اهالی جامعه مجازی بسیار مطالعه میکنند که نوید بخش تحولی عظیم و شکل گیری فرهنگی جهانی است. بی تردید نقش کتاب و مطالعه در تحولات فرهنگی و اجتماعی جامعه مجازی تعیین کننده خواهد بود
اهالی جامعه مجازی بسیار مطالعه میکنند که نوید بخش تحولی عظیم و شکل گیری فرهنگی جهانی است. بی تردید نقش کتاب و مطالعه در تحولات فرهنگی و اجتماعی جامعه مجازی تعیین کننده خواهد بود
عبدالرحمن کواکبی / طبایع الاستبداد / ترجمه میرزا عبدالحسین قاجار / نشر تاریخ ایران / 1364
بزرگان دروغین همی خواهند که عامیان را بفریبند، اما خودشان را فریب دهند که خود را در امورات خویش آزاد شمرند ... فکرت مردمان را در حق مستبد غلیظ کنند و این عقیدت را از ایشان دور سازند که کار مستبد ستمکاری است. و همچنین بزرگان دروغین، دشمنان عدل و یاوران جور باشند و مقصود مستبد از تربیت بزرگان دروغین و زیاد نمودن ایشان همین است که به توسط ایشان بتواند ملت را فریب دهد تا در زیر نام منفعت، خود را زیان رسانند.
ص 52
دولت استبداد، دولت پست فطرتان بی بنیادست.
ص53
گاهی اوقات نیز مستبد بعضی خردمندان امین را با منصب و ربته، بزرگی دروغین دهد. چه ، فریب خورد که ایشان را نفس خبیث باشد و با هوش و تدبیر خویش او را سود رسانند و از آن پس چون با تجربه امیدش در باره ایشان نومید گردد، فورا قصد گزندشان نماید یا دورشان سازد. و از این رو در نزد او تقرب نیابد مگر نادان عاجز یا خبیث خائن.
ص 53
و خانواده های نجابت بر سه نوع تقسیم شوند: خانواده علم و فضیلت، و خانواده مال و کرم، و خانواده ظلم و امارت و این نوع آخرین را عدد افزونتر و موقع مهم تر است و اوست که محل چشم داشت مستبد است در استعانت جستن و محل اعتماد بودن.
ص 54
وزیر مستبد، وزیر مستبد باشد نه وزیر ملت.... بنابر این نباید احدی از خردمندان فریب خورد بدانچه وزرا و سرداران، زبان آوری در انکار استبداد / نمایند و اظهار فسونی در اصلاح کنند، اگر چه حسرت خورند و بنالند، بلکه هوشمند فریفته نگردد اگر چه ایشان نوحه و گریه نمایند و بدیشان وثوق نکند و معتقد وجدان در ایشان نگردد، اگر چه نماز گذارند و تسبیح کنند.
ص 62 و 63
تمامی رجال عهد استبداد، بد عهد و بی حمیت همی باشند و از ایشان مطلقا امید خیری نباشد. و گاگر گاهی اظهار ناله و دردمندی کنند، تمام آن بقصد فریفتن و فریب دادن ملت بیچاره می باشد ... کسی که از رشوه بیار سرباز زند در میان ایشان یافت نشود.
ص 63 و 64
مستبد یکنفر عاجز بیش نیست که او را نه قوتست نه حمایت، جز بواسطه بزرگان دروغین - و ملت اسیر نیز کسی پشتش نخارد و جز ناخن انگشتش – و پیشرو او نباشند مگر خردمندان که ایشان را روشن ساخته راه نمایند – تا چون آسمان عقل فرزندانش ظلمانی گردد – خداوند پیشروانی نیکوکار از بهر ایشان برانگیزد که خوش بختی ملت را به بدبختی خودشان و زندگی ایشان را با مرگ خویش خریداری کنند.
ص 66
اگر استبداد شخصی بود و میخواست حسب و نسب خویش بیان سازد، هر آینه میگفت: "نام من شر است، پدرم ستمکاری، برادرم خیانتکاری، خواهرم درویشی، عمویم تنگدستی، خالویم زبونی، فرزندم بینوایی، دخترم بیکاری، وطنم خرابی، و قبیله ام نادانی است.
ص 66
اخلاق در نزد ایشان (مستبدین) اهمیتی ندارد بلکه تمامی هم ایشان مال باشد.
ص 71
حفظ مال در عهد اداره ی استبدادی دشوارتر از کسب او می باشد. زیرا که ظهور اثر او بر صاحبش موجب جلب انواع بلاها بر وی گردد و از اینرو مردمان مجبورند که در زمان استبداد، نعمت حق سبحانه و تعالی را مخفی ساخته اظهار درویشی و فاقه کنند. و از این جهت در امثال گفته اند: حفظ یک درهم از زر، محتاج یک قنظار از عقل می باشد. و نیز گفته اند: خردمند را لازم است که زر و محل سفر و آئین خویش نهان دارد و هم چنین گفته اند: خوشبخت ترین مردمان، درویشی باشد که فرمانروایان را نشناسد و آنها هم او را نشناسند.
ص 79
یکی از طبیعت های استبداد آنست که توانگران از روی فکر دشمنان او همی باشند، اما از روی کار، ارکان اویند. چه، مستبد توانگران را خوار سازد و باز بنزد او آیند و ایشان را همی دوشد و باز بر او مهربان باشند. و از این رو زبونی در ملتی که توانگرانش بسیار باشند راسخ گردد. اما درویش، مستبد از ایشان ترسان است چنانکه میش از گرگ ترسد و با بعضی کارها که ظاهر آن رافت / باشد دوستی ایشان همی جوید، و مقصودش آنکه دل های ایشان را نیز که جز آن مالک نیستند، به یغما برد.
ص 79 و ص 80
مستبدین غربی ملت را کسب اعانت کند و شرقیان در این فکر نباشند و این از جمله فرق ها میانه دو استبداد شرقی و غربی است. و نیز از جمله ی فرق ها آنکه استبداد غربی محکم تر و راسخ تر و شدیدتر باشد، ولی با نرم. اما استبداد شرقی پریشان و زود زوال باشد، با هراس و سختی. و فرق دیگر آنکه استبداد غربی چون زایل شود به سلطنتی عادله تبدیل یابد که تا وضع روزگار مساعدت دارد اقامت نماید. اما شرقی چون زایل گردد استبدادی بدتر از نخستین به جایش نشیند. چه داب مشرقیان آنست که در آینده نزدیک فکر ننمایند، گویی بزرگترین هم ایشان فقط بما بعد مرگ بازگشت دارد.
ص 82
استبداد در اکثر میل های طبیعی تصرف نموده اخلاق نیکو را ضعیف یا فاسد یا بکلی نابود سازد و چنان کند که انسان به نعمت مولای خویش کفران کند.
ص 83
استبداد آسایش فکر را سلب نماید و کالبد را بیش از آنچه با بدبختی نزار گردد لاغر سازد. پس عقل ها بیمار گردد و شعور بر حسب درجات مختلف درمردمان اختلال یابند و عوام الناس که از اصل، ماده خرد ایشان اندکست گاهی مرض عقلی در آنها به درجه ای رسد که هر چه از لوازم زندگی حیوانی ایشان نباشد، در میان خیر و شر آن تمیز دادن نتواند و پستی ادراک ایشان به مجرد آثار / بزرگی و جلالت ک هدرمستبد و یاوران او نگرند چشمشان خیره گردد ... و فکر نمایند که دوا در درد می باشد و در مقابل مستبد، منقاد و مطیع شوند....
ص 84 و 85
گویند: استبداد، فسق و فجور را اندک سازد. و حق آن است که این معنی از بینوائی و عجز افتد، نه از پاکدامنی و دینداری. و گویند: استبداد جریمه ها را از قبیل قتل و ضرب و غیره اندک کند. و حق آن است که استبداد جریمه ها را پنهان دارد و شمردن آنها کمی گیرد نه شماره.
ص 87
اراده یا ناموس اخلاق، همان است که در تظیم شان او گفته اند: اگر پرستش، کسی را جز پروردگار روا بودی، هر آینه خردمندان پرستش اراده را اختیار کردندی. اراده همان صفت است که حیوان را بر نبات رجحان دهد. چه در تعریف حیوان گویند: او متحرک است به اراده. پس اسیر استبداد که از خویش اراده ندارد، حق حیوانیت از او سلب شده تا چه رسد بانسانیت. زیرا که او بفرمان غیر خود رفتار نماید نه باراده خویشتن.
ص 89
اشخصای که در عهد استبداد، مصدر وعظ و نصیحتو ارشاد همی باشند، پس ایشان مطلقا – اگر نگویم غالبا – از چاپلوسان ریاکار خواهند بود و کلام ایشان از تاثیر سخت دور باشد.
ص 90
گوینده ای گفت: مشرق مریض است و سبب آن جهل است. و دیگری گفت: جهل بلای مشرق و سبب آن کمی مدارس ات. و دیگری گفت: کمی مدارس عار، و سبب آن معاونت نکردن افراد ملت و یا صاحبان شان بر انشای آن است. و این عمیق تر مطلبی است که قلم نویسنده مشرقی می نگارد. گویی بسبب و مانع طبیعی یا اختیاری برسیده، و حال آنکه حقیقت آن باشد که در اینجا سلسله اسباب دیگری هست که چون آنها را تحویل نمائیم منتهی گردد به قیام نمودن بر وظیفه ارشاد به جهت لزوم خلاصی جستن از استبداد، و راه آن بسیاری طالبان است.
