
بزرگی شما را به پایان رسد
بپیچد سر از عهد فرزند تو
همانکس که باشد ز پیوند تو
ز رای و ز دانش به یکسو شوند
همان پند دانندگان نشنوند
بگردند یکسر ز عهد و وفا
به بیداد یازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زیردست
بر ایشان شود خوار یزدانپرست
بپوشند پیراهن بدتنی
ببالند با کیش آهرمنی
گشاده شود هرچ ما بستهایم
ببالاید آن دین که ما شستهایم
تبه گردد این پند و اندرز من
به ویرانی آرد رخ این مرز من
همی خواهم از کردگار جهان
شناسندهی آشکار و نهان
که باشد ز هر بد نگهدارتان
همه نیک نامی بود یارتان
ز یزدان و از ما بر آن کس درود
که تارش خرد باشد و داد پود
نیارد شکست اندرین عهد من
نکوشد که حنظل کند شهد من
برآمد چهل سال و بر سر دو ماه
که تا برنهادم به شاهی کلاه
به گیتی مرا شارستانست شش
هوا خوشگوار و به زیر آب خوش
یکی خواندم خورهی اردشیر
که گردد زبادش جوان مرد پیر
کزو تازه شد کشور خوزیان
پر از مردم و آب و سود و زیان
دگر شارستان گندشاپور نام
که موبد ازان شهر شد شادکام
دگر بوم میسان و رود فرات
پر از چشمه و چارپای و نبات
دگر شارستان برکهی اردشیر
پر از باغ و پر گلشن و آبگیر
چو رام اردشیرست شهری دگر
کزو بر سوی پارس کردم گذر
دگر شارستان اورمزد اردشیر
هوا مشک بوی و به جوی آب شیر
روان مرا شادگردان به داد
که پیروز بادی تو بر تخت شاد
بسی رنجها بردم اندر جهان
چه بر آشکار و چه اندر نهان
کنون دخمه را برنهادیم رخت
تو بسپار تابوت و پرداز تخت
بگفت این و تاریک شد بخت اوی
دریغ آن سر و افسر و تخت اوی
چنین است آیین خرم جهان
نخواهد بما برگشادن نهان
انوشه کسی کو بزرگی ندید
نبایستش از تخت شد ناپدید
بکوشی و آری ز هرگونه چیز
نه مردم نه آن چیز ماند به نیز
سرانجام با خاک باشیم جفت
دو رخ را به چادر بباید نهفت
بیا تا همه دست نیکی بریم
جهان جهان را به بد نسپرسم
بکوشیم بر نیکنامی به تن
کزین نام یابیم بر انجمن
خنک آنک جامی بگیرد به دست
خورد یاد شاهان یزدانپرست
چو جام نبیدش دمادم شود
بخسپد بدانگه که خرم شود
کنون پادشاهی شاپور گوی
زبان برگشای از می و سور گوی
بران آفرین کافرین آفرید
مکان و زمان و زمین آفرید
هم آرام ازویست و هم کار ازوی
هم انجام ازویست و فرجام ازوی
سپهر و زمان و زمین کرده است
کم و بیش گیتی برآورده است
ز خاشاک ناچیز تا عرش راست
سراسر به هستی یزدان گواست
جز او را مخوان کردگار جهان
شناسندهی آشکار و نهان
ازو بر روان محمد درود
بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علی
که خوانند او را علی ولی
همه پاک بودند و پرهیزگار
سخنهایشان برگذشت از شمار
کنون بر سخنها فزایش کنیم
جهانآفرین را ستایش کنیم
ستاییم تاج شهنشاه را
که تختش درفشان کند ماه را
خداوند با فر و با بخش و داد
زمانه به فرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشیر و گنج
خداوند آسانی و درد و رنج
جهاندار با فر و نیکیشناس
که از تاج دارد به یزدان سپاس
خردمند و زیبا و چیرهسخن
جوانی بسال و بدانش کهن
همی مشتری بارد از ابر اوی
بتازیم در سایهی فر اوی
به رزم آسمان را خروشان کند
چو بزم آیدش گوهرافشان کند
چو خشم آورد کوه ریزان شود
سپهر از بر خاک لرزان شود
پدر بر پدر شهریارست و شاه
بنازد بدو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوی
همه مهتری باد فرجام اوی
سر نامه کردم ثنای ورا
بزرگی و آیین و رای ورا
ازو دیدم اندر جهان نام نیک
ز گیتی ورا باد فرجام نیک
ز دیدار او تاج روشن شدست
ز بدها ورا بخت جوشن شدست
بنازد بدو مردم پارسا
همانکس که شد بر زمین پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوی
زمین پایهی نامور تخت اوی
به رزم اندرون ژنده پیل بلاست
به بزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود رای اوی
همی موج خیزد ز دریای اوی
به نخچیر شیران شکار ویاند
دد و دام در زینهار ویاند
از آواز گرزش همی روز جنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد
جهان بیسر و افسر او مباد
============================
به شکلی دیگر :
سر تخت شاهی بپیچد سه کار
نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آن که بی مایه را برکشد
ز مرد هنرمند برتر کشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند
رخ پادشا تیره دارد دروغ
بداندیش هرگزنگیرد فروغ
چارلز بوکوفسکی:
آس و پاس
پلاس
یک پول سیاه هم در بساط ما نیست
بی خیال
باران را که از ما نگرفته اند
زندگی همین است
حالا تو به هر اسمی که میخواهی بخوانش
صدایش کن
بهانه بیاور
مثلا بگو :
این هم از اثرات گازهای گلخانه ای است
لینک مطلب از وبلاگستان:
تا حالا شده که آرزوی داشتن چیزی یا چیزهایی را داشته باشید و وقتی به آن ها رسیدید ، پس از مدتی ارزش خود را از دست داده باشند ؟ احساس نیاز ، رفع نیاز و زایش نیاز تازه . البته که احساس نیاز ، ریشه ی رشد و پیشرفت جامعه ی بشری ست ، اما آیا تنها رفع نیازهای مادی که نیازهای اولیه نیز هستند ، انسان را به آرامش می رسانند ؟ اگر چنین نیست ، که نیست ، این همه جنگ بر سر زیاده خواهیٍ دنیا و ثروت و قدرت دنیا بیهوده نیست ؟
مولوی :
همچنان جمله نعیم این جهان
بس خوش است از دور پیش از امتحان
می نماید در نظر از دور آب
چون روی نزدیک آن باشد سراب
زندگی آخر سرآید، بندگی درکار نیست درکار: لازم
بندگی گر شرط باشد، زندگی درکار نیست!
زبان عالم غیب(لسن الغیب) حضرت حافظ فرموده اند:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
خطیبان و واعظان که دیگران را دعوت به صلاح میکنند، خود باید پیشتاز عمل باشند وگرنه رفتارشان تکذیب کننده ی اندیشه و سخن و وعظ و دعوت شان میشود.
بحث و نقد:
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
مبنای فکری فاسد:
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
آرزوی ناظر:
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
راه حل:
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
مستی:
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
==========================
خدا هدایتمان فرماید ... آمین
ونگوگ گوشش را برید
و به یک بدکاره داد
که او هم با نفرت
دورش انداخت
ون!
بدکاره ها گوش نمیخواهند
پول میخواهند
فکر میکنم تو به همین دلیل
نقاش بزرگی بودی
چون از چیزهای دیگر
خیلی سر در نمی آوردی
شعر از چارلز بوکوفسکی / سوختن در آب ، غرق شدن در آتش / نشر چشمه / ١٣٨۶ / ١۵٨
آره راست میگی
چیزهایی هست
خیلی بدتر از تنهایی
اما سالها طول میکشد
تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمیش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست
از چارلز بوکفسکی
حافظ نزد ایرانیان ارزشی متفاوت با سعدی دارد همانقدر که میان ایده آل و واقع فاصله می بینیم. مطلق گرایی حافظ را نشان میدهیم و به آن دل می بندیم و در فضای ایده آل تنفس میکنیم ولی قدم هایی از نوع فرهنگ سعدی بر میداریم.
