گر شدى عطشان بحر معنوى فرجهاى کن در جزیرهء مثنوى
فرجه کن چندان که اندر هر نفس مثنوى را معنوى بینى و بس
هر دکانى راست سودایى دگر مثنوى دکان فقر است اى پسر
مثنوى ما دکان وحدت است غیر واحد هر چه بینى آن بت است
تشنه مینالد که "کو آب گوار؟" آب هم نالد که "کو آن آب خوار؟"
بانگ آبم من به گوش تشنگان همچو باران میرسم از آسمان
برجه اى عاشق بر آور اضطراب بانگ آب و تشنه و آن گاه خواب؟!
هم تو خود را بربکن از بیخ خواب همچو تشنه که شنود او بانگ آب
آبحیوان خوان، مخوان این را سخن روح نو بین در تن حرف کهن
قابل این گفته ها شو گوشوار تا که از زر سازمت من گوشوار
ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم
این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حال است و حضور یار غار
این چه میگویم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آب است و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب از او
شاخه هاى تازهء مرجان ببین میوه هاى رسته ز آب جان ببین
این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمیگردد روان
مستمع چون تشنه و جوینده شد هاتف ار مرده بود گوینده شد
مستمع چون تازه آمد با ملال صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
چون که نامحرم در آید از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم
ور در آید محرمى دور از گزند برگشایند آن ستیران رویبند
هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند از براى دیدهء بینا کنند
کى بود آواز چنگ و زیر و بم از براى گوش بیحس اصم
گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن
ور سخن کش یابم آن دم زنبمزد میگریزد نکته ها از دل چو دزد