ص 97
و دیگری گفته: مشرق مریض است و سبب آن عدم تمسک به دین است. و در همین جا ایستاده، با وصف اینک اگر اسباب را تتبع نماید بدانجا رسد که حکم نماید که تهاون در دین از استبداد ناشی شود، و عافیتی که مفقود گردیده آزادی سیاسی باشد.
ص 97
خود پیغمبران علیهم السلام در نجات بخشیدن مردمان از بدبختی مسلکی پیش گرفتند که نخست عقل های ایشان را بگشودند تا کسی را بجز ذات خداوند تعظیم ننموده جز به فرمان او اذعان نکنند و این معنی به قوی ساختن حسن ایمان صورت پذیرد که فطری وجدان هر انسانی باشد. پس از آن جهت ورزیدند تا عقل ها را به مبادی حکمت، نورانی نمودند و فهمانیدند که آدمی چگونه اراده ی خود یعنی آزادی فکر خویش را مالک شود و در اعمال خودمختار گردد و با این معنی قلعه های استبداد را ویران ساخته سرچشمه فساد را مسدود نمودند. و سپس بعد از رها ساختن زمام عقل ها همی بر انسان نظر کردند که مکلف به قانون انسانیت می باشد و حسن اخلاق از او همی خواهند. پس او را با اسلوبی که راضی گردد این مطالب تعلیم نمودند و تربیت تهذیبی منتشر ساختند.
ص 98
غالب استعداد انسان را حدی نباشد. چه گاه بود که در کمال، به مرتبه ای برتر از فرشتگان در رسد. چه او مخلوقی است که امانت الهی را حامل آمد در حالی که تمام عوالم از آن ابا کردند. و اگر گوئیم مراد از این امانت، اختیار تربیت نفس بر خیر و شر بود صحیح گفته ایم. و گاه باشد که جامعه رذایل در پوشیده ست تر از شیاطین بلکه پست تر از مستبدین شود. چه، شیاطین خدای را در عظمتش نزاع ننماید و مستبدین با خداوند در عظمت همسری جویند، ولی از برای حاجتی در نفس خودشان.
ص 103
استبداد ... مفسد دین است در مهمترین دو قسم او یعنی اخلاق. اما قسم دیگر او یعنی عبادات را دست سودن نتواند، چه، عبادت در اکثر موارد با او ملایم باشد و از این رو دین در ملت های اسیر عبارت از ععبادات مجرده از خلوص باشد که عادت گردیده، و در تطهیر نفوس چیزی فایده ندهد و از اعمال زشت و ناشایست نهی ننماید. چه، اخلاق در او مفقود باشد.
ص 104
پس چون در ملتی بنگریم که آثار حرکت ترقی بر افراد آن غالب است، از بهر آن و ملت حکم به حیات کنیم. و هر زمان که عکس این می بینیم حکم به موت آن ملت کنیم.
ص 120
گاه نیز باشد که کار استبداد با ملت بدانجا رسد که میل طبیعی او را از طلب ترقی بطلب پستی بازگرداند بقسمی که اگر بخواهند مرتبه اش بلند سازند ابا ورزد و دردناک شود.
ص 121
هیچیک را بر دیگری فضیلتی نیست مگر به صفات نیکو. و در میان بزرگ و کوچک شما به جز برزخی از خیال نیست. و هر گاه کوچک موهومی و عاجز موهومی بداند که در دل بزرگ، چه ترسی از او اندر است هر آینه اشکال زایل گردد و امری که در او اختلاف (کرده اید) و در او بدبخت شده اید خواهد گذشت.
ص 129
آیا اینقدر از بهر شما اختیار نباشد تا بدانسان که خود خواهید بمیرید نه بدانسان که ستمگران خواهند؟ آیا استبداد / اراده شما را حتی در مرگ نیز از شما سلب نموده؟ نه سوگند به خدای، همانا من اگر مرگ بخواهم چنان بمیرم که خود خواهم. با لئامت یا کرامت با اجل خویش یا به شهادت. چه؟چون ناگزیر مردن باید، پس این ترس از بهر چه باشد؟ و چون مردن خواهم اگر امروز بود به از فردا. و بر دست خودم نه بر دست دیگری ... فرار از مرگ مرگست، و طلب مرگ زندگی ... همچنانکه ترس از رنج، رنج است اقدام بر برنج، آسایش است و آزادی ، شجره خلد و آبیاری او، قطره های خون ریخته شده است همچنانکه اسیری درخت، زقوم، و آبیاری او، نهرهای(ی) از خون مخلوقات خفه شده می باشد.
ص 130 و ص 131
بدترین منکرات پس از کفر، ستمکاری باشد ... و از آن پس کشتن آدمی است ... اگر شما مسلمان باشید دین شما را مکلف همی کند و اگر خردمند هستید، عقل و حکمت بر شما لازم نموده تا به قدر قوه، امر بمعروف و نهی از منکر نمائید و اقلا ستمکاران و زشت کاران را دشمنی در دل نمایند.
ص 132
... خو گرفتهایم که کوچکی را ادب بشماریم و فروتنی را لطف، و چاپلوسی را فصاحت، / و لکنت زبان را سنگینی، و ترک حقوق را بخشش، و قبول اهانت را تواضع، و رضا دادن به ظلم را اطاعت، و دعوی استحقاق را غرور، و جستجوی امور عامه را فضولی، و نگریستن بسوی فردا را و تامل در عاقبت امور را طول آرزو و امید طولانی، و اقدام را تهور، حمیت را حماقت، و جوانمردی را بدخوئی، و ازادی سخن را بی حیایی و آزادی فکر را کفر، و حب وطن را یدوانگی انگاریم.
ص ص 138 و 139
بدانید که شما آزاد خلقت شده اید تا با کرامت بمیرید، پس بکوشید که این دو روزه را به طور پسندیده زندگی کنید تا از بهر هر یک از شما میسر باشد که در کارهای خود سلطانی مستقل باشید و غیر حق تعالی و فرستادگان او کسی را بر خود حاکم ندانید.
ص 139
اعتباری به سوگند کسی که متولی حکم گردد نیست هر که گو باش. و همچنین اعتباری به عهدی که بر مراعات دین و تقوی و حق و شرف و عدالت و لوام مصلحت عامه بربندد نیست، و امثال اینها از قضایای کلیه مبهمه که بر سر زبان همه نیکوکاران و زشت کاران گردان است می باشد و در حقیقت جز کلامی بیهوده نیست. چه، کسی که در باره مردمان از ستم دریغ ندارد در سوگند خویش از تاویل چه باک دارد؟ زیرا که لازمه طبیعت قوت و حکمرانی مطلق، جور باشد و قوتر از جز با قوت مقابله ننمایند.
ص 150
رفع استبداد ... :
اول – ملتی که تمامی آنها یا اکثر ایشان دردهای استبداد را احساس نکنند مستحق آزادی نیند..
دوم – استبداد را با سختی مقاومت ننمایند جز اینکه با ملایمت بتدریج با او مقاومت جویند.
سوم – واجب است پیش از مقاومت استبداد، تهیه نمایند تا استبداد را به چه چیز بدل کنند که امور مملکت مختل نشود
اینها قواعد رفع استبداد است
ص 157
مقاومت استبداد با عنف روا نباشد مبادا فتنه ای بر آید که مردمان را درو نماید. اگر چه گاهی استبداد از شدت بدرجه ای رسید که ناگهان فتنه از روی طبیعت منفجر گردد. پس در آن صورت اگر در ملت خردمندان باشد، از فتنه کناره جوید تا آن فتنه بعد از آنکه وظیفه خویش بجای آورده منافقان را درو کند، فی الجمله تسکین یابد. و بعد از آن حکمت را بکار برند.
ص 159
غالبا عامیان بر مستبد شورش ننمایند مگر بعد ازین چند حال مخصوص فوری که شورش خواهند نمود:
اول – بعد از منظر خونین دردناک که مستبد بعزم انتقام، مظلومی را آسیب رسانیده باشد.
دوم – بعد از واقعه جنگی که مستبد در آن مغلوب گردیده نتواند ننگ آنرا به خیانت بعضی سرکردگان نسبت دهد.
سوم – بعد از آنکه مستبد اهانتی نسبت به دین اظهار نماید و با آن اهانت استهزاء نیز همراه باشد و این معنی موجب حدت عوام گردد.
چهارم – بعد از تنگی شدید در سالی که تمام مردمان در طلب مال باشد و نیابند حتی اواسط الناس.
پنجم – در هنگام قحطی و گرسنگی که مردمان مواساتی ظاهر از مستبد نبینند.
ششم – بعد از امری که موجب انگیخته شدن خشم فوری گردد مانند اینکه به ناموس و عرض متعرض شود، یا در ممالک مشرقی، حرمت جنازه ای را بشکند، یا در ممالک غرب ناموس قانون یا شرف موروثی را متعرض گردد.
هفتم – بعد از حادثه تنگنا که موجب همراهی قسمتی بزرگ از زنان در یاری کردن مردان باشد.
هشتم – بعد از آنکه دوستی شدید از مستبد نسبت به کسی که ملت او را دشمن شرف خویش داند ظاهر گردد، و غیر از اینها از اموری که شبیه بدین ها باشد.