لینک ترانه:
شاعر: امیر پیرنهان
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
وقتی میاد ، دور و برش شلوغ نیست
این دفعه حتما ، خودشه ، دروغ نیست
وقتی میاد ، زندگی آسون می شه
میاد و تو خونه ها مهمون می شه
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
عشقه دیگه ، فقط یکم پیر شده
از عاشق ها یک خورده دلگیر شده
عشقه دیگه ، فقط تو هیچ قابی نیست
شبیه این عشق های قلابی نیست
عشق و نامه های راه دورش
عشق میاد ، عشق و دل صبورش
میاد و این پنجره ها وا می شه
دلخوشی گم شده پیدا می شه
عشق میاد ، شهر رو خبردار کن
این رو برای همه تکرار کن
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
لینک مطلب:
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
لینک مطلب:
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه
واسه موجهای سیاه دستا رو قایق میکنه
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
همیشه غایب من زخمامو مرحم میذاره
همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
ایینه ها سیا بشه کور بشه چشم ستاره
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خشم این پنچره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ
بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
=============
این ترانه با صدای شجریان واقعا خاطره انگیز است! برای شنیدن صدا به لینک مرجع مراجعه فرمایید.
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
اواخر سال 57 این شعر طنز شهرت زیادی کسب کرده بود و یک نسخه اش نیز به دست من رسیده بود و میخواندیم و برایمان جالب بود.
یک نسخه از آن را در وبلاگستان دیدم شاید کامل نباشد:
لینک مطلب از وبلاگستان:
خدا یک شب به خواب شاه آمد........ خمینی با خدا همراه آمد
شهنشاه جوانمرد جوانبخت......ز وحشت بر زمین افتاد از تخت
توگویی طبق فرمان الهی ............. فرو افتاد او از تخت شاهی
شعر کامل را در ادامه بخوانید
ادامه مطلب ...
شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سو ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
تقلید در امور اندیشه ای نکوهش شده است. حتی تقلید در اصول دین حرام شمرده شده است.
شاید تقلید کلمه مناسبی برای پیروی از متخصص نباشد. آنجا که از متخصص احکام فروع دین پیروی میکنیم. یعنی به رساله عملیه شخصی که علم به اعلمیت وی داریم، به اختیار خویش پیروی میکنیم. یا از رفتار زیبای فردی که زیبایی اش را درک کرده ایم، پیروی میکنیم. یا از مسیر منطقی و علمی کسی که عالم است پیروی میکنیم.
یا به دستاورد علمی پزشک و متخصصی اعتماد میکنیم، هر چند ممکن است خطا کرده باشیم، یا آن عالم و متخصص نیز اشتباه کرده باشد. اگر خطا هم کرده باشد، ما کار درستی کرده ایم و او نیز کار درستی کرده است.
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
دیروز در مراسم اختتامیه جشنواره ولاء یکی از شاعران وبلاگنویس به نام مهدی استخر، قطعه زیبایی خواند و اشاره کرد به اینکه برای بیان حماسه حسینی باید از ادبیات حماسی استفاده کرد. نکته مهم و جالبی بود.
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف می کشد منع نمی توانمش
رابطه این زوج ها همیشه دو طرفه نبوده و همیشه موفق نبوده است. گرچه جزئیات داستان ها موجود نیست ولی وجه مشترکی دارند که به ماندگار آنها انجامیده است.
نقش ادبیات در حفظ این داستان ها طبیعی است، چرا که میراث گذشته با ادبیات به آیندگان منتقل شده است. ولی به نظر میرسد نسبت خاصی نیز بین عشق و شاعری وجود داشته است.
بیژن و منیژه و زال و رودابه ( شاهنامه فردوسی )
خسرو و شیرین ( در داستانی از نظامی گنجوی )
وامق و عذرا (در داستانی از عنصری )
ویس و رامین (از فخرالدین اسد گرگانی )
همای و همایون (از خواجوی کرمانی )
یوسف و زلیخا و سلامان و ابسال ( از جامی )
شیرین و خسرو(از امیر خسرو دهلوی)
فرهاد و شیرین(از وحشی بافقی)
امیر ارسلان و فرخ لقا و بهرام و گل اندام در فرهنگ عامه مردم ایران
اتللو و دزدمونا و رومئو و ژولیت از شکسپیر
قریحه شاعری در ایرانیان زیاد دیده میشود. به خصوص پس از شکست قالب های سنتی شعر کلاسیک و گسترش امکان نشر ایده و اندیشه و احساس از طریق اینترنت، شعر و شعرگونه بازار گسترده ای دارد.
از بعضی دوستان ادبیاتی شنیدم که میگفتند وقتی محفوظات شعری انسان از حدی بیشتر شد، قریحه شاعری انسان تحریک میشود و به نوعی خاص از شاعری میرسد.
ظاهرا قریحه شاعری از کودکی تکلیف انسان را روشن میکند. بعضی ها هم تکلیف قریحه شاعری شان را در کودکی و نوجوانی روشن میکنند.
مولوی:
عشق است بر آسمان پریدن
صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مر دیده خویش را بدیدن
گفتم که «دلا، مبارکت باد
در حلقه عاشقان رسیدن
زان سوی نظر، نظاره کردن
در کوچه سینه ها، دویدن»
ای دل، ز کجا رسید این دم؟
ای دل زکجاست این تپیدن؟
ای مرغ بگو، زبان مرغان
من دانم رمز تو شنیدن
دل گفت: «به کار خانه بودم
تا خانه آب و گل پریدن
از خانه صنع می پریدم
تا خانه صنع آفریدن
چون پای نماند، می کشیدند؛
چون گویم صورت کشیدن؟»
لینک
به قول مولوی:
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
صد که باید برای آن تلاش کرد تا مشکل نود هم حل شود چیست؟
=============================
ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش
ظاهر است و هر کسی پی میبرد کو نشان تا گم شود در وی خرد
نام احمد نام جمله انبیاست چون که صد آمد نود هم پیش ماست
هست قرآن مر تو را همچون عصا کفرها را در کشید چون اژدها
معمولا ترجیح میدهیم که برداشت هایمان از مسیر را بر راه رفتن و جهت گیری هایمان اعمال کنیم و کمتر تلاش میکنیم که از مسیر بیاموزیم.
به قول شاعر:
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده ، سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
نقل به مضمون:
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل ات از دور جوانی این است
...
اگر مست شدی تا آخر عمر جوان میمانید. خیامی که بعضی تعریف میکنند که به عمر جاودانی اعتقاد ندارد. در مرحوم پدرم میدیدم این جوانی و شادابی را.
جهان که از عدم خلق نشده است. ما را از جیب بغلش درآورده . از جود خودش این عالم و ما را خلق کرد. او ما را به این عالم فرستاده است.
اولین درس عشق به زیبایی و خوبی است. ما با عشق به زیبایی و خوبی و دانایی به دنیا می آییم. نوزاد نیز زیبایی و زشتی را درک میکند.
مستی عشق است که تمام عالم را به تلاطم می آورد. آن مستی این مستی بعضی ها نیست. آن مستی است که دوستی و فداکاری و ایثار و عشق ایجاد میکند.
لینک مطلب از وبلاگ لحظاتی که میگذرند اقلیما پولادزاده:
بی شک اتفاق غزه مرا به یاد قانا و کودکان سوخته اش می اندازد و حتی تصاویر مبهمی از کودکی ام و سردشت و حلبچه .........
قانا، روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، تعدادی از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!
چهره ی قانا ( تراژدی قانا)
پریده رنگ، همچون سیمای عیسی
و هوای دریا در ماه آوریل...
باران های خون و اشک...
٭
بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازیان را
بر فراز سرزمین جنوب بر افراشتند
و ایّام آدمسوزی را باز گردانیدند...
هیتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشید
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند
هیتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمین خودمان راندند
هیتلر
زمان نیافت تا ریشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ریشه کن کنند!
٭
مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسیح
آتش بیافروزند
و بر جامه ی حسین
و بر خاک عزیز جنوب
لگد بکوبند
٭
گندمزاران را
و درختان زیتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبیدند.
و آوای بلبلان را...
کنفسیوس را
در مرکبش در هم کوبیدند
دریا را درهم کوبیدند
و افواج مرغان دریایی را.