مستبد هر قدر نادان باشد این امور که لغزشگاه است بر وی مخفی نماند، و ه رچند مغرور بود، / از بستن جلو این ها غفلت ننماید. همچنانکه ایکارها را یاوران و وزرای او همگی بخوبی دانند. و چون یکتن از ایشان یافت شود که خواهد مستبد را به هلاکت درافکند او را دلیر سازد تا در یکی ازین مخاطرات مذکور درافتد، و بجای اینکه این معنی را از او دور داشته بر مردمان متشبه سازد، افزونتر به وی نسبت دهد و خود نیز شهادت دهد.
و ازین رو گویند رئیس وزرای مستبد یا رئیس سرداران یا رئیس علمای مذهبی از همه کس قادرتر می باشند که او را آسیب رسانند.
و مستبد نیز به احتیاط با ایشان مدارا نمود، چون خواهد، یکتن از ایشان را معزول سازد به ناگهانش بگیرد.
ص ص 160 و 161
... سبب آن سختی آمد و رفت و پیوستگی و نبودن پست منظم و مطبوعات در آن زمان بوده ...
ص 162
خدای سبحان جلت حکمته هر ملتی را از اعمال کسی که بر خویس حاکم ساخته اند مسئول قرار داده و اینست معنی این کلام حق که :
چون ملتی سیاست خویش نیکو ننماید، خداوند او را زبون ملت دیگر فرماید تا بر او حکم نماید. همچنانکه در شریعت ها معمول است که بر غیر بالغ یا سفیه، قیم تعیین کنند.
ص 163
مستبد نخواهد که دیدار دانشمند باهوش بیند و چون مجبورا به دانشمندی از قبیل طبیب یا مهندس مجاج گردد، کسی را از ایشان که کوچک نفس و متملق باشد اختیار کند ... میان استبداد و علم جنگ دائمی و زد و خورد مستمر بر پای است
ص 41
عوام کیانند؟ عوام هم آنانند که چون نادان باشند، بترس اندر شوند. و چون بترسند، تسلیم شوند. و هم ایشانند که چون دانا باشند، سخن گویند، و چون سخن گویند کار کنند.
ص 41
شکی نیست که ترس مستبد از کینه رعیت افزونتر از ترس ایشان از آسیب او باشد. چه ترس او ناشی از علم، / و ترس ایشان از جهلست. ترس او از انتقام به حق، و ترس ایشان از زبونی موهومی. ترس او از بهر جان، و ترس ایشان از بهر لقمه ی نان. یا بهر وطنی که چون از آن کوچ کنند بامکان دیگر الفت گیرند. و هر چند مستبد را ظلم و بی اعتدالی افزون گردد، ترسش از رعیت فزونی گیرد، بلکه از چاکران و خواص خویش بترسد. حتی در اندیشه و خیالات خود وحشت نماید، و بسیار افتد که زندگی مستبدین ضعیف القلب با دیوانگی انجام یابد.
ص 42 و 43
استبداد بر عقل فشار آورده او را فاسد سازد، و با دین بازی نموده به فسادش رساند، و با علم رزم داده او را نیز فاسد کند.
ص 46
استبداد ... بر بزرگی غله نماید و او را فاسد ساخته، بزرگی دروغین بر جای او نهد.
ص 46
بزرگی آن است که شخص، مقام محبت و احترام در دل ها به دست آرد. و این مطلب هر انسانی را طبعا مایه شرف باشد. و هیچ پیمبر و زاهدی شان خود را والاتر از آن نداند، همچنانکه هیچ پست گمنامی، پستی خود را مانع از رسیدن بدان نشمارد. بزرگی را لذتی است روحانی که نزدیک است به لذت عبادت در نزد اشخاصی که در راه خدا فانی باشد. و معادل است با لذت علم در نزد حکما. و افزون تر است از لذت مالک شدن تمامی زمین با کره قمر در نزد امراء. و برتری دارد بر لذت توانگری ناکسان در نزد فقرا. و از اینرو بزرگی در نفوس آدمیان با منزل حیات همسری نماید.
ص 46
بزرگی نیکو تر از زندگی باشد در نزد آزادان. اما دوستی زندگی بر بزرگی امتیاز دارد در نزد اسیران. و بنابر این قاعده، ائمه اهل بیت علیهم السلام معذور بودند که جان های خویش به مهلکه می افکندند.
ص 47
بزرگی را دریافتن نتوان جز به نوعی بخشش در راه جماعت. یا به تعبیر مشرقیان: در راه خدا یا در راه دین. و به تعبیر غربیان: در راه انسانیت یا راه وطنیت.
ص 47
اینک نرون است که از اگریین شاعر در زیر شمشیر سوال نمود: "بدبخت ترین مردمان کیست؟" او بطور کنایه چنین پاسخ داد: "بدبخت ترین مردمان کسی است که چون مردم، استبداد را ذکر نمایند، صورت او را در خیال گذرانند."
ص 48
بزرگی دروغین آن باشد که مرد، شعله ای از آتش دوزخ کبریای مستبد را بدست آورد تا شرف انسانیت را بدان بسوزاند و با توصیفی آشکارتر آنست که شمشیری از طرف ستمکاری برمیان بندد تا برهان باشد که او جلاد دولت استبداد می باشد. یا بر سینه خود نشانی بیاویزد که دلالت نماید بر اینکه او را در پس آن نشان وجدانی است که عدوان را مباح شمارد. یا جامه زر تار در برنماید تا خبر دهد که او به صفت زنان نزدیکتر از مردان گردیده. به عبارتی واضحتر و مختصر تر آن است که انسان در زیر سایه مستبد اعظم مستبدی کوچک شود.
ص 50
سیاست : اداره کارهای مشترک به مقتضای حکمت
استبداد : تصرف نمودن در امورات مشترک به مقتضای هوی
ص 14
سیاسی گوید:
درد، بنده گرفتن مردمان
و دوا، برگردانیدن آزادی ایشان است
حقوقی گوید:
درد، غلبه سلطنت بر شریعت،
دوا، غلبه شریعت بر سلطنت
غیرتمند گوید:
درد، کشیدن گردنهاست به زنجیر دونی
و دوا، سرباز زدن از فرونی و زبون
ص 15
آزاد مرد گوید:
درد، برتری جستن بر مردمان است به باطل
و دوا، خوار ساختن متکبران ناقابل
شخص استوار گوید:
درد، وجود روسا است بدون مهار
و دوا، بستن ایشانست به قید گرانبار
و فدایی گوید:
درد، دوستی زندگی،
و دوا دوستی مرگست
استبداد در لغت آنست که شخصی در کاری که شایسته مشورت است بر رای خویش اکتفا نماید... در اصطلاح سیاسیون، مراد از استبداد تصرف کردن یک نفر یا جمعی است در حقوق ملتی بدون ترس بازخواست.
ص 16
استبداد صفت حکمرانی است مطلق العنان که در امورات رعیت چنانکه خود خواهد تصرف نماید، بدون ترس و بیم از حساب و عقابی محقق.
ص 17
منشا استبداد از آن باشد که حکمران مکلف نیست تا تصرفات خود را با شریعت یا بر قانون یا بر اراده ملت مطابق سازد؛ و این است حال سلطنت های مطلقه.
ص 17
مستبد دشمن حق و دشن آزادی و قاتل این دو می باشد، و حق پدر مردمان و آزادی مادر ایشان است. و عوام، کودکان یتیم خفته می باشند که چیزی ندانند. و دانشمندان برادران با رشد این یتیمانند که چون ایشان را برانگیزانند از خواب برآیند و چون بخوانندشان اجابت نمایند. و نیز گفته اند مستبد از حد، آنرو تجاوز نماید که مانعی در میان نبیند. چه، اگر ظالم در پهلوط مظلوم شمشیری بیند هرگز اقدام به ظلم ننماید. همچنانکه گفته اند: استعداد جنگ، جنگ را مانع شود. و نیز گفته اند: مستبد انسانست و از روی فطرت، استعداد خیر و شر هر دو در او باشد. پس بر رعیت است که مستعد باشند تا بشناسند خیر کدام و شر کدامست. مستعد باشند تا بگویند شر نخواهیم. و مستعد باشند تا کردار از پی گفتار درآورند. چه گفتاری که کردارش در پی نباشد، خود موجی در هوا بیش نیست. با وصف این مجرد استعداد از بهر کردار، کرداری باشد که شر استبداد را کفایت نماید.
ص 20
مردمان عوام، معبود خود را با ستمکار خودشان در بسیاری از حالات و نامها و صفات، مشترک بینند که ایشان هم اویند ... و همین حال بود که در امتهای قدیم بی تربیت، کار را آسان ساخت تا بعضی از مستبدین بر حسب استعداد اذهان رعیت، به مراتب مختلفه دعوی الوهیت نمودند.
ص 24
حاصل کلام آنکه تمام مدققین سیاسی را رای بر آن است که سیاست با دین دوش با دوش راه سپرند. و اعتبار نمایند که اصلاح دین از بهر اصلاح سیاسی، سهل ترین اسباب و نزدیکترین راه باشد.
ص 25
چه ایشان همین عقیده را در خصوص بعضی جباران بیاموخته بودند که ایشان فرزندان خدایند و لاجرم بر آنها گران آمد که در عیسی علیه السلام صفتی پست تر از مقام و مرتبه آن پادشاهان قائل کردند.