حتّی بیمارستان ها را هم در هم کوبیدند
حتّی مادران شیرده را
و کودکان مدرسه یی را.
زیبایی زنان جنوبی را در هم کوبیدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند
٭
و ما اشک را
در چشمان علی دیدیم
و صدایش را شنیدیم
وقتی که در زیر باران های آسمان خونین
نماز می خواند...
٭
چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
این، کربلای دوّم بود...
٭
قانا
راز های نهان را
آشکار کرد
و دیدیم آمریکا را
که لباس کهنه ی حاخامی یهودی را بر تن کرده است
و این قصّابی را راهبری می کند
و بر روی کودکان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی اندیشه های ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی...
آیا در قانون اساسی آمریکا
ـ این سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که باید اعراب را به خاک ذلّت نشانید ؟
٭
آیا هر فرمانروایی در آمریکا
که رؤیای شیرین ریاست جمهوری را به سر دارد
باید ما عرب ها را
کشتار کند؟
٭
منتظر آمدن یک عرب ـ عربی واحد ـ بودیم
تا خنجر را از گردنمان بردارد
منتظر یک بنی هاشمی بودیم
منتظر یک بنی قریشی بودیم
منتظر یک دن کیشوت بودیم
منظر یک پهلوان ملّی بودیم
که سبیل اورا نتراشیده باشند
منتظر خالدی بودیم
یا طارقی
یا عنتره یی...
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سر و ته خوردیم
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سرو ته نوشیدیم
برایمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقدیم مراتب تأثّر و همدردى
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسیده بود !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از فریاد های ما ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از "فاکس بازی ها"ی ما ؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترین جهادهاست:
متن واحدی می نویسیم
برای همه ی شهیدانی که رفته اند
و همه ی شهیدانی که خواهند آمد !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از ابن مقفّع ؟
از جرید؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از لاستیک آتش زدن ها ؟
و امضای بیانیّه ها ؟
و ویران کردن مغازه ها ؟
او می داند که ما امیران نبرد نبوده ایم
بلکه امیران جفنگ و یاوه ی بی سر و ته بافی بوده ایم...
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از بر طبل کوبیدن ها ؟
و از پیراهن، چاک کردن ها ؟
و از خراش دادن گونه ها ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از اخبار عاد و ثمود ؟
ما
در تاریکی ملّی فرو رفته ایم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی یک نامه هم دیگر
به ما نرسیده است
٭
ما
ملّتی هستیم ساخته شده از خمیر.
هرچه اسراییل بر تروریسمش و بر کشتارش بیافزاید
ما بر سستی و بی خیالی و خونسردیمان می افزاییم
٭
یک وطن ِ خفه شده
یک لهجه ی محلّی
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جوید.
یک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق یافتن خود را انتظار دارد.
درختی که در تابستان
عقیم و بی ثمر
در خود خمیده است.
و مرز هایی که هر وقت هوس کردند
مرز های دیگر را پاک می کنند !
٭
چرا اسراییل، ما را ذبح نکند ؟
چرا هشام و زیاد و رشید را محو نسازد ؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم
سرگرم مغازله اند
چرا باید اسراییل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
یهودا شده اند ؟
نزار قبانی در شعری بلند تراژدی قانا را توصیف کرد و آن را در تاریخ قانا کربلای دوم دانست . شاید بتوان سراینده این شعر را یکی از چهار راس شعر مقاومت عرب در عصری که گذشت ، دانست . محمود درویش ، انسی الحاج ، آدونیس وقبانی که کلمات را به زیباترین شکل در کنار هم قرار دادند و بیش از هر پیامی اشعارشان نماینده عشق به بشریت و نوع دوستی و حتی گاهی با دیدی بسیار ظریف و عاشقانه تصویر سازی از وقایعی که سالها در فلسطین ، لبنان و سوریه اتفاق افتاده است . شاید به همین دلیل مرز بین شعر سیاسی ، شعر عاشقانه و شعر حماسی در ادبیات مدرن عرب کم رنگ تر شده و گاهی در یک اتفاق مشترک تمام خصایص جامعه انسانی را به شورانگیز ترین شکل عرضه داشتند . نزار قبانی را مردی از تبار کلمه می دانم که هیچ گاه حتی لحظات سخت مبارزه ( نظامی بود) عشق را فراموش نمیکرد و اصرار داشت همه این جانفشانی ها برای رسیدن به آزادی ، و آزاداندیشی است . شاید اگر وسوسه کلامش نبود امروز سراغ بازخوانی سرنوشت تلخ قانا ، نمی رفتم .
شعر دربطن شاعر وقتی نطفه می بندد که حقایق را عریان تر از پیش با خود واگویه می کند و آنچه ظلم است ، آنچه انسانی نیست را در درونیش سانسور نمی کند .
شعرای مقاومت عرب در این سالها نشان دادند که مقاومت از زندگی جدا نیست و رسیدن به مرز آزادی بخشی از زندگی است .
لینک مطلب از وبلاگستان:
کربلای غزه...
غزه گویی مثل آب وآفتاب از جمله مطهرات است! رخوت و پلشتی که نه تنها منطقه بلکه جهان را فرا گرفته، انگار به چنین خون تازه ای نیاز داشت که انسان ها لحظه ای درنگ کنند و به تعبیر پابلو نرودا: خون را در خیابان ها ببینند... خونی که فطرت ها را می شوید و می آشوبد.
در کربلا نبرد نابرابر بود. در غزه این نابرابری چهره روشن تری دارد. هواپیماهای جنگنده، هلی کوپتر ها، کشتی های جنگی و تانک های مرکاوا و توپخانه و شورای امنیت سازمان ملل و آمریکا و اروپا و حسنی مبارک و ...در یک سویند و در سوی دیگر غزه و زنان و مردانی و کودکانی که از مرگ بیمی ندارند...
تا به حال چنین بود که اسراییل با رفتار و سخن و تفسیر مسلمانان و عرب ها را تحقیر می کرد. بهانه های انکار ناپذیری هم برای تحقیر داشت. جنگ شش روزه در سال 1967، سند تحقیر مسلمانان بود.
هیچکس آشکار تر از موشه دایان این خواری را تصویر نکرده است.
از ساعت هفت و چهارده دقیقه تا هشت و پنجاه و پنج دقیقه بعد از ظهر پنجم ژوئن 1967 هواپیماهای جنگی و بمب افکن اسراییل به پایگاه های مصر یورش بردند. 189 هواپیمای مصری را روی زمین منهدم کردند. یازده پایگاه هوایی مصر نابود شد... حسنی سید ابراهیم مبارک ! هم همان وقت خلبان نیروی هوایی مصر بود.جزئیات این یورش را موشه دایان به تفصیل نوشته است.(1) و البته نابود شدن هواپیماهای جنگی سوریه و اردن...در چند ساعت نیروی هوایی سه کشور نابود شده بود... مصاحبه ای از دایان می خواندم ،همین عملیات را توضیح داده بود. توضیح با جزئیات. خبرنگار می پرسد: شما نگران نیستید که این اطلاعات به دست دشمن بیفتد؟ در پاسخ می گوید:" نه! عرب ها نمی خوانند. اگر هم بخوانند نمی فهمند."
اکنون چه اتفاقی افتاده است که هشت شبانه روز بمباران و پس از آن بمباران و یورش زمینی در سرکوب مردمی که نه هواپیما دارند و نه تانک بی اثر مانده است؟
چه اتفاقی افتاده که صدای مردم از همه ملت ها وکشور ها اوج گرفته است. روزنامه ایندیپندنت کاریکاتور غریبی داشت. اولمرت حمام خون گرفته است. تا گلوگاهش در وان خون فرو رفته. با چشمانی بی رمق با برق خون. نخست وزیر انگلستان و رییس جمهور آمریکا هر دو با لباس خدمتکاران مخصوص در کنارش ایستاده اندو گردون براون صابون نرم در بشقابی آورده و به رسم خدمتکاران انگلیسی قامت خمانده و بوش فرچه در دست دارد و حوله تا شده ای که بر ساعد انداخته. هر دو در خدمت اولمرت. با این تفاوت که چهره بوش کاملا مسخ شده و به خوک تبدیل شده است و براون تا خوکیت کامل یک گام فاصله دارد...بی تردید درد و سوز در ذهن هنرمندی شعله کشیده تا چنین تصویری آفریده است. این درد و سوز نشانی از تنهایی مردم غزه دارد...