ص 27
همانا مستبد نسبت به رعیت خویش بسی شبیه است به شخصی خیانتکار با قوت که وصی جمعی یتیمان توانگر باشد. و مادامی که ایشان به بلوغ نرسیده اند در مال و جان ایشان بر حسب هوای خویش تصرف نماید. چه، هم چنانکه مصلحت آن وصی مقتضی نیست که این یتمیان به حد رشد برسند، همچنین موافق غرض مستبد نیست که رعیت به نور علم منور گردند.
ص 39
مستبد را ترس از علوم لغت نباشد و از زبان آوری بیم ننماید، مادام که در پس زبان آوری، حکمت شجاعت انگیزی نباشد که رایتها برافرازد، یا سحر بیانی که لشکرها بگشاید.
ص 39
مستبد از علوم دینی که متعلق به معاد است بیم ندارد.... علمی که بندهای مستبد از آن هم لرزد، علوم زندگانی می باشد مانند: حکمت نظری، فلسفه عقلی، حقوق امم، سیاست مدنی، تاریخ مفصل، خطابه ادبیه و غیر اینها از علومی که ابرهای جهل را بر درد و آفتاب رخشان طالع نماید ... مستبد را ترس ... از علمی است که عقل ها را وسعت دهد و مردمان را آگاه سازد که انسان چیست و حقوق او کدام است؟ و آیا او مغبونست؟ و طلبیدن چگونه و دریافتن چگونه و حفظ چسان باشد؟ مستبد عاشق خیانت است و دانشمندان ملامتگران اویند. مستبد دزد و فریبنده است و دانشمندان آگاهاننده و حذر دهنده می باشند. مستبد را کارها و مصلحت ها باشد که جز دانشمندان کسی آنها را ناچیز نکند.
ص 40
عبدالرحمن کواکبی / طبایع الاستبداد / ترجمه میرزا عبدالحسین قاجار / نشر تاریخ ایران / 1364
هدف این کتاب به روایت مولف:
خواستم غافلان را بیاگاهنم
که درد پنهان از کجا بیامده،
مگر مشرقیان دریابند
که خود ایشان اسباب برانگیخته
تا بدین حال در افتاده اند
پس روا نباشد
که دیگران را عتاب
یا از قضا و قدر گله کنند
ص 11
لینک مطلب از اینترنت:
آیا با لذت نوشتن برای من- من نویسنده- لذت خواننده ام تضمین خواهد بود؟ به هیچ رو، من باید این خواننده را بجویم، بی آنکه بدانم او در کجاست... این جاست که عرصه سرخوشی خلق می شود
متن لذت بخش متنی است که از دل فرهنگ می آید و گسستی از آن ندارد متن سرخوشی بخش متنی است که رابطه فرد را با زبان به بحران می کشد و او را تا حد نوعی ملال می رساند
با اتکا به روان کاوی می توان به شکلی غیر مستقیم متن لذت بخش و متن سرخوشی بخش را در مقابل با هم قرار داد، لذت گفتنی است، سرخوشی گفتنی نیست، سرخوشی ممنوع است در بین گفته می شود و برای سخنگو قدغن است و به تعبیر دیگر جز در فاصه بین سطرها نمی تواند به سخن درآید و در این بین نقادی با متون لذت بخش سر و کار دارد.
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
لینک مطلب:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
مطلب کامل را در ادامه ببینید
هر طایفه ی که دیدم
در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش
سخنی میگفتند و
گرد تقبیح ملت و نفی حجت مخالفان
میگشتند
به هیچ تاویل بر پی ایشان نتوانستم رفتن و
دردخویش را درمان نیافتم و
روشن شد که بنای سخن ایشان بر هوا بود و
هیچ نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی
اندیشیدم که اگر از پس چندین اختلاف رای
متابعت این طایفه گیرم و
قول صاحب غرض باور دارم
همچنان نادان باشم
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاف است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی بسازد
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت:لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
==========
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمی سوزاند.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
=================
قصه نبود، راه بود، خار بود و خون.
لیلی، قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود، گوی بود. لیلی، گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود.
****
لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت: قصه نیست. راز است. این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ. لیلی! تو مرده ای.
لیلی مرده بود.
گزیده از:
لیلی نام تمام دختران زمین است
اثر عرفان نظر آهاری
کتابهای دانه / انتشارات صابرین / چاپ هفتم 1387
خواص به خوبی و بدی ذاتی عمل اعتقاد دارند٬ در حالیکه عامه متناسب با نسبتی که با عمل دارند٬ آن را توجیه میکنند.
پیروان علی علیه السلام عمل بد را بد میدانند و از بزرگان بدتر.
لینک مطلب از وبلاگستان:
و 'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله
لینک مطلب:
قولا بالحق، و اعملا للاجر!
کونا للظالم خصما، و للمظلوم عونا!
اوصیکما، و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی،
بتقوی الله، و نظم امرکم، و صلاح ذات بینکم.
الله، الله، فی الایتام، فلا تغبوا افواههم، و لا یضیعوا بحضرتکم.
الله، الله، فی جیرانکم، فانهم وصیة نبیکم.
الله، الله، فی القرآن، لایسبقکم بالعمل به غیرکم.
الله، الله، فی الصلوة، فانها عمود دینکم.
الله، الله، فی بیت ربکم، لا تخلوه ما بقیتم ...
الله، الله، فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل الله.
و علیکم بالتواصل و التبادل، و ایاکم و التدابر و التقاطع ، لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، فیولی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم ...
* حق را بگویید و کار را برای خدا انجام دهید .
خصم ظالم و پشتیبان مظلوم باشید.
شما دو تن ( حسن و حسین علیه السلام ) را و همه فرزندان و خاندانم را و هر کس را که این وصیت به او برسد ( تا پایان روزگار ) ، سفارش می کنم به رعایت تقوی و نظم دادن به کارها و برطرف ساختن اختلافها.
خدا ، خدا ، درباره یتیمان! مبادا یک وعده گرسنه بمانند و یک لحظه مورد توجه نباشند.
خدا ، خدا ، درباره همسایگان! این سفارش پیغمبرتان است که حق همسایگان را رعایت کنید.
خدا ، خدا ، درباره قرآن! مبادا دیگران به قرآن عمل کنند و شما نکنید.
خدا ، خدا ، در نماز! نماز ستون دین است.
خدا ، خدا ، درباره خانه کعبه! تا هستید ، خانه خدا را از خود خالی نگذارید .
خدا ، خدا ، درباره جهاد! با مال ، با جان و با زبان در راه خدا جهاد کنید .
به هم بپیوندید و به حال یکدیگر برسید.
به هم پشت نکنید و از یکدیگر نبرید .
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید .
که اگر آن را ترک گویید بدترینان بر شما حکومت کنند و در زمانی که بدترین کسان حکومت کنند هر چه دعا کنید خداوند مستجاب نخواهد کرد ... *
سپس لحظه ای بیهوش شد. آنگاه به هوش آمد ...روی به خاندان خود کرد و فرمود:
" شما را به خدا می سپارم ... خدا همه شما را و آیندگان شما را به راه حق و راه راست هدایت فرماید.
جبران جلیل جبرانی در قامت داستان پیامبری چنین حکایت میکرد:
جنایت و مکافات:
آنگاه یکی از قاضیان شهر برخاست و گفت از جنایت و مکافات سخن بگوی.
پیامبر گفت:
هنگامی که روح شما
حیران و سرگشته بر پشت باد سیر میکند،
هنگامیکه در صحرای عالم
تنها و بی حفاظ مانده اید،
بر دیگران و در نهایت بر خود
جور و ستم روا می دارید.
و بر این خطا که از شما در وجود آمده است
باید بر دروازه ی قصر آن قدوس حلقه ای بکوبید
و دمی چند در انتظار بایستید
بی آنکه به شما اعتنایی شود.
گوهر الهی ذات شما
اقیانوس بی انتهاست
که پیوسته پاک است
و هیچگاه آلوده نمیشود.
و مانند هوای اثیر
تنها دارندگان بال را رفعت می بخشد.
گوهر الهی ذات شما همچنین مانند خورشید است
که راههای تاریک خانه ی موشان و حفره ی ماران و موران را نمی جوید،
اما این گوهر الهی
تنها بخش وجود شما نیست
هنوز بخش بزرگی از شما در همان مقام بشری است،
و بخشی دیگر هنوز حتی به مقام بشری نرسیده است.
بلکه چون کوتاه قد ناموزونی است
که خواب آلود در مه و غبار
راه می رود و در سودای بیداری خویش است.
اما اکنون از آن بشر که در شماست سخن می گویم.
اوست که با جرم و جزا آشناست
آن گوهر الهی و آن کوتوله ی ناموزون را از این معانی خبری نیست.
اغلب شنیده ام از کسی سخن میگویید که خطایی مرتکب میشود
چنانکه گویی او از شما نیست
و با شما پیوندی ندارد،
بلکه او را بیگانه ای می بینید که سر زده وارد دنیای شما شده است.
اما من با شما میگویم
چنانکه انسانهای مقدس و راست کردار نمیتوانند به ورای آن قله ی رفیع که در همه شماست پرواز کنند،
همچنین شریران و ضعیفان نیز نمیتوانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین نقطه ای که در همه ی شما هست فرو افتند.
و چنانکه یک برگ درخت نمیتواند بدون آگاهی خاموش همه ی درخت زرد شود،
یک خطاکار نیز نمیتواند بدون خواست پنهانی همه ی شما مرتکب خطایی گردد.