فاسطینی ها در این جنگ از بعد اخلاقی و سیاسی و روانی پیروز شده اند. در بعد نظامی نیز آن ارتش افسانه ای به تعبیر خودشان مدعی کدام پیروزی می تواند باشد با کدام ارتش جنگیده اند؟
در کتاب " خاموشی دریا" نوشته ورکور نگاهی دارد به صحنه ورود تانک های آلمان ها به فرانسه . نوشته است در زیر زنجیر تانک ها خوشه های گندم له شدند. اما همه می دانند که دانه ها این بار با فشار بیشتری در ژرفای خاک فرو رفته اند و گندمزارهای ما سال دیگر شاداب تر خواهد بود...
در تابستان دو سال پیش اسراییل از حزب الله شکست نظامی و اطلاعاتی و سیاسی خورد. در نبرد غزه شکست اخلاقی هم بر آن افزوده شد...همه شکست ها جبران پذیرند جز شکست اخلاقی. شکست ارتش یزید در برابر امام حسین و یاران او...
تعریفی نو از زندگی و مرگ؛ از شکست و پیروزی هم تعبیر و تفسیری تازه به دست می دهد. غزه نشانه راه آزادی و عزت فلسطین است.
نزار قبانی در شعری که با عنوان: حاشیه ای بر شکست-سال 1967- سروده. تعبیر بسیار بسیار مهمی دارد. می گوید:
"ما دخل الیهود من حدودنا
و انما...
تسربوا کالنمل من عیوبنا..."
یهودیان از مرزهای ما نیامدند
تنها،
از مدخل عیب های ما مثل مورچه به درون خزیدند.
غزه جایی است که اسراییل نتوانسته بود در تار و پودش نفوذ کند.
آن چه در غزه می گذرد بهای عزت و آزادگی و استقلال است. غزه قضیه انسان است. به تغبیر نزار قبانی...
" اگر کسی از ارتش سلطان به من امان بدهد،
به او می گویم: یا حضرت سلطان!
دو بار در جنگ شکست خوردی
برای این که تو از قضیه انسان گسسته ای! (2)
(1)- موشه دایان، داستان زندگی من، وارنر بوکس،1976، ص:418 و 419 ( متن انگلیسی)
(2)-نزار قبانی، مجموعه آثار، جلد 3، ص:93
*********************
اعتماد ملی
لینک مطلب:
غزه!
دخترک معصوم.
سیهچشم، میان باریک، گندمگون!
با رقه شرقی نگاهت، در واپسین درنگ انتظار،
میلاد «کلمه» را نوید میداد
و لبان بیرنگ «مریم باکره» را جلا میبخشید!
قهقهه جاری در پسکوچههای ناصره و نابلس،
پژواک سرمستی کودکان تو بود،
به پیشواز «مسیح»!
اما رمز این حصار وحشی سنگها را،
آیا کسی هست - حتما باید باشد - که بداند؟!
پس چرا ناگهان، زهدان سترون تاجران ننگ، تراوید؟!
«دروازهها» باز شد، برای عبور «آذوقههای مرگ»!
سفره بگشایید!
به هرکس سهمی خواهد رسید، درخور و شایسته:
یک «بمب خوشگل و مامانی» برای تو!
به پاس هدیه تولد مسیح.
یک «جام خون» برای دروازهبان!
به پاس گشودن راه عبور.
یک «آروغ بزرگ» برای هرچه کنفرانس، شورای امنیت، سازمان ملل!
یک «ناز شست» برای عمو سام!
که چه شرمنده میکند، هر بار در ضیافت صلح!
پس، سهم ما؟!
یک «پاکت پروپیمان»، انواع خاکساری و منتپذیری و دعا!
به پاس این همه آیین مرثیه، غوغای تعزیه فریاد انتقام!
آیا کسی از قلم افتاد؟
سری بیکلاه ماند؟
آری، وامانده «صلح»!
بازنده هماره بازار «جنگ» و «ننگ».
غزه!
دخترک معصوم!
آیا «عطای» این سفره را به «لقایش» خواهی بخشید؟
این «سفره» نیست که:
کفتار میدرد؛
کرکس لاشه میبرد،
جغد ناله و فغان سر میدهد!
و «تو»؟
دمی با غم به سر بردن
جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما
کزین بهتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش
به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی
که یک ساغر نمی ارزد
رقیبم سرزشنها کرد
کزین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را
که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی
که بیم جان درو درج است
کلاهی دلکش است اما
به ترک سر نمی ارزد
چه آسان می نمود اول
غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان
به صد گوهر نمی ارزد
ترا آن به که روی خود
ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری
غم لشکر نمی ارزد
چو حافظ در قناعت کوش
وز دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان
دو صد من زر نمی ارزد
لینک مطلب:
گفتگو طریقه ای برای تربیت و تدبیر است. گفتگو حافظ حقوق انسانی در عرصه اجتماعی است. گفتگو ثمره نظر-ورزانه عمل کردن است. اعراض از گفتگو با خوی سلطه و تسلیم سرشته است.
عباس منوچهری
چون که مومن آینه مومن بود روی او ز آلودگی ایمن بود
گوش را بندد طمع، از استماع چشم را بندد غرض، از اطلاع
آنکه در خلوت نظر بر دوخته است آخر آن را هم زیار آموخته است
مولوی
گفتگو مخاطبت است نه مذاکره یا مجادله. مخاطبت، تجربه ای از بودن است که حاوی بودن با "دیگری"، و نه نفی آن است. آدمی موجودی زبانی است، پس "خود" او متضمن "دیگری" است .
گفتگو حرکت از حصار خویشتن - خواستن به عرصه انسان - شدن است. گفتگو نفی رانش "غلبه بر دیگری" و استقبال از "میزبانی وجودی دیگران" است. گفتگو، سخنِِ بودن آدمی است. آدمی در گفتگو "فرصت" مییابد. پس، برای خود اصیل، آدمی نیازمند گفتگوست.
گفتگو الگوئی برای سطوح و ساحت گوناگون "چگونه بودن" است. گفتگو نه ابزار، که راهِ بودن است، گفتگو در طریق "شدن" قرار گرفتن است. گفتگو محمل پاسخ به "چه باید کرد" و "چه باید بود" است. گفتگو محمل ظرفیت سازی اجتماعی است. گفتگو، اخلاقی بودن است، گفتگو، اخلاقِ بودن است. پس، گفتگو یک ضرورت برای اخلاقی زیستن است.
گفتگو طریقه ای برای تربیت و تدبیر است. گفتگو حافظ حقوق انسانی در عرصه اجتماعی است. گفتگو ثمره نظر-ورزانه عمل کردن است. اعراض از گفتگو با خوی سلطه و تسلیم سرشته است. "فهمیدن" از لوازام گفتگو و "تفاهم" تالی نیک آن است. گفتگو محمل شفافیت ارزشها و لذا گشودن عرصه برای بروز حق و افشای ناحق است. گفتگو از الزامات زیست سالم و حیات اجتماعی مناسب است. ساری شدن گفتگو، عرصه اجتماع را برای زیاده خواهی تنگ می کند و برای حق طلبی بر می گشاید. پس، گفتگو در خدمت نیک زیستن است.
در تکسویه گی "تحکم"، اخلاق به خفا میرود و خود - خواهی بر می تازد. اما، در سویه های گفتگو، میزبانی وجودی و اجازه به خود- با- دیگران- بودن، به آشکاری می آید. گفتگو کلک زیستن است و تحکم نیزه خود - خواستن است. گفتگو تجلی "امکانی بودن"، یعنی آنچه آدمی می تواند باشد، است. در گفتگو "امکان" به عرصه و "آسیب" به حاشیه می رود. گفتگو، عرصه حضوری است که شایسته انسان است. گفتگو دم و بازدم زیستمان آگاهانه است. گفتگو آینه سویه های "برای" و "با" زیستن است.

به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، کمک ، بیمارداری
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاک وطن یعنی درخت ریشه در خاک
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس ، زاینده رود ، اروند ، کارون
دنا ، الوند ، کرکس ، تاق بستان هزار و قافلانکوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شکوه اشترانکوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیکر ستیغ سینه در سنگ تمندر
وطن یعنی وطن استان به استان خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
کویر لوت ، کرمان ، یزد ، ساری سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، کردستان ، مریوان دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراک ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش ابوموسی و مینو ، هرمز و کیش
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و. گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری لر و کرد و یموت و بختیاری
همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبریز گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا ، کلهر ، کمال الملک ، بهزاد
نکیسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی ، رودکی ، جامی ، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، کوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون خورش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران قران و رخش و شبدیز
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن ، کمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن یعنی شکوه سرفرازی وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران
علیرضا شجاع پور
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
=======
از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از ین نامه طی کنم
...
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم
=========
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
...
واعظ (ناصح) ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
...
دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سرکشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجند نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زرد روئی می کشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بکی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از ین قارون کنم
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم
لینک خبر:
تفال به لسان الغیب حافظ شیرازی:
ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمیفشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
ادامه مطلب ...
لینک مطلب:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«
مطلب کامل را در ادامه ببینید
ادامه مطلب ...
امسال نیز به رسم همه ساله مراسم شب یلدا توسط گروههای فعال اجتماعی مجازی و غیر مجازی مرتبط با جوانان برگزار میشود.
جای شکر دارد.
در این دنیا دل بی غم نیابیم
که قرار نیست و نبود
به قول شاعر:
دل بی غم در این دنیا نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
قومیت و نژاد مدیر یک رسانه چندان مهم نیست. جهت گیری آن رسانه مهم است. این جهت گیری از ابتدا و بر اساس خواست موسسان و برنامه ریزان و سرمایه گذاران آن شکل میگیرد. البته گاهی تغییر مدیران فرصتی برای ارزیابی مجدد است.
چه زمانی که یک ایرانی مدیر آن باشد و چه زمانی که یک انیرانی مدیر آن باشد، باید به چیزهای دیگر توجه و آنها را بررسی کرد. باید نسبت تلاش رادیو زمانه را با منافع ملی کشورمان بررسی کنیم. ببینیم که چرا راه اندازی شده و در چه مسیری حرکت میکند. این درست نیست که اگر ایرانی مدیرش باشد خیلی خوب است و اگر خارجی شد خیلی بد است. شاید از همان ابتدا خوب نبوده، یا الان واقعا بد است.
============================
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگراست
همدلی از همزبانی بهتر است
لینک مطلب از وبلاگستان:
موش و گربه - عبید زاکانی
بخوانم از برایت داستانی
..
ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه منظوم
ازقضای فلک یکی گربه
شکمش طبل و سینه اش چو سپر
از غریوش به وقت غریدن
سر هر سفره چون نهادی پای
روزی اندر شرابخانه شدی
در پس خم می نمود کمین
ناگهان موشکی ز دیواری
گفت : کر گربه تا سرش بکنم
گربه در پیش من چو سگ باشد
گربه این را شنید و دم نزدی
ناگهان جست و موش را بگرفت
موش گفتا که من غلام توام
گربه گفتا : دروغ کمتر گوی
می شنیدم هرآنچه می گفتی
گربه آن موش را بکشت و بخورد
دست و رو را بشست و مسح کشید
بار الها که توبه کردم من
بهر این خون ناحق ای خلاق
آنقدر لابه کرد و زاری کرد
موشکی بود در پس منبر
مژدکانی که گربه تائب شد
بود در مسجد آن ستوده خصال
این خبر چون رسید بر موشان
هفت موش گزیده برجستند
برگرفتند بهر گربه ز مهر
آن یکی شیشه شراب به کف
آن یکی تشتکی پر از کشمش
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
آن یکی خوانچه پلو بر سر
نزد گربه شدند آن موشان
عرض کردند با هزار ادب
لایق خدمت تو پیشکشی
گربه چون موشکان بدید بگفت
من گرسنه بسی به سر بردم
بعد از آن گفت : پیش فرمائید
موشکان جمله پیش می رفتند
ناگهان گربه جست بر موشان
پنج موش گزیده را بگرفت
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال
آن دو موش دگر که جان بردند
که چه بنشسته اید ای موشان
پنج موش رئیس را بدرید
موشکان را از این مصیبت و غم
خاک بر سر کنان همی گفتند
بعد از آن متفق شدند که ما
تا به شه عرض حال خویش کنیم
شاه موشان نشسته بود به تخت
همه یکبار کردنش تعظیم
سالی یک دانه می گرفت از ما
این زمان پنج پنج می گیرد
درد دل چون به شاه خود گفتند
من تلافی به گربه خواهم کرد
بعد یک هفته لشکری آراست
همه با نیزه ها و تیر و کمان
فوج های پیاده از یک سو
چونکه جمع آوری لشکر شد
یکه موشی وزیر لشکر بود
گفت باید یکی ز ما برود
یا بیا پای تخت در خدمت
موشکی بود ایلچی ز قدیم
نرم نرمک به گربه حالی کرد
خبر آورده ام برای شما
یا برو پای تخت در خدمت
گربه گفتا که موش گه خورده
لیکن اندر خفا تدارک کرد
گربه های یراق شیر شکار
لشکر گربه چون مهیا شد
لشکر موشها ز راه کویر
در بیابان فارس هر دو سپاه
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
آن قدر موش و گربه کشته شدند
حمله سخت کرد گربه چو شیر
موشکی اسب گربه را پی کرد
الله الله افتاد در موشان
موشکان طبل شادیانه زدند
شاه موشان بشد به فیل سوار
گربه را هر دو دست بسته به هم
شاه گفتا به دار آویزند
گربه چون دید شاه موشان را
همچو شیری نشست بر زانو
موشکان را گرفت و زد به زمین
لشکر از یک طرف فراری شد
از میان رفت فیل و فیل سوار
هست این قصه عجیب و غریب
جان من پند گیر از این قصه
غرض از موش و گربه برخواندن
لینک یادداشت یکسال قبل اکرنه:
قیصر امین پور شاعر شهدا بود. شاعر انقلاب بود. شاعر عشق نیز بود.
به دلایل بالا:
شاعر قدرتمندان نبود.
شاعر ثروتمندان نبود.
....
یکی از دوستان نزدیکش نقل میکرد:
که در دوران تحصیل آثار احمد شاملو را میخواند.
برای امام در زمان حیات امام شعر میگفت و در برابر سوال اینکه چرا برای دیگران نمیگویید٬ اشاره میکردند که به خودسازی ویژه امام که شاعر را نگران نمیکرد از ....
===================
مدتی بود که با بیماری دست به گریبان بود و به این دلیل دعوت بزرگان را برای شرکت در جلسات سنواتی شعرخوانی رد میکرد.
با همه بیماری اش٬ فرصت دیدار علاقمندان و دوستانش چون آقای خاتمی را از دست نمیداد.
به اقای خاتمی علاقه ای ویژه داشت. علاقه ای متقابل.
================
شاعری منتقد بود.
ساده شعر میگفت.
به سنت ادبی کهن ایران عشق می ورزید و آشکارا از آن در اشعارش سود می جست.
========================
یکشنبه قرار بود آقای قیصر امین پور را در بین تعدادی از اهل اندیشه و هنر در جلسه ای ببینم که اجل او به من مهلت نداد. چه زود دیر شد.
سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانشآموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیستهای دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آنها در رشت، که تحت کنترل روسها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه میرفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کلهشقیهایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید میشد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه اینجا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکراتها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبهروی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیکهای ناگهانی نمیآمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرتانگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل میکردند، چرا کار را تمام نمیکردند؟
دو ساعت جلو جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرماندة پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرماندهاش مشورت کند. فرماندة او پدرم را خوب میشناخت و پادرمیانیاش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچگاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بیاعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیمتر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آنها ارجی نمیداشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترسهایی که از جسم زاده میشود. 