شما همه چون قابله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید.
راه شمایید و راهرو شمایید.
و هنگامی که یکی از شما فرو می افتد،
او قربانی آن کس میشود که پشت سر اوست
و هشداری است که به او از وجود سنگهای لغزنده میدهد.
او همچنین قربانی آن کس میشود که
پیش از او با گامهای چابک استوار راه سپرده اما،
آن سنگ لغزنده را از جای بدر نبرده است.
و نیز این لطیفه را باید دریافت،
هرچند ممکن است بر دل شما سنگین آید،
که قربانی جنایت به کلی در آن جنایت که بر وی رفته است بی گناه نیست.
و آن کس که مالش را برده اند خود یز در این واقعه از ملامت بر کنار نیست.
و آن انسان پاک و پرهیزگار نیز از فعل آن خطاپیشه برائت ندارد.
و آن کس که دستش پاک و سفید است باز از آلودگی مجرمان پاک نیست.
آری، چه بسیار که ضارب قربان مضروب خویش است.
و چه بسیار که محکوم بحقیقت بار آن بی گناه برائت یافته را بر دوش گرفته است.
نیک و بد و عادل و ظالم را چگونه میتوان از هم جدا کرد،
آنها در کنار هم در برابر آفتاب ایستاده اند،
همچون دو رشته نخ سیاه و سفید که در هم بافته شده است.
و هنگامی که نخ سیاه پاره میشود، بافنده تمام پارچه را مینگرد و دستگاه پارچه بافی را نیز معاینه میکند.
اگر کسی از شما زنی را که به شوهر خیانت کرده است به نزد قاضی آورد،
از او بخواهید که قلب شوهر آن زن را نیز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گیری کند.
و آن کس که ستمکاری را تازیانه میزند، باید که ژرفای روح ستمدیده را نیز بکاود.
و اگر کسی از شما به نام راستی و عدالت تبری بر گردن درخت شریر مینهد، باید در ریشه های آن درخت نیک نظر کند،
و او بیگمان خواهد دید که
ریشه های درختان نیک و بد،
و اشجار پربار و بی ثمر،
همه در قلب زمین بهم بافته شده اند.
و شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آن کس که در عالم جسم صدیق و درستکار است اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم کسی را می کشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم میکنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است.
و چگونه مجازات میکنید آن کس را که پشیمانیش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیله ی همان قانون نیست که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه میتوانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید و نه میتوانید آن را از دوش گناهکار برگیرید.
بلکه پشیمانی خود شبانگاه، بی فرمان و بی خبر، در میزند و آدمیان را بیدار میکند تا در خود ژرف بنگرند اما شما که معنی عدالت را درک میکنید، چگونه میتوانید حکمی برانید پیش از آنکه در روشنایی کامل به همه ی اعمال فرد بنگرید؟
تنها در این هنگام است که در می یابید آنکه ایستاده و آنکه فرو افتاده یک نفر است که در تاریک روشن میان شب ظلمانی آن نفس بهیمی و روز روشن آن نفس قدسی الهی راه میرود،
و در می یابد که مرتفع ترین سنگ مناره ی معبد بلندتر از پایین ترین سنگ زیربنا آن نیست.
57 تا 60 / پیامبر
منبع . جلد نهم از مجموعه کتاب های مراقبه ی اشو :
مسئله در بهشت رفتن نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هر کحا که باشی ، باید عصاره ی لحظه ی اکنون را بر گرفت . فقط عصیانگران می دانند زندگی چیست و خدا چیست ، زیرا خدا هسته ی زندگی ست . در حقیقت ٬ خدا و زندگی مترادف هم اند .
خرد یک ترانه است . خرد جدی بودن نیست ، بازیگوش بودن است . غمگین بود نیست ، جشن بر پا کردن است . و تا زمانی که خرد ترانه نشود حقیقت نیست ، دانش است . دانش محض ، تظاهر به خردمندی است . اما خرد ... از راه مراقبه زاده می شود . هیچ راه دیگری غیر از این نیست .
... از نگاه من انسان نوین باید قادر به عشق ورزیدن باشد . او نباید در دیری اقامت گزیند . باید در مکان های عمومی و تجاری حضور داشته باشد و در عین حال بتواند از تمام مال پرستی ها ، دل بستگی ها و حسادت ورزی ها دوری گزیند . این کار شدنی ست ، زیرا من موفق به انجام آن شده ام . پس تو هم می توانی .
... کسانی که انتظارشان را میکشی، در اعماق وجودت گمگشته اند: تو این را خوب می دانی. آن ها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را باز یابند، مسیری را که از جهنم به روز روشن میرسد، به خود امروز، ایزابل. جانت را بیافروز. بنویس. ص 112 آخرین کلمات کتاب ایزابل بروژ
... گردش کردن یک هنر عاشقانه است، هنر بافندگی. حرکت بدن ها و حرکت اندیشه ها. قهقهه ی خنده ی جویبار، وحشت جانوران زیر گیاهان جنگلی، همه با هم در تناسب اند، همه با هم به پارچه ای یکدست تبدیل میشوند، و هو و رویا، محسوس و نامحسوس را به هم می بافند .... ص 96 ایزابل بروژ
... در زندگی آدم هایی پیدا میشوند که مثل کتابها حرف میزنند، آدم هایی که فکر میکنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند، از صدایی ملکوتی تقلید کنند تا دیگران به حرفهایشان گوش بدهند، از این آدمها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه میتوانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش کنیم. به علاوه آن ها حرف نمیزنند:اثبات و تاکید میکنند، درس اخلاق میدهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت. آن ها حتی وقتی حقیقت را می گویند، حقیقتی را که می گویند، نابود می کنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، این جا یا آنجا، ملاقات با آدمهایی ... است، آدمهایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدم ها خسته نمیشویم. با آن ها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم: رها، آرام، باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است. ص 94 ایزابل بروژ
این نوشته گاهی سخن دخترکی زیاده گو است که از فرصت شنیدن و همراهی دیگری لذت می برد و گاهی حکمتی است عمیق.
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
... مسئله ی عشق، پاسخی ندارد. نه این که مسئله ی پیچیده ای باشد: نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خط آبی رنگ است روی پلک ها، لرزش لبخندی است روی لب ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخی بدهیم. نگاهش می کنیم، تمایش می کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می کنیم، ترجیحا در سکوت. ص ٨۵ ایزابل بروژ
عکس از اینترنت
فکر همیشه به سوی بدترین حوادث می رود. ایمان هیچ جا نمیرود. ص 65 ایزابل بروژ
هرگز نباید بر خلاف میل قلبی تان عمل کنید، هرگز ص 45 ایزابل بروژ
==========
میتوان میل هایمان را
اگر به بی راهه رفته اند
به راه آوریم
با میل هستی
و زیبایی و قدرت آن
همراه شویم
لینک مطلب از وبلاگ محمد سجاد جوزدانی:

مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
"غم و شادی" دو نقابند بر روی شاهدی یگانه که چون به چشم عشق نظر کنی هر دو را یکی بینی. ص 14
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
سعدی
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین حالت بر ما، بارها مست آمده ست
مولانا
مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
به تعبیر دیگر ظاهر آدمی در ساحل فرق یعنی فراق است و باطن او در دریای محیط شناور و مرگ رجوع از ظاهر به باطن است. ص 12
آدمی چیست برزخ جامع
صورت خلق و حق در او واقع
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
باطنش در محیط دریا غرق
جامی
فرد، حتی در دوره های عظیم ترین غمها، بدون آنکه متوجه باشد، زندگی خود را مطابق با قوانین زیبایی می سازد.
ص ١٠۴
میلان کوندرا جسم و جان ترجمه احمد میر علایی / اصفهان / نشر فردا 1380
لینک مطلب:
دکتر محمد علی اسلامی ندوشن:
ادبیات فارسی مهمترین ستون و پایهی فکری ماست و تا زمانی که زبان فارسی را به قدر کافی یاد نگیریم و تلطیف فکر از طریق ادبیات حاصل نشود، نمیتوانیم انسان دلنشین با فکر باز، لطیف و آزاد برای برقراری ارتباط شویم.
لوییز امور Louise Amour
شاهکار کریستین بوبن
ترجمه سید حبیب گوهری راد
انتشارات راد مهر ۱۳۸۶
در همین حال که سانتال تصمیم داشت خود را به داخل سبد پرتاب کند٬ مادر کمرش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و موهای شان به هم برخورد کرد. همین لطفات و زیبایی کوتاه مدت٬ پایان بخش همیشگی آن دورانی شد که من تنها به آسمان و فرشتگان و گنجشکان می اندیشیدم. من پیش از آشنایی با الفبای نوشتاری که سبب می شد صفحات سفید بسیاری به سیاهی بگرایند٬ با الفبای حرکتی آشنا شده بودم که در برابر الفبای نوشتاری٬ حروفی بس بی نهایت دارد و این امکان را به انسان میدهد تا بدون هیچ گونه اشتباه و خطایی٬ همان گونه رفتار کند که دوست دارد و از تنهایی خود عذابی نکشد. ص ۶۳
شهرها نیز مانند انسان ها هنگامی که به شوکت و منزلتی دست می یابند٬ میتوانند قابلیت اجتماعی بودن شان را از دست بدهند. خوشبختی و کامیابی به راحتی میتواند آن را فاسد و سنگدل سازد. انسانی که از اندوه ورشکستگی قوایش را از دست داده٬ / تلالوی درخشنده ترحم را در اطراف قلبش که اکنون با آتش شکست پاک و مطهر شده است٬ حس میکند. در شهری این چنین نیز فقر و شکست همانند فرشته ای زیبا وارد شده٬ درهای تمام خیابان ها را متبرک ساخته و مانع ورود تکبر و خودخواهی دنیای امروز به آنجا میگردد. من نیز در شوکت و جلال فقر و بی بضاعتی رشد کرده بودم و اینک خد را برای خروج از این محدوده آماده می ساختم. ص ۸۱ / ۸۲
آنچه در رزها عجیب می نماید این است که تا هر زمان که زنده اند٬ قلب شان را به هیچ کس نمایان نمیکنند. زنی که این جمله را بیان کرد٬ از پشت گل های آتشین ظاهر شد و انگار مرکز آن آتش بود. ص ۱۱۴
من به مردگان حسادت میکردم٬ چرا که آنها به درون کتاب بی انتهای تصاویر حقیقی و درخشنده کشیده شده بودند و هیچ نیازی نداشتند تا برای گشایش رمز زندگی تلاش کنند٬ زیرا با متن زندگی عجین شده اند. برای من٬ مرگ به مفهوم پیوستن به حقیقت بود. ص ۱۳۴
من تصور م میکردم به لوییز عشق می ورزم و او نیز بی شک چنین تصوری داشت٬ اما اینک٬ به تدریج به این نتیجه می رسیدم که تنها تصویرهای ذهنی ما با هم پیش رفته بودند٬ نه وجود حقیقی ما ... من دستخوش یک عشق هیجانی و داغ و پرشور گشته بودم. خود نمایشنامه ای از آن ساخته و خود بیننده ی هیجان زده ی آن شده بودم. ص ۱۳۶
همواره باید چیزهایی را از دست داد تا بتوان چیزهایی را آموخت و من نیز چیزهای / بسیاری می آموختم. ص ۱۳۶ / ۱۳۷
لوییز با مرگ خود٬ عالم ملکوتی را با خود برده بود٬ همانند کسی که هنگام سقوط٬ علق های اطرافش را چنگ زده و با خود ببرد. اینک پروردگاری که در ذهن و تصورات من تجلی می یافت٬ همانند بت هایی نبود که عرفا یا قدیسان با جملات زرین و زیبا تراشیده بودند. به خداوند عاشقان نیز کوچک ترین شباهتی نداشت. پروردگار من اینک٬ همانند حقیقت موجود٬ غیرقابل دسترس و پیوندی از معنویت و دنیای جاودان بود. قانونش٬ رویدادهای غیرمنتظره و رخداد آنها٬ اسلحه ی تیز او بود. اسلحه ای که او از میان ما و این دنیا می گذراند ... او بهانه های مختلفی را برای ایجاد رابطه با ما بر سر راهمان قرار میداد. ص ۱۴۲
تنها پروردگار تعیین کننده و تصمیم گیرنده ی همه چیز است .... ص ۱۴۴
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
کریستیان بوبن / مسیح در شقایق / برگردان: نگار صدقی / نشر مشکی / چاپ دوم / 1383
روزی از بهشت بیرون می آییم و ماهیت دنیا را می بینیم. قصری برای دروغ گویان و کویری برای پاک دامنان.
در شگفتم که کودکان چه گونه از غصه هاشان جان زنده به در می برند. ص 11
تو قلبم را شکستی. تو زمرد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی / و هیچ عشق ات را چایگزین اش کردی ... ص 12 / 13 آنان که نمی اندیشند، اندیش مندان را بی وقفه می کشند. نمی توانستند پاسخ ات گویند، پس تو را کشتند. ص 13 با تو، تنها در بهشت می توان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا. ص 14 اندیشه ی تو خردمندان را چون چوب های بازی کودکان واژگون می کند. آن چه را از آنان دریغ می کنی بی وقفه به کم رویان می بخشی. به خردمندان حقیقی ات. ص 14
لطافت زنان در برابر لطفات تو هیچ است. قلب شان به آبی آسمان می ماند، اما تا در دست می گیریم، بی درنگ دست مان به سیاهی آغشته می گردد. ص 18
همه می میریم، چرا که روزی کودک بوده ایم. دل ام میخواهد با همه گان خوب باشم. ص 19
دل ام میخواهد همان توجهی را به همه گان داشته باشم که هوا به رزها دارد. اما اگر برای رسیدن به تو مرده ای را باید کشت، این کار را خواهم کرد. ص 19
کسانی که به یک نظر خلوص ات را می بینند، ضعف ات را در نمی یابند. از خود می پرسند که چرا خالصترین؛ فانی ترین است. ص 21
مردن به عاشق شدن می ماند. آدم ناپدید می شود و دیگر خبری از خود نمی دهند. ص 22
وقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک هم حساس تر است. وقتی به تو اعتماد می کنم، قلب ام از الماس هم سخت تر است. ص 22
حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیسم تسلیم یاس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند. ص 22
من هر روز انتظار هر چیزی را دارم. ص 22
مرگ ما را تطهیر میکند. وقتی می میریم تمام بدی های مان / چون بخار به هوا می رود. ص 23 / 24
از تو تصویری ساخته اند. از تو قهرمانی ساخته اند. از تو کلیسایی ساخته اند. من اما از تو شقایقی می سازم، درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیرمنتظره. ص 26
شکر خدا هر از گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را به هم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. ص 42
من همیشه با حس مرگ آینده ام زندگی کرده ام. احساسی شادی بخش. حسی که ساده می کند و رها. ص 43
برای پذیرا شدن چیزی، نیازی به درک کامل اش نیست. ص 44
سرژ کارل: بوبن: ما از لابه لای زندگی روزمره می توانیم زندگی آن سو را ببینیم. در واقع جز یک الفبا چیزی در اختیار نداریم. الفبای زنان و مردانی که میخورند، حرف میزنند و احساس شادی میکنند. با این الفباست که میتوانیم زندگی آن سو را ببینیم. کافی ست روی نگاه مان کار کنیم. ص 46
در نوشته های بوبن نسیمی است که کم تر درادبیات یافت می شود، نسیم رستاخیز. سرژ کارل ص 47
آنتوان دو سنت - اگزوپری نامه به یک گروگان ترچمه کاوه نقوی چاپ دوم کتاب روشن 1385
از مرده ها باید مرده ساخت. در این صورت آنها، در نقش مرده ی خود، حضور دیگری خواهند یافت. ص 26
از آنجا که بیابان هیچ گونه غنای ملموسی را ارائه نمی دهد و در صحرا چیزی شنیده و دیده نمیشود، و از / آنجا که زندگی درونی انسان نه تنها به خواب نمی رود، بلکه تقویت نیز میشود، ناچار باید اعتراف کنیم که روح انسان بدوا به وسیله نیازهایی نامرئی به جنب و جوش در می آید. انسان را ذهنش اداره میکند. در بیابان، من همان قدر می ارزم که خدایانم ارزش دارند.
ص 38 / 39
سن انسان موضوع قابل توجهی است. تمام زندگی او را خلاصه میکند. پختگی یک انسان به آهستگی به دست می آید. این پختگی در زندگی موانع بسیاری را مغلوب میکند. از جندین بیماری سخت شفا می یابد، دردهای بسیاری را آرام میکند، بر ناامیدی چیره میشود، و خطرکردنهایی را می پذیرد که اغلب حتی آگاهانه نیست. این پختگی از درون امیال، امیدها، تاسفها، فراموشیها، و عشقها سامان می یابد. سن انسان محموله زیبایی از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دامها، آزمونها، و دست اندازها مانند یک ارابه خوب در ورای مکان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده ایم. حالا به لطف همسویی نیک بختیها به اینجا رسیده ایم. من سی و هفت سال دارم، و اگر خدا بخواهد این ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نیز خواهد برد. ص ۵۳
... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من .... ص ۵۶
آیا این کیفیت شادی با ارزشترین میوه تمدن ما نیست؟ یک حکومت جبار تمامیت خواه نیز میتواند نیازهای مادی ما را تامین کند. ولی ما احشام پرواری نیستیم که وفور نعمت و آسایش تنها برای سعادت ما کافی باشد. برای ما، که در آیین احترام به انسان پرورش یافته ایم، برخوردهای ساده ای که گاه به جشنهای خارق العاده تبدیل میشوند، اهمیت بسیار دارند. حرمت انسان! حرمت انسان!... این سنگ محک است! وقتی یک هوادار نازیسم فقط به کسانی احترام می گذارد که شبیه خودش باشند٬ فقط به خودش احترام میگذارد. او تضادهای خلاق را نفی میکند، امید به هر گونه تعالی را / تخریب میکند، و برای هزار سال یک لانه موریانه ماشینی را جایگزین بشریت میکند. نظم برای نظم، قدرت ذاتی انسان را برای تغییر خود و جهان اخته میکند. زندگی، نظم را می آفریند ولی نظم، زندگی را خلق نمیکند. ص ۵۷ / ۵۸
... اختلاف در روشهایمان باعث میشود تا متوجه نشویم که همگی به سمت مقصد مشترکی می شتابیم. ص ۵۹
در عرصه تفکر باید به انسانی که در جهت ستاره من گام بر میدارد احترام بگذارم. ص ۶۰
تمدن، ابتدا بر محتوا بنا میشود. این تمدن در انسان، به صورت تمایلی کورکورانه نسبت به نوعی مهر و محبت است. بعدا انسان پس از اشتباه پشت اشتباه راهی می یابد که به آتش منتهی میشود. ص ۶۰
از تو سپاسگزارم که مرا چنانکه هستم پذیرا میشوی. دوستی که مرا داوری کند به چه کارم می آید؟ اگر دوستی را که می لنگد سر سفره ام دعوت کنم، تقاضا میکنم که بنشیند، از او نمیخواهم که برقصد. ص ۶۲
((نامه به یک گروگان پنجاه ساله یهودی در فرانسه اشغال شده توسط آلمانی ها))

... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من ... ص ۵۶ نامه به یک گروگان
لینک خلاصه کتاب در صفحه مستقل
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
ایام حج است و کتاب خسی در میقات مرحوم جلال آل احمد و کتاب حج دکتر شریعتی و البته آثار مفید دیگر موضوع استفاده دوستان بوده اند.