دانش انسان به چه زبانی است؟
دانش با استفاده٬ کاهش نمی یابد. وقتی به زبان می آید رنگ زبان میگیرد. فارسی ... عربی ... انگلیسی
هر چه به لایه های درونی تر انسان توجه کنیم با نزدیکی و تفاهم بیشتری مواجه میشویم
شاید موسیقی از آن جهت که به لایه های درونی انسان نزدیک تر است زبان قابل فهم و مشترک انسانهاست
جایی درون ما ... وجودی است که هر چه از آن برداریم کم نمیشود
مخزن غیب الهی است
به هنگام تنزیل
از آن کم نمیشود
و آنچه تنزیل میشود
دچار تعدد و کثرت میگردد
ارتباط عبودی از لایه های درونی انسان با جان هستی
غایت خلقت است
به قول مولوی:
درگذر از نام و بنگر در صفات
تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت آرام اوفتاد
شخصیت انسان همان هویت اوست که زیر موقعیت اجتماعی و ثروت و خیلی چیزهای افراد حتی دانش میتواند مخفی شود.
گاهش شخصیت مثبتی را از میان زباله های اطرافش نمیتوانیم تشخیص دهیم.
هین ز بدنامان نباید ننگ داشت
هوش بر اسرارشان باید گماشت
ای بسا زر که سیه تابش کنند
تا که ایمان ماند ز تاراج و گزند
صورتهای دیگری نیز وجود دارد که همگی گواهی بر آنند که شخصیت انسان علیرغم تاثیر گرفتن از ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و مشکلات و موفقیتهای پیرامون٬ مستقلا قابل شناخت است. نه فقط با عملکرد آشکار و نهان یا اجباری و آزادانه که با هر آنچه از انسان بروز پیدا میکند و قابل درک و شناخت است.
در کشوری که بدبینی و بی اعتمادی به وفور یافت میشود، اعتماد به کسانی که بی ادعا در خدمت مردم هستند، انعکاسی گسترده تر از حد معمول می یابد، چرا که پاسخ به نیازی سرکوب شده است. گرچه دیدن چهره ی شخصیتهای محبوب سیاسی چون سید محمد خاتمی در رسانه ملی مقدور نیست و بجای آن صدها چهره ی ریز و درشت معرفی میشوند ولی مردم در میان هنرمندان و ورزشکاران و شاید بعضی گروههای دیگر، شخصیتهای محبوب خود را می یابند.
توجه ویژه مردم به هنرمندان و ورزشکاران و در این ایام به هنرمند فقید خسرو شکیبایی، از قوه ی تشخیص صحیح آنها و نیازشان به دوست داشتن محبوب ها حکایت میکند. عشق و علاقه مردم به خاتمی نیز از همین جنس است.
خداحافظ قیصر امین پور ... خداحافظ ناصر عبداللهی ... خداحافظ خسرو شکیبایی
لینک طرح چهر خسرو شکیبایی به قلم بزرگمهر حسین پور:
کنار ما بودند ... خندیند ... خوردند ... رقصیدند ... خواندند ... پیر شدند ... بیمار شدند ... عادی شدند ... و کنار ما مردند ... و وقتی از عادیت در آمدند که دیگر در کنارمان نبودند ! ناصر عبداللهی وقتی فوت شد آلبوم هاش ده تا ده تا فروش رفت ... قیصر امین پور تا از دنیا رفت کتاب هاش زیاد و معروف شد ... اطرافت رو نگاه کن ... هنوز هم آدم هایی اطرافت هستند که نیاز به محبت تو دارند ... و در نهایت ... دسته گلی را که میخواهی هنگام مرگم کنار تابوتم بگذاری همین الان به من هدیه بده ! ( شکسپیر )
لینک مطلب از وبلاگستان:
مقدمه
هنگامى که پل ترنر (Paul Turner) تهیه کننده معروف استرالیایى در طى برنامهاى ماهوارهاى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى که فردا را پیشبینى مىکند. خطر روزافزون ایران وانقلاب اسلامى ایران براى غرب و تمدن غربى مطرح کرد و در طى این برنامه تمام آنچه را که نوسترآداموس در بیش از 390 سال پیش از آن تاریخ «آگوست 1989م» پیشگوئى کرده بود منتسب به ایران کرد؛ هیچ سیاستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا که موقعیت ایران در سال 1989، نه تنها به هیچ وجه مناسب نبود؛ بلکه به واسطه جنگ تحمیلى و عواقب ناشى از آن و تحریمهاى شدید اقتصادى بسیار شکننده و حساس بود. لیکن پس از به واقعیت پیوستن واقعه یازدهم سپتامبر در آمریکا که اتفاقاً در فیلم به صراحت به آن اشاره مىشود (وقوع دو انفجار مهیب و عظیم در New City) همگان شگفتزده و نگران شدند؛ به نحوى که رئیسجمهور نه چندان باهوش آمریکا، پس از وقوع این حادثه به تبعیت از نوسترآداموس، ایران را هم یکى از «محورهاى شرارت» در جهان معرفى کرد و از این طریق بر وحشت و ترس عمیق هیأت حاکمه آمریکا از ایران (پرشیا) صحّه گذاشت.
در این مقاله سعى نگارنده بر آن نیست که
ادامه مطلب ...
مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
"غم و شادی" دو نقابند بر روی شاهدی یگانه که چون به چشم عشق نظر کنی هر دو را یکی بینی. ص 14
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
سعدی
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین حالت بر ما، بارها مست آمده ست
مولانا
مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
به تعبیر دیگر ظاهر آدمی در ساحل فرق یعنی فراق است و باطن او در دریای محیط شناور و مرگ رجوع از ظاهر به باطن است. ص 12
آدمی چیست برزخ جامع
صورت خلق و حق در او واقع
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
باطنش در محیط دریا غرق
جامی
دیوان شمس:
فرو شدن چو بدیدی برآمدن نگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
مولانا:
آمد موج الست، کشتی قالب شکست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم
سعدی:
شراب خورده ی معنی چو در سماع آید
چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست
من از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
نظامی:
زخم بلا مرحم خودبینی است
تلخی می مایه ی شیرینی است
یوسف و زلیخا {جامی):
بسا عاشق که بر هجران دلیر است
بدین پندار کز معشوق سیر است
چو دوران آتش هجران فروزد
چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد
حافظ:
آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
باخبر باش که سر می شکند دیوارش
در خبرها آمده بود که قرار است روز دیدار شمس و مولانا ثبت جهانی شود. بد ندیدم مرور دیگری بر این دیدار بزرگ داشته باشم. مطالب عنوان شده برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" نوشته مرحوم عبدالحسین زرین کوب است:
«اما آن روز مولانا که با آن همه خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت عابری ناشناس ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت در چشمهای او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرآت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سئوالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی مطرح کرد:
- صراف عالم معنی محمد (ص) برتر بود یا بازیزید بسطام؟
مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست و در این باره تمام اولیان ومشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق میدید با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:
محمد سر حلقه انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟
درویش بانگ برداشت:
- پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی؟
سئوال در ملأ عام و در میان اهل بازار مطرح شده بود. طالبان علم کم سن و سال و بی تجربه حیانا متعصبی هم که در رکاب مولانا از مدرسه با او همراه شده بودند با این گونه اقوال آشنایی نداشتند.
مولانا پاسخ داد: بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.
جو بوجود آمده برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود.در نگاهی سریع که بین مولانا و شمس رد و بدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاهها اعماق دل ایشان را کاویده بود و به زبان دلها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود.
مولانا از این سئوال مست شد و شمس هم چنانکه خود او بعدها نقل می کرد از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سئوال و جوابی ساده و تأثیری عمیق. درویش که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می کرد پیروز شده بود.
جلال الدین جوان در زیر نگاه غریبه مثل کبوتری که سنگینی سایه شاهین را بر بالها ضعیف خود احساس می کند خویش را در مقابل شمس الدین سالخورده وحشت زده و بی دست و پا یافت. مولانا برای این سئوال سمج جواب دیگر هم داشت که اظهار آن در پیش همراهان ممکن نبود. از این رو بعد از جوابی که داد چشمهایش ر اپایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشمهایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیس حاضران فاش نیامد در نگاه خود به بیان نیارد.
سئوالی که شریعت را در برابر طریقت بگذارد. جواب او اگر چه باعث سکوت سائل شد اما تردیدی را که در دل او خانه کرده بود را بر طرف نمی کرد.
در این تلالو روحانی پیرمرد غریبه در خاطر وی به یک تجلی الاهی تبدیل شد. به شبح نورانی یک موجود ایزدی مبدل شد که از فاصله ای دور و آکنده از ورطه های هول و خطر او را پله پله تا ملاقات خدا می برد.
چه قدر دیر چشمهایش باز شده بود و چه قدر دیر به کشف این حقیقت ساده نایل آمده بود. پی این علم مرده ریگ که سئوال یک درویش تاجر نما در یک لحظه تمام آن را بی بنیاد بر باد رفته و خالی از ارزش نشام می داد از چه حاصل داشت؟ ...»
ملاقات جادوگونه شمس و مولانا آنقدر بزرگ بود که باعث شد بعدها راویاتی کرامت گونه که بیشتر زاییده تخیل بعضی مریدان بود منتشر شود از جمله اینکه:
« شمس در روز ملاقات مولانا به مجلس درس وارد شد. کتابها را نشان داد و از مولانا پرسید که این چیست؟ مولانا که صلابت و وقار فقیهانه را در سکوت و نگاه خود حفظ کرده بود با غرور عالمانه جوابش داد این چیزی است که تو ندانی. در این اثنا آتش در کتابها افتاد و در مقابل حیرت و سئوال مولانا که از غریبه پرسید این چه ماجراست؟ مرد برای آنکه غرور فقیه را بشکند هم به شیوه خود به او جواب داد: این را تو ندانی. و چوم مجلس را ترک کرد مولانا برخاست و در پی او روان شد و ترک همه چیز گفت.
قصه دیگر:« چون شمس به مجلس مولانا وارد شد او را در کنار حوضی نشسته یافت. وقتی درباره کتابهایی چند که پیرامون او بود از وی سئوال کرد مولانا پاسخ داد که اینها عمل قال است تو را با آنها چه کار؟ شمس آن کتابها را برداشت و یک به یک به آب انداخت. لحظه ای بعد در مقابل اعتراض و پرخاش مولانا آنها را همچنان یک به یک از آب برآورد. کتابها تر نبود. چون مولانا با حیرت از وی پرسید این چه سر است؟ پاسخ داد ذوق و حال است تو را از آن چه خبر؟.»
...
مولانا خود دیدارش با شمس را به بهترین صورت توضیح می دهد:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم *دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا *زَهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای*رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای*رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای*پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی*گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی*شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری*شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر وبالت ندهم*در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
...
تاثیر شاهنامه صرفا در حوزه زبان و ادبیات فارسی مربوط نمیشود. بخشهای مختلفی از فرهنگ و هنر و جامعه از این شاهکار استثنایی حکیم فردوسی متاثر شده است. شاهنامه نگاری بخش مهمی از میراث تصویرگیری ایرانی را تشکیل میدهد. این هنر با حمایت سلاطین و شاهان ایرانی توسعه یافت.
در مقابل شاهنامه خوانی نیز با حمایت مردمی به هنری مقبول و متکی به فرهنگ شفاهی ایرانی رشد بسیاری کرد و بخشی از تاریخ هنر شاهنامه نگاری با حمایت شاهنامه خوانی و نقالی نیز بخش مردمی از هنرهای نمایشی ایران را تشکیل میدهد.
لینک مطلب از وبلاگ خوشنویسی رضا شیخ محمدی:
کنون ای خردمند! وصف خرد / بدین جایگاه گفتن اندر خورد
خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای
خرد چشم جان است چون بنگری / تو بیچشم شادان جهان نسپری
از اویی به هر دو سرای ارجمند / گسستهخرد پای دارد به بند
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود؟ / از این پس بگو کافرینش که بود؟
به گفتار دانندگان راه پوی / به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
کسی کو خرد را ندارد ز پیش / دل گردد از کردهی خویش، ریش
همیشه خرد را تو دستور دار / بدو جانت از ناسزا دور دار
ز هر دانشی چون سخن بشنوی / از آموختن یک زمان نغنوی
دیروز هنگام یک بحث سیاسی داغ٬ طرف مقابل نکته جالبی گفت که یادداشت کردم برای اینجا:
در عالم سیاست بین احمق و خائن تفاوتی نیست.
منظور این است که در حوزه های تخصصی و جدی مانند امور پزشکی و امنیت و سیاست و اقتصاد که مسائل با زندگی و حیات و خیلی چیزهای دیگه مربوط است٬ اگر فرد نادان و احمق تعیین کننده باشد٬ فرق چندانی با اینکه فرد خائنی نقش بازی کند٬ ندارد.
بعد یادم آمد که در فرهنگ غنی ایرانی داریم که:
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمین ات میزند نادان دوست
برای تهران با پنج شش میلیون رای دهنده نمایندگانی با دویست سیصد هزار رای افتخاری ندارد هیچ کلی هم نگران کننده است.
زمانی که در اخبار دیدم با آب و تاب از رای چند صدهزاری آقای حداد عادل در سیمای جمهوری اسلامی سخن میگویند٬ به یاد انتخابات مجالس گذشته افتادم که نمایندگان دو میلیون رایی را به مجلس میفرستادیم و امروز پس از سالها و با جمعیت بیشتری که داریم٬ نماینده اول تهران با چند صد هزار رای سوژه ی افتخار آمیز سیما میشود.
این همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
رشوه:
بعضی ها سخت میگیرند تا مراجعه کننده احترام بگذارد. این هم نوعی رشوه گرفتن است.
بعضی ها سخت میگیرند تا مراجعه کننده پول یا امتیاز دیگری بپردازد.
بعضی ها عادت کرده اند باج و رشوه بدهند تا به خواست خود برسند.
وقی پرداخت و گرفتن رشوه رایج شد ... عادت میشود ... و کسانی که چنین نیستند زجر خواهند کشید.
====================================
بعضی ها همرنگ جماعت میشوند تا رسوا نشوند
(خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو)
بعضی ها سالم سازی درونی و بیرونی میکنند تا زمانی که میتوانند.
انتخابهای سخت ... در راه است.
============================
یادش بخیر حضرت امام در سخنرانی های خود منظما به تقوی و دوری از حب نفس سفارش میکردند.
روایت است از پیشوایان که: حب النفس راس کل خطیئه
بقول مولوی:
مادر بت ها بت نفس شماست
چونکه آن بت مار و این بت اژدهاست
سال نو شروع نشده بازار نامگذاری داغ است. بعضی از دوستان پیشنهاد کرده اند که سال کوروش کبیر نامیده شود. بعضی ها ممکنه بگویند مثل یونسکو بگیم سال مولوی. خلاصه هر اسمی باشه بهانه ای است برای قدرشناسی از پیشینیان.
===========================
بعد از ماهها طوفان مشکلات و سختی ها و دشواریها٬ بنظر میرسه که ابرهای تیره کنار می روند. شکر خدا را که کشتی نوح را مامن قرار داد. 
==========================
دوباره به رسم و سیاق ۱۲ سال پیش استارتی خواهیم زد. استارتی متکی به گردش کواکب و رمل و اسطرلاب
و البته مهمتر از همه عنایت حضرت دوست که هر چه هست از اوست.
======================
چند ماه اخیر سخت تر از همیشه گذشت و امروز امید به موفقیت چشمگیر لبخند میزند. امید به بازگشت دوست سفر کرده و خطر کرده و آفت زده موج میزند.
باشد که لطف خدا اینگونه بروز کند.
=================
روش شدن تکلیف هویت دولت نه از دید افکار عمومی و متخصصان و دولتیان و مجلسیان و ملتیان از بزرگترین ثمرات سختی های سال ۱۳۸۵ بود.
==========================
فهمیدن مساله نصف جواب است. البته این موضوع فرق داره با اون داستان مشهور که:
۵۰ درصد قضیه حل است. من که میخوام تا او چه خواهد!
نیاز روز افزون به اطلاع رسانی در بین ایرانیان به صورتهای مختلفی بروز میکند. صورتهایی متاثر از امکانات موجود. فناوری های اطلاعات بستر مناسبی برای پاسخ به این نیاز فراهم کرده اند.