در سفر حج خواندن کتاب دکتر شریعتی نعمتی بزرگ است. نکاتی به نقل از کتاب حج دکتر را تقدیم دوستان خواننده میکنم که شاید زمان بعضی از آنها گذشته باشد و شاید در حوصله وبلاگ نباشد اما یادآوری است. کلیه حقوق مادی و معنوی و مسئولیتهای قانونی و معنوی نوشته های ذیل بعهده ی زنده یاد علی شریعتی معلم بزرگ اندیشه ضد استعماری:
ویژگیهای دین در قبال رستگاری انسان و برتری اسلام در تمامی این جهات: خودآگاهی/ حرکت / مسئولیت / آرمان خواهی انسانی/ بینش اجتماعی / روح عدالت جویی / عزت طلبی / واقعیت گرایی و طبیعت نگری / و سازگاری با قدرت مادی و پیشرفت علم و سازندگی و مدنیت وروح پیکار جویی فکری و گرایش مردمی و ... ص 8
انحطاط اسلام استثنایی است . ص 9انحراف دین اسلام مانند پوستین وارونه پوشیدن است. ص 10 و 11
کتاب دعا را از قبرستان به شهر آوردند و قرآن را از زندگی و شهر به قبرستان بردند. ص 12
قرآن را دوباره کتاب خواندن کنیم ص 13
آرزوی دکتر شریعتی برای اینکه آموزش قرآن دردروس علمیه حوزه پذیرفته شود. ص 13
مناسک: حرکت دارای نظم و وابسته به زمان و در جمع... این نوشته تفسیر و تحلیل این بنده کوچک خداست در باره ...((حج)) ... ص 18
زائر حج خود خویشتن را دعوت میکند تا مسائل حج را مطرح کند و سوغات دهد. ص 19
(بر خلاف بقیه مسافران که منتظر میشوند بیایند دیدنشان)حج زبانی سمبلیک و از نوع حرکت.حج تمام اسلام است. اسلام با کلمات : قرآن اسلام با انسان ها: امام اسلام با حرکات: حج ص 22
سیر وجود انسان است به سوی خدا ص 24
حج شبیه آفرینش است و در همان حال شبیه تاریخ و در همان حال شبیه توحید و در همان حال شبیه مکتب و در همان حال شبیه امت .... ص 24
حج سنت انسان است نه سنت گوسفند.حج آهنگ و قصد و ضد سکون . از زندگی و علقه هایت باید بگذری. عصیان بر وضع موجود خود.در عالم ذر انسان بودی / خلیفه خدا بودی / همسخن خدا / امانتدار خاص / خویشاوندی خدا / روح خدا در تو دمیده شد. با دیدن خانه کم کم میفهمی که تو به زیارت نیامده ای. تو حج کرده ای. .کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. این تنها یک علامت بود. کعبه آخر راه نیست. آغاز است.... ص 54 صاحب خانه خدا و اهل آن مردم مراسم در ذی الحجه ماه صلح وامنیتحج مالیات مذهبی پولدارها نیست و استطاعت مساله ای منطقی و عام است نه طبقاتی و اقتصادی ص 33
تمکن مالی برای رفتن به حج لازم است نه حج برای تمکن مالی واجب میشود. ص 33
حاجی در ادبیات امروز مسخ شدهتسویه حساب و پاک شدن قبل از شروع حج. گویا می میری. نیت و آهنگ مرگ کن. میقات: وعده دیدار.لباس خود را در می آوری و تبعیض ها همه کنار می روند. کفن بپوش. رنگ ها را همه بشوی. موتوا قبل ان تموتوانماز میقات عرضه خود در شرایط جدید به خداحمد – نعمت – ملک یعنی تزویر و زر و زور در نیت حج کعبه جهت ندارد. تویی که بسوی او جهت می گیری. مکعب هر شش جهت را در خود دارد. رو به همه و رو به هیچ.حجر: دامن حجر اسماعیل یادگار هاجر است که حتی یک هووی کامل هم به حساب نمی آید. اینجا خانه هاجر است. کعبه به سوی او دامن کشیده است. ص 59
طواف بر گرد آفتاب. منظومه وارهاجر سمبل توکلحجرالاسود بیعت با دست راست خدانماز در مقام ابراهیم. پا جای پای ابراهیم برای رسیدن به خدا. انسان بودن را از ابراهیم آغاز میکنی.ذبح اسماعیل یعنی رفتن تا ... دردناک تر از شهادت و این دو رسته از آتشگاه و قربانگاه خانه ای امن می سازند. فریادی در شب تاریک ظلم.در کعبه همه بیرونند. مسجد بیرون است طواف: انسان است خود باخته حقیقت سعی: بشر است خودساخته واقعیتطواف انسان متعال و سعی انسان مقتدر(عشق و عقل/ روح و جسم) ص 81
حج جمع ضدین.یافتن آب به عشق نه به سعی.ص 84 و 85
صفا: دوست داشتن پاک دیگرمروه: نهایت انسانیت. مروت حج اصغر: عمره که تا کعبه تمام میشودحج اکبر: از کعبه شروع میشود و پشت به کعبه حرکت میکنیحاج: عازمخدا منزلگاه نیست. جهت است ص 98
حج سفر و زیارت نیست. نهایت ندارد. عرفات سخن از شناخت است . علممشعر سخن از شعور است و فهم. مکان شعورو منی سخن از عشق است . ایمان ص 99
میوه ممنوع: عصیان که دو عنصر آگاهی و آزادی در آن هست. ص 100
((استاد مطهری نظری متفاوت در این باره دارند که از موضوعات کلامی مورد اختلاف آن دو بزرگوار محسوب میشود))
توبه هر شعوری ... نه ... مشعر الحرام ص 111
شناخت(عرفات) صلح و آرامش وامنیت برای همه تقارن پایان قران با سوره ناس و رمی سه بت درحج علم در اسلام خودآگاهی است که روشنفکر می سازد. این نوری است که با آن در شب هم میشود دید. ص 112
جمع آوری سلاح در شب. اینجا نیز هیچ چیز برای دیدن نیست. بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد. دیسیپلین نظامی ص 122
منی / آرزو / آرمان / ایده آل / تمنا / عشق / 4 زندان: طبیعت / تاریخ / جامعه / خود ص 135
رهایی از هر سه زندان با علم اما زندان خویشتن ... حکمت .. علم فطرت / خود آگاهی/ دین / هنر عشق ... ص 136سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دستهای نویسندگان می نویسند. اگر بدانی خود میتوانی نوشت... ص 137 حکومت صبح. فرمان حمله با طلوع ص 129
در نخستین حمله آخری را بزن ص 140
له الخلق و له الامر/ خلق ایجا یک شیی یا پدیده است .. و امر نقشی است که برعهده دارد. و وضعی است که در آن قرار میگیرد. خلق از وجود سخن میگوید Creation ... و امر از جهت و هدایت. Orientation ص 135
(تاکید دکتر در باره اهمیت تقلید واینکه باید همه تقلید کنیم از حکم مرجع ولو نپسندیم و حتی نادرست دانستیم) ص 142 و ص 143
... تعریف علیم تارخی که: علم شدن انسان است... ص 144
در حج تو توحید را عملی میکنی با طوافآوارگی و تلاش هاجر را بیان میکنی با سعی((توکل هم))از کعبه تا عرفاتت هبوط آدم را و از عرفات تا منی تاریخ را/ فلسفه خلقت انسان را و سیر اندیشه از علم تا عشق را و ...در منی آخرین مرحله کمال را و ایده آل را / آزادی مطلق را ...قربانی...اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ این را تو خود میدانی؟....... ص 144
این ویژگی فرهنگ ابراهیمی است در برابر فرهنگ های هندی / چینی و بخصوص یونانی که تا کسی از سطح عوام فاصله میگیرد. خدا میشود و این است که آسمان پر ازخدایان کوچک شده است. و زمینشان خالی از آدم های بزرگ. در آنجا پهلوانان و پادشاهان و فرزانگان همه جزو خدایان اند و در اینجا ...( محمد .. ابراهیم ) .. باز هم یک انسان می ماند.... ص 147
... این مومن در مورد حج چنین می پندارد که در قیامت مسئول است نه در دنیا و احکام شرع برای کسب ثواب و پاداش پس از مرگ است نه تحصیل کمال و آموزش و پرورش فکر و احساس در زندگی پیش از مرگ ص 155
(( آن دنیا پاسخگو اینجا مسئول)) جمره اولی ضد عرفاتجمره وسطی ضد مشعر جمره عقبی ضد منی رب الناس / ملک الناس / اله الناس / مالکیت / ملوکتی / روحانیت آخری همین وسوسه گر خناس است. روحانی نمای دین فروش ص 177 مستطیع بودن یعنی توانایی حج داشتن. نه پولدار بودن. حج مالیات بر ثروت نیستوظیفه است. وظیفه ای چون نماز و استطاعتش شرط عقلی. چون استطاعت انجام هر وظیفه ص 184
هاگاکوره کتاب بوشیدو آییننامهی سلحشوران ژاپن است که رسم و راه ساموراییها را مشخص ساختهاست.که در اینجا به چند مورد آن اشاره می کنم:
۱) طریقت سامورایی مرگ است.
آنجا که میان مردن و زندهماندن دودل باشی، بی درنگ مرگ را برگزین!
2)همت در کارهای بزرگ بگذار.
در مثل آمده است:"ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی ماند"
3)راه کمال بی پایان است.
4)کسی که اشتباه نکند ، اعتماد را نشاید.
5)آراسته بودن نه شیوه ی زندگی سامورایی است.
6) در یاران شور برانگیز!
سامورایی راستین هرگز نباید که پژمرده دل و افسرده جان بنماید.
7)"برتریجویی" رسم و راه سامورایی است.
8)در خود بنگر.
9)در کار ، جان و دل بگذار.
10)والایی بجوی.
11)حسابگری ناجوانمردی است.
12)در هفت نفس تصمیم بگیر.
13)فروتنان محبوبند.
14)زبان را نگاه دار.
15)زیردستان را آفرین کن.
16)سخنپذیر باش.
۱۷)سخن نخستین ، شکوفهی دل سامورایی است.
۱۸)مرد تکفن به کار نیاید.
۱۹)همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
۲۰)پیش از سخن گفتن ، شنونده را بیازمای.
۲۱) از نیایش باز نمان.
۲۲)اگر هم میبازی ، جانانه بباز.
۲۳)هیچ کار را کوچک مگیر.
۲۴)در کارهای بزرگ از چیزهای کوچک بگذر
این قوانین از مجموع ۱۰۸ قانون ساموراییها از کتاب هاگاکوره (راه و رسم ساموراییها) نوشتهی یاماموتو چونهتومو ترجمهی دکتر هاشم رجبزاده نقل شدهاست.
آنگاه میترا گفت : با ما از عشق بگو و او سر بر آورد و به مردم نگریست و سکوتی سخت در میانه افتاد . پس به آوازی عظیم لب به سخن گشود : چون عشق اشارت فرماید ، قدم به راه نهید ، گرچه دشواریست و بی زنهار این طریق . . . عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد . جبران خلیل جبران(به نقل از وبلاگ آیسودا)
------------------
Anonymous: All human beings are born free and equal in dignity and rights. (Universal Declaration of Human Rights (1948) article 1 Work makes free. Careless talk costs lives Happy is that city which in time of peace thinks of war. He who writes the minutes rules the roost. They shall not pass. Slogan used by French army defense at Verdun in 1916 گاهی تشکر از این و آن برای کسب حمایت و در کنار دیگران قرار گرفتن است.
John Adams 1735 - 1826
1st Vice-President of the United States and 2nd President (father of 6th President)
The jaws of power are always opened to devour, and her arm is always stretched out, if possible, to destroy the freedom of thinking, speaking, and writing. (1765)
A government of laws, and not of men (1774)
I agree with you that in politics the middle way is none at all. (1776)
The happiness of the society is the end of government. (1776)
Fear is the foundation of most governments. (1776)
I must study politics and war that my sons may have liberty to study mathematics and philosophy. (1780)
Democracy never lasts long. It soon wastes, exhausts, and murders itself. There never was a democracy that did not commit suicide. (1814)
Woody Allen
I believe there is something out there watching over us. Unfortunately, it’s the government. (1993)
============================
Lord Acton (1834 – 1902) British historian
Power tends to corrupt and absolute power corrupts absolutely. (3 April 1887)
قدرت به نابودی میل میکند و قدرت مطلقه بطور مطلق نابود میشود.
Great men are almost always bad men, even when they exercise influence and not authority. مردان بزرگ تقریبا همیشه مردانی بد هستند حتی زمانی که از نفوذ و تاثیر(کلام و شخصیت خود) به جای قدرت استفاده میکنند
A friend in power is a friend lost.
بارها تحربه کرده ایم. دوستی را که به موقعیتی میرسد و ما را فراموش میکند. اگر هزاران بار چنین شده است گاهی نیز دوستانی را که به واقع معذورند به همین حکم رانده ایم.
========================
Elections are won by men and women chiefly because most people vote against somebody rather than for somebody.
این نوشته را که دیدم یاد انتخابات دوم خرداد و سوم تیر افتادم. دوران عجب بازیگری است.
=========================
=========================
آیا خدایان در کنار قوی تر ها قرار گرفته اند؟ اگر این سخن دوران باستان صحیح هم باشد باید گفت که خدا در کنار ضعفا قرار دارد.
===========================
کلیله و دمنه
میراث ادبی ایرانی اگر نگوییم که همه حافظه تاریخی ایرانیان رو به همراه دارد لااقل بخش عمده و قابل استناد آن به شمار میرود.نسبت کلیله و دمنه با وبلاگ نویسی چیست؟ این را به علاقمندان وا میگذریم و خودمان بعنوان حضرت سلطانی رو به سرای نگارش می آوریم تا توانیم دلی بدست آریم. امید آنکه دل ما را نشکنید. سرگذشت کلیله و دمنه پادشاه ایران خسرو انوشیروان (کسری) با فرستادن برزویه طبیب به میان هندوان از کتب آنان نسخه برداری کرد. کلیله و دمنه ی عزیز که موافق طبع شاهان و وسیله تحکیم دانش حکومت بود بدینسان به ایران راه یافت. ایرانیان بر ده باب آن شش باب افزودند.بزرگمهرحکیم نیز بر آن مقدمه نوشت و در دوره اسلامی به همت ابن مقفع به عربی ترجمه شد و به خواست نصر بن احمد امیر سامانی رودکی به نظم درآورد و نهایت ابوالمعالی نصرالله منشی به فارسی برگرداند ولی چه برگردانی که هندی – پهلوی – عربی بودن آن یکسره پشتوانه محتوای غنی اثر فارسی شد.همینکه بزرگانی چون برزویه و بزرگمهر و ابن مقفع و نصرالله منشی واسطه این انتقال بودند اشارتی است به عظمت اثر. گزیده میخواهم برای شما خواننده احتمالی وبلاگم به سلیقه خودم گزینشی کنم از این مخزن ارزشند به قصد فایدت. پس بسم الله .... ابوالمعالی: سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است وانوار حکمت او در دل شب تاری درخشان و بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کاینات بوزیر و مشیر و بمعاونت و مظاهرت محتاج نگشت و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد و آدمیان را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید و برای ارشاد و هدایت ایشان رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت جهل و ضلالت نفس برهانیدند و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند و .... درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی(ص) و اهل بیت و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد. درودی که امداد آن بر امتداد روزگار متصل باشد و نسیم آن گرد ازکلبه ی عطار بر آرد.... چه تنفیذ شرایع دین و اظهار طرایق و شعایر حق بی سیاست پادشاه دیندار صورت نبندد و اشارت حضرت نبوت بدین معنی وارد است که: الدین و الملک توامان. و بحقیقت بباید شناخت که پادشاهان اسلام سایه آفریگارند عز اسمه که روز زمین بنو عدل ایشان جمال گیرد و بهیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان.... در ترجمه سخنان اردشیر بابک آورده اند که ... چنین باشد که ملک بی مرد مضبوط نشود و مرد بی مال قایم نگردد و مال بی عمارت بدست نیاید و عمارت بی عدل و سیاست ممکن نگردد و برحسب این سخن میتوان شناخت که آلت جهانگیری مال است و کیمیای مال عدل و سیاست است و فایده در تخصیص عدل ئوسیاست و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک آنست که .... مقدمه بزرگمهر:این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده علما و براهمه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ... بر این جمله وضعی دست داد که سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند و چند فایده ایشان را اندران حاصل آمد. اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند تا هر باب که افتتاح کردند بتمامت اشباع برسانیدند و دیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند تا حکما آن را برای استفادت مطالعه کنند و نادانان برای افسانه بخوانند و احدات متعلمان(مبتدیان دانشجویان) بطریق تحصیل و موعظت نگرند و ضبط آن بر ایشان سبک خیزد و چون در کهولت و موسم عقل و تجربت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحیفه دل را پر فواید بینند و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنجهای شایگانی مظفر شوند و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد و در باقی عمر از کسب فارغ آید.... به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ ....و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد و پیش از آنکه قدم در راه نهد مقصود معین گرداند و الا واسطه ی آن بحیرت کشد و خاتمت به هلاک و ندامت انجامد و بحال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرترا بر دنیا مقدم دارد .... در هر زیانی زیرکی است لیکن از وجه قیاس آن نیکوتر که زیان دیگرانرا دیده باشد و سود تجگارب ایشان برداشته چه اگر از این طریق عدول افتد هر روز مکروهی یابد .... بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و بدان ایمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد و در عموم احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسد و هر کار که مانند آن بر خویشتن نه پسندد در حق دیگران روا ندارد ....