استفاده از میسنجر برای ارسال پیامهای معنا دار سالهاست در ایران رواج دارد و با گذشت زمان به روالی پذیرفته شده تبدیل شده است.
در این میان سهم جوک و خبرهای طنز و کنایه های سیاسی بالاتر از بقیه موضوعات است.
یک نمونه:
این شعر کاندید شعر سال 2005 اثر یک پسر سیاه پوست است: " وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد میشی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم که بمیری خاکستری میشی و تو به من میگی رنگین پوست
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴
خوندن وبلاگ دیگران شده عادتم. عین یه گنجشک کوچولو
از این شاخه به اون شاخه .... و در حین بازیگوشی که مقتضای سن ام حساب میشه! یهو می رسم به یه دره و بهت ام میزنه. پست آخرش رو بخونید ولی من یادداشت ماقبل آخرش رو اینجا میارم٬ آخه طاقت کپی پیست کردن مطلب آخریش رو نداشتم....
http://moalem5.persianblog.ir/
سخنانی از مشاهیر دنیا
شیخ شیرازی سعدی می فر ماید:صاحبدلی به مدرسه آمدزخانقاه بشکست عهد صحبت طریق راگفتم میان علم وعابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آنٍ ،این فریق راگفت: آن گلیم خویش می برد زموج وین سعی می کند که بگیرد غریق را ادموند بورک:راه درمان هرج ومرج ،آزادی است نه بردگی؛ همانطور که راه از بین بردن خرافات مذ هب است نه انکار خدا. ویکتور هوگو:در مقابل یک ارتش می توان ایستاد؛ اما در مقابل یک عقیده نمی توان ایستادگی کرد. امام رضا (ع) می فرماید:امین به تو خیانت نمی کند ؛تویی که به خائن امانت سپرده ای. امام خمینی (ره):معلم امانت داری است که انسان امانت اوست.
آمده موسم فتح و ایمان
......
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده بادا قرآن
لاله ها قامت سرخ عشقند
سرنوشت تو با خون نوشتند
سالروز پیروزی ملت ایران در نبرد با استبداد داخلی مبارک باد
یه وبلاگ میخوندم در باره مولوی و رومی و بلخی بودنش یا نبودنش و اینجور حرفا. البته با ظرافت و دقت. یهو یادم اومد که یه خاطره دارم. زود اومد که یادم نره.
دهه شصت بود. فکر کنم سال ۶۷ بود. یا ۶۶ یا ۶۸ ... پیری و هزار درد و یکیش فراموشی ... رفته بودیم ترکیه سفر علمی ... آنکارا رو دیدیم. استانبول شهر افسانه ها و خلاصه قونیه مدفن حضرت مولانا. از یکی از ترکهای خادم اونجا پرسیدیم که دیوان مولانا به چه زبانی است؟ میخواستیم بشنویم بگه فارسی که یهو نه گذاشت و نه برداشت و گفت معلومه ترکی! اون هم ترکی استانبولی. حتی نگفت عربی.
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر آن یک میم غرق است
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش / عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد / باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ... تا باد چنین بادا
-------------------
شادی این روزها بی سابقه است. امیدوارم با حل مشکلات مدیریتی کشور در سالی که در پیش است تکمیل شود.
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
همخوانی و اصولا کارهای دسته جمعی در بین ما ایرانیان شکل خاصی داشته است. گاهی خیلی راحت کنار هم قرار میگیریم. مثلا در شرایط عاطفی خاص. ولی بر اساس عقل و سود کمتر در کنار هم هستیم. حالا قصه چیه باید در باره اش بیشتر فکر کرد و حرف زد.
---------------------------
اصلا همین خواندن هم کار دشواریه. بارها شده از یک متن ساده خیلی راحت گذشتیم و به منظور اولیه نویسنده هم پی نبرده ایم. چرا؟ چون طول موج فکرمون را با نویسنده هماهنگ نکردیم و از خودمون بیرون نیامدیم. یکی از سنتهای خوب متجددین خواندن است. چه رمان چه هر چیز دیگه.
--------------------------
حالا فکر کنید متنی نثر و نظمی که برداشتهای متنوعی ازش میشه. گاهی حتی نویسنده به مخیله اش هم این معانی و برداشتها خطور نکرده. شاید در رفتارهایمان هم گاهی کارهایی میکنیم که دیگران برداشتهایی میکنند که اصلا هدف ما نبوده. از تظاهر به کج فهمی(که گاهی خیلی کارساز هم هست) که بگذریم در مورد خوش فهمی هم یک طیف وسیع وجود داره.
-------------------------------------------
تا که دریاست دریا به جوش است/جوشش و موج و گرداب دارد
هرگز از بحر جوشان نجویند/ آن زبونی که مرداب دارد
ما نهنگیم و خیلی نهنگان / بستر از موج توفنده دارد
این سرود نهنگان دریاست / بهر را موجها زنده دارد
بازنشستگی برای من فرصتی است برای مرور بسیاری از چیزها که از کنارشان به سادگی گذشتم. سرعت وحشت آور این زندگی با ما چه میکند؟ بازنشستگی با از کار افتادگی دو موضوع متفاوت بلکه متضاد است. اگر از کار افتاده باشیم بازنشستگی هم به درد نمیخورد.
ملت ایران در ۲۲ بهمن ۵۷ یک پیروزی زیبا و دلچسب و شادی آفرین را تجربه کرد. در مورد بعد از اون نمیگم تا برای خواننده این وبلاگ فرصتی باشد برای لبخند زدن.
تا وقتی از پیروزی ملت بر استبداد داخلی و استعمار بیگانگان زورگیر سخن است میتوان لبخند زد ولی از اختلافات که سخن به میان میاد چهره ها در هم میشود. بیایید در سالگرد این پیروزی که اکثریت قاطع ملت را شاد کرد به یاد شادی ها باشیم.
نسل جدید و جوان اون روزها را به یاد ندارد. اون روزها چیزی نیست که به نفع کسی یا گروهی جز همه ملت مصادره شود. از داشته های خویش دانسته دفاع کردن وظیفه ای بزرگ است. اگر اینکار رو نکنیم بدست خود سرمایه های کشور را بر باد می دهیم.
تبریک به ملتی که حماسه ها آفرید و خواهد آفرید.
----------------------------------------
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
اول به خود آ چون به خودآیی بخدا
اقرار نمایی به خدایی خدا
-------------------------------------
تا زهره و مه در آسمان گشته پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کی شان
به زانچه فروشند چه خواهند خرید
-------------------------------------------
سالها بود چنین بارش برفی را در تهران ندیده بودم. یاد روزهای سختی پیش از پیروزی انقلاب افتادم که برای تهیه نفت در صف می ایستادیم. هوا خیلی سرد بود. میدونید .... کارکنان شرکت نفت برای قطع شدن درآمد حکومت جلوی صادرات نفر و تولید نفت را گرفته بودند و نفت جیره بندی شده بود.
زمستان ۵۷ در خیابانهای اطراف دانشگاه مانند شاهرضا(انقلاب فعلی) و کاخ(فلسطین امروزی) درگیری های روزانه با سربازان امری عادی بود. وقتی سربازان یورش می آوردند درهای مغازه ها و خانه ها به روی مردم گشوده میشد.
از بالای ساختمان ژاندارمری(اگه اشتباه نکنم) میدان ۲۴ اسفند(انقلاب امروزی) زیر دید بود و تیراندازی از راه دور ادامه داشت. دو روز ۲۱ و ۲۲ بهمن روزهای خاطره انگیزی برای ملت بود. فتح تلویزیون اوج این نبرد بود. وقتی صدای انقلاب مردم ایران از تلویزیون پخش شد خوشحالی همه جا را فراگرفت.
موارد معدودی از خوشحالی عموم مردم را به یاد دارم. سوم خرداد ۶۱ باز پس گرفتن خرمشهر عزیز و دوم خرداد ۷۶ .... و پیروزیهای تیم ملی فوتبال ما بر استرالیا و آمریکا . در تمامی این موارد غرور ملی ما احیا شد.
باز هم شاهد خنده ملت خواهیم بود؟ در انتخابات یا در فوتبال؟ .......